استاکر

#پارت10
تصمیم‌گیری نهایی

حامد از دنیای خاطرات بیرون می‌آید، عرق سردی روی پیشانی‌اش نشسته است. او در برابر جادوگر ایستاده است، اما حالا می‌داند که هر قدمی که بردارد، به سوی اسارت است.

جادوگر: (با صدایی تهدیدآمیز) "حالا وقتشه، حامد. این خاطرات رو زنده کردی. تارهای عنکبوت رو به حرکت درآوردی. حالا تو هم می‌تونی بخشی از این دنیای قدرت بشی... یا اسیر تارهای خودت."
حامد به زمین خیره می‌شود. عنکبوت‌های سیاه و درخشان از گوشه‌های اتاق به سمت او می‌خزند. او باید تصمیم بگیرد: آیا به این تارهای جادویی ملحق شود و سلبریتی شود، یا راهی دیگر برای آزادی پیدا کند؟

جادوگر: (با خنده‌ای شیطانی) "تارهای عنکبوت همیشه برنده‌اند، حامد. تو هم بخشی از این بازی هستی. دیر یا زود همه تسلیم می‌شن."

صدای ناله‌های بیلی ایلیش و پسر بیت‌کوئین از دور شنیده می‌شود. همه آن‌ها در تارهایی که خودشان بافته‌اند، گرفتار شده‌اند.

جادوگر (با لحنی تهدید آمیز) : روح انسان ها سرشار از انرژی نامحدود هست و ما انرژی خوار به دنیا اومدیم عنکبوت ها ریسنده تله ها

حامد (با ترس) :تو میخوای من خاطرات ترسناک آنها را افشا کنم اما من چطوری به تو اعتماد کنم شاید تو این قدرت بهم بدی

جادوگر :شما آدم ها عمر کمی دارید و خیلی حریص برای قربانی کردن هم... این عمر کوتاه به درد دنیای ما نمی خوره شما احمق ها برای پنجاه یا صد سال خوش بودن زمان بی نهایت رو به می فروشید شما از بی اعتقادی خودتون رو اسیر می کنید... نترس من زیر پیمانم نمی زنم چون زمان نامحدودی رو از تو می گیرم انرژی زمان ابدی تو رو... اما شما انسان ها ایمانی ندارید دست و پا می زنید برای چند سال زمینی

حامد :بیلی... (با صدای رسا) بیلی... بیلی... به خانه جادوگر بیا بیلی بیلی من تو رو صدا میزنم بیلی بیا اینجا عنکبوت ها همیشه به تاریک بخش خانه می روند عنکبوت ها عاشق گرد و خاک ها هستن مسیر خاک ها را دنبال کن وقتش هست با ترس هات رو به رو بشی بیا اینجا ما قراره تمام خاطرات را باهم مرور کنیم بیلی کوچولو بیا اینجا...بیلی شش ساله من تو رو صدا می زنم بیلی بیا بیا....

صدای موسیقی بیلی را می شنویم (bury a Friend)

دختر بچه ای به سمت اتاق می‌آید و رو به روی حامد می نشیند و جادوگر از او می پرسه :اون هتل را به یاد داری؟؟

#داستان_جادویی

استاکر

#پارت11
دنیای مجازی پسر بیت‌کوئین

صحنه: حامد از کابوس بیلی خارج می‌شود و حالا در دنیای دیجیتال پسر بیت‌کوئین فرو می‌رود. اینجا همه‌چیز دیجیتالی و مصنوعی است. صفحات مانیتورها با نمادهای عنکبوت درخشان پر شده‌اند.

پسر بیت‌کوئین پشت کامپیوترش نشسته و کدهای پیچیده‌ای را وارد می‌کند. دست‌هایش با سرعت غیرقابل تصوری حرکت می‌کنند، اما چیزی از پشت او را احاطه کرده است... تارهایی دیجیتالی که به شکل عنکبوت‌های مجازی در حال پیچیدن به دور او هستند.

پسر بیت‌کوئین: (به آرامی و با لحنی فلسفی) "این دنیای عنکبوت‌هاست. هرچه بیشتر کدها رو بشکنی، بیشتر در تارها گیر می‌افتی. فکر می‌کنی آزادی... اما فقط درون تارهای جدیدی گرفتار می‌شی."

مانیتورها روشن‌تر می‌شوند و نماد عنکبوت‌های دیجیتالی بزرگ‌تر می‌شوند. پسر بیت‌کوئین به حامد نگاه می‌کند و لبخندی خسته به لب دارد.

