استاکر
#پارت10
تصمیمگیری نهایی
حامد از دنیای خاطرات بیرون میآید، عرق سردی روی پیشانیاش نشسته است. او در برابر جادوگر ایستاده است، اما حالا میداند که هر قدمی که بردارد، به سوی اسارت است.
جادوگر: (با صدایی تهدیدآمیز) "حالا وقتشه، حامد. این خاطرات رو زنده کردی. تارهای عنکبوت رو به حرکت درآوردی. حالا تو هم میتونی بخشی از این دنیای قدرت بشی... یا اسیر تارهای خودت."
حامد به زمین خیره میشود. عنکبوتهای سیاه و درخشان از گوشههای اتاق به سمت او میخزند. او باید تصمیم بگیرد: آیا به این تارهای جادویی ملحق شود و سلبریتی شود، یا راهی دیگر برای آزادی پیدا کند؟
جادوگر: (با خندهای شیطانی) "تارهای عنکبوت همیشه برندهاند، حامد. تو هم بخشی از این بازی هستی. دیر یا زود همه تسلیم میشن."
صدای نالههای بیلی ایلیش و پسر بیتکوئین از دور شنیده میشود. همه آنها در تارهایی که خودشان بافتهاند، گرفتار شدهاند.
جادوگر (با لحنی تهدید آمیز) : روح انسان ها سرشار از انرژی نامحدود هست و ما انرژی خوار به دنیا اومدیم عنکبوت ها ریسنده تله ها
حامد (با ترس) :تو میخوای من خاطرات ترسناک آنها را افشا کنم اما من چطوری به تو اعتماد کنم شاید تو این قدرت بهم بدی
جادوگر :شما آدم ها عمر کمی دارید و خیلی حریص برای قربانی کردن هم... این عمر کوتاه به درد دنیای ما نمی خوره شما احمق ها برای پنجاه یا صد سال خوش بودن زمان بی نهایت رو به می فروشید شما از بی اعتقادی خودتون رو اسیر می کنید... نترس من زیر پیمانم نمی زنم چون زمان نامحدودی رو از تو می گیرم انرژی زمان ابدی تو رو... اما شما انسان ها ایمانی ندارید دست و پا می زنید برای چند سال زمینی
حامد :بیلی... (با صدای رسا) بیلی... بیلی... به خانه جادوگر بیا بیلی بیلی من تو رو صدا میزنم بیلی بیا اینجا عنکبوت ها همیشه به تاریک بخش خانه می روند عنکبوت ها عاشق گرد و خاک ها هستن مسیر خاک ها را دنبال کن وقتش هست با ترس هات رو به رو بشی بیا اینجا ما قراره تمام خاطرات را باهم مرور کنیم بیلی کوچولو بیا اینجا...بیلی شش ساله من تو رو صدا می زنم بیلی بیا بیا....
صدای موسیقی بیلی را می شنویم (bury a Friend)
دختر بچه ای به سمت اتاق میآید و رو به روی حامد می نشیند و جادوگر از او می پرسه :اون هتل را به یاد داری؟؟
#داستان_جادویی