پسر بیت‌کوئین: "فکر کردی می‌تونی از اینجا فرار کنی؟ این دنیای منه. دنیای تارهای دیجیتال. جایی که جادوگر به من قدرت داد تا کنترل کنم، ولی حالا من هم بخشی از این تار شدم."

حامد با وحشت به صفحه مانیتورها خیره می‌شود. تصاویر تاریک و نمادهای عنکبوت، فضا را پر کرده‌اند. او احساس می‌کند که عنکبوت‌ها حتی از درون مانیتورها هم به سمت او خیز برمی‌دارند.

#داستان_جادویی

استاکر

#پارت10
کابوس بیلی ایلیش

صحنه: حامد چشمانش را می‌بندد و وارد ذهن بیلی ایلیش می‌شود. ناگهان خود را در یک جنگل تاریک و پر از تارهای عنکبوت می‌بیند. صدای ضعیف و خفه شده‌ی بیلی از دور به گوش می‌رسد.او یک موسیقی را می خواند (bury a Friend)

بیلی در وسط جنگل، درون تارهای عنکبوت گیر افتاده است. تارها دور بدنش پیچیده‌اند و دست‌ها و پاهایش را به شدت نگه داشته‌اند او دست و پا میزند اما روی صورتش عنکبوت راه می‌رود و نماد عنکبوت روی پیشانی اش می افتد

بیلی ایلیش: (با صدای خفه و وحشت‌زده) "اون نمی‌ذاره من برم... این عنکبوت‌ها... منو گرفتن باید نجاتش بدی

حامد با ترس به اطراف نگاه می‌کند و متوجه می‌شود که عنکبوت‌های عظیم در حال حرکت به سمت بیلی هستند. بدن‌هایشان براق و سیاه، و چشمانشان مانند آینه‌های تاریک، بازتابی از چهره‌ی جادوگر دارند.

حامد (با وحشت در ذهنش): "چرا کابوس های بیلی ...؟ ؟"

جادوگر (در ذهن حامد): "چون بیلی هم خودش رو تسلیم عنکبوت‌ها کرده. وقتی روحش رو فروخت تا ستاره بشه، این تارهای عنکبوتی اطرافش بافته شد. اگه می‌خوای خاطره‌اش رو بازکنی، باید با عنکبوت‌ها مواجه بشی."

حامد با تردید قدمی به سمت بیلی برمی‌دارد. اما هرچه نزدیک‌تر می‌شود، عنکبوت‌ها به او حمله‌ور می‌شوند. یکی از آن‌ها به سرعت روی دستش می‌پرد و او را نیش می‌زند. او دردی عمیق احساس می‌کند و زمین می‌افتد.

بیلی ایلیش: (فریاد می‌زند) "کمک کن! اون‌ها دارن منو می‌کشن!"

صدای ناله‌ها و فریادهای بیلی در فضا پخش می‌شود، ولی حامد ناتوان به زمین افتاده است. او به آسمان خیره می‌شود و می‌بیند که تارهای عنکبوت از سقف جنگل آویزان شده‌اند، درست مانند تارهای مجازی که او را هم تسخیر کرده‌اند.

صدای خفیف بیلی در فضای مه آلود :باید بهش کمک کنی به اون مرد... تارهای جهانی نت اون رو می بلعند

#داستان_جادویی

استاکر

#پارت9

پلان : ورود به اتاق جادو

صحنه: اتاقی تاریک و پر از سایه‌های مرموز. دیوارها با نمادهای عنکبوت سیاه تزئین شده‌اند، و گوشه‌های اتاق تارهایی ضخیم کشیده شده‌اند. در مرکز اتاق، جادوگر با چهره‌ای خونسرد و لبخندی شیطانی ایستاده است.

حامد با روی کاناپه نشسته و به گوشه ای خیره شده و کلپی را در حال پرواز می بینیم که وارد دیوار می شود و دیوار شکافته می شود و نماد یک عنکبوت بزرگ روی دیوار نقش می بندد

دوربین کمی می چرخد و کنار حامد یک مرد با گیتار ایستاده و روح رابرت جانسون هست حامد به سمت دیگری نگاه می کنه مردی با کلاه جادویی(جادوگر روسی) مقابلش ایستاده و با دهانش صدای پای اسب در می آورد
جادوگر (صدایی آهسته و نامفهوم) : "عنکبوت‌ها استادان کنترل هستند. تارها را می‌بافند، قربانی‌ها را اسیر می‌کنند و سپس آن‌ها را آرام‌آرام می‌بلعند. درست مثل دنیای مجازی... و درست مثل تو."

جادوگر دستش را به سمت عنکبوتی روی دیوار دراز می کنه و تصویر را لمس می کنه و قهقهه می زنه

حامد با وحشت به اطراف نگاه می‌کند. نمادهای عنکبوت روی دیوارها مانند چشمان تیزبین، به او خیره شده‌اند.

حامد: (با صدایی لرزان) "تو از من چی می خوای؟"

جادوگر: (با تهدید) "تو هم باید یاد بگیری تارهای خودت رو ببافی. اگر می‌خوای به قدرت و شهرت برسی، باید ارواح بیشتری را احضار کنی و خاطرات آنها را بخونی میدونی که تو خاطرات یک مرده رو بازگو کردی و من میخوام برام از زنده ها بگی ... تو باید خاطرات تبریک شون رو افشا کنی.."

جادوگر یک عنکبوت سیاه بزرگ را روی زمین می‌فرستد. عنکبوت به آرامی به سمت حامد می‌خزد. حامد یک قدم عقب می‌رود، اما عنکبوت با سرعت به پای او نزدیک می‌شود.

جادوگر :این عنکبوت دو نفر را بیدار می کنه میخوام از قدرتت استفاده کنی و اون ها رو برام بیاری. درست همین لحظه که هردو در خواب هستن

#داستان_جادویی
#داستان_زندگی

استاکر

#پارت9
#### **صحنه پایانی: افشای حقیقت در زمان مرگ**

- **محل:** خانه‌ای تاریک و ساده
- **زمان:** روزهای پایانی عمر رابرت
- **توضیحات صحنه:** رابرت جانسون روی تخت چوبی ساده‌ای افتاده، نور غروب از پنجره‌ به داخل می‌تابد و سایه‌هایی شوم در اتاق می‌رقصند. چهره‌ی او پریشان و خسته است، در حالی که گیتارش در گوشه اتاق قرار دارد. در این لحظات پایانی، او متوجه می‌شود که علامت‌هایی عجیب روی گیتار ظاهر شده‌اند، خطوطی شبیه به نمادهای باستانی که انگار از جادویی تاریک حکایت می‌کنند.

- **دیالوگ (رابرت، با صدای خسته و لرزان):**
*"این لعنتی همیشه کنارم بود... و حالا همه چیز واضح‌تر از همیشه است. این قدرت... این جادوی نفرینی... بهایی که هرگز نفهمیدم."*

- **صدای لرزیدن گیتار بلندتر می‌شود، گویی که زندگی خاصی در آن وجود دارد. از آن صدای ناله‌های زنی شنیده می‌شود، سپس آرام‌آرام به زوزه‌ای شیطانی و عجیب تبدیل می‌شود. در این لحظه، چهره رابرت پر از وحشت می‌شود.**

- **دیالوگ (رابرت، با نفس‌های بریده):**
*"روح‌های تسخیر شده... همه‌شون به این گیتار بازمی‌گردند. فرار کردن دیگه امکان نداره."*

- **گیتار ناگهان با شدت بیشتری لرزش می‌کند و صدای آن بلندتر می‌شود. روبه‌روی او، سایه‌های مرموزی از زنان و موجودات عجیب در تاریکی ظاهر می‌شوند، در حالی که روح رابرت به آرامی از بدنش جدا می‌شود و او در لحظات پایانی‌اش به چشمان آن موجودات تاریک خیره می‌ماند.**

---

#### **صحنه اضافه: بازگشت کلپی‌ها به دریا**

- **محل:** کنار دریاچه‌ای تاریک و آرام
- **زمان:** عصر، کمی قبل از غروب آفتاب
- **توضیحات صحنه:** گروهی از کودکان محلی کنار دریاچه بازی می‌کنند. هوا سرد و تاریک است و صدای باد میان درختان به گوش می‌رسد. ناگهان یکی از کودکان به دریاچه خیره می‌شود و چیزی عجیب می‌بیند. از میان آب، چندین کلپی با هیکل‌های عجیب و مرموز از آب بیرون می‌آیند، همان موجودات افسانه‌ای با چهره‌هایی که نیمه‌انسان و نیمه‌حیوانی هستند. کلپی‌ها به آرامی و با حرکتی نرم و ترسناک به سمت آب بازمی‌گردند، در حالی که کودکان وحشت‌زده و مات و مبهوت به آنها خیره شده‌اند.

- **دیالوگ (یکی از کودکان، با صدای وحشت‌زده):**
*"این‌ها کلپی‌ها هستن... مامان می‌گفت اون‌ها با خودشون ارواح آدم‌ها رو می‌برن!"*

- **صدای زوزه‌ای مرموز و عجیب از میان دریاچه شنیده می‌شود. کلپی‌ها یکی پس از دیگری به زیر آب می‌روند و آب آرام آرام آنها را در خود فرو می‌برد. کودکان به آرامی به عقب می‌روند، در حالی که هرگز نمی‌توانند آن چیزی که دیدند را فراموش کنند.**

استاکر

#پارت8
# **صحنه 10: رویارویی با کلپی در خواب**

- **محل:** خواب رابرت
- **زمان:** شب تاریک و سرد
- **توضیحات صحنه:** رابرت در خواب، دوباره در کنار همان دریاچه‌ی تاریک و مرموز ایستاده است. صدای زوزه‌های باد، صدای عجیب حیوانات و امواج آب فضا را تسخیر کرده‌اند. زن کلپی با چهره‌ای خیره‌کننده و مرموز روبه‌روی او ظاهر می‌شود، با همان نگاه سرد و شیطانی که در اولین برخورد داشت.

- **دیالوگ (زن کلپی، با صدایی خشن و ترسناک که در باد زمزمه می‌شود):**
*"رابرت، به یاد داری؟ ما به تو قدرت جادوی گیتار را دادیم. اکنون هر آوایی که از آن بیرون می‌آید، زنان را تسخیر می‌کند. اما این قدرتی است که با بهایی سنگین به دست آمده..."*

- **دیالوگ (رابرت، وحشت‌زده و سردرگم):**
*"من این قدرت را نخواستم! فقط می‌خواستم موسیقی بسازم... اما چرا حالا همه چیز با درد و رنج همراه است؟"*

- **زن کلپی، نزدیک‌تر می‌شود و با خنده‌ای تاریک:**
*"تو با ما معامله کردی، رابرت. هیچ‌گاه نمی‌توانی از ما فرار کنی. همان‌طور که دریاچه همیشه زنده است، گیتار تو هم نفس می‌کشد. از صدای ناله‌های زنانی که تسخیر کردی، فرار نخواهی کرد."*

- **صدای زوزه حیوانات و موج‌ها بالا می‌رود، و رابرت به شدت از خواب می‌پرد، عرق کرده و مضطرب.**

---

**صحنه 11: عاشق شدن رابرت به زن بلوزخوان**

- **محل:** بار شلوغ و پر جنب‌وجوش نیواورلئان
- **زمان:** شب
- **توضیحات صحنه:** رابرت در یک گوشه از بار نشسته است. نورهای کم‌رنگ و فضای گرم بار، حال و هوای خاصی ایجاد کرده‌اند. در گوشه‌ی دیگر زن جوانی با صدای پر از احساس و روح، یک آهنگ بلوزی می‌خواند. جمعیت مسحور صدای او شده‌اند. رابرت نمی‌تواند از او چشم بردارد، حس می‌کند که این زن چیزی در دل دارد که او به دنبالش بوده است.

- **دیالوگ (رابرت، با صدایی آرام و پر احساس، خطاب به خودش):**
*"این صدا... این مثل صدای روح منه. شاید این زن تنها کسی باشه که من رو از این تاریکی نجات بده."*

- **دیالوگ (زن بلوزخوان، با لبخندی پر رمز و راز، وقتی رابرت بعد از اجرا به او نزدیک می‌شود):**
*"رابرت جانسون... از تو زیاد شنیدم. می‌گن تو با گیتارت روح زن‌ها رو تسخیر می‌کنی. اما شاید این بار من تو رو تسخیر کنم."*

- **دیالوگ (رابرت، با نگاهی عمیق و پر از حسرت):**
*"شاید هم این جادوی ماست که تو رو به سمت من کشوند... اما چیزی در تو هست که هیچ‌کس نمی‌تونه ازش فرار کنه."*

---

#داستان

استاکر

#پارت7
صحنه 7: شهرت و مهمانی‌ها

محل: بارها و مهمانی‌ها

زمان: شب

توضیحات صحنه: رابرت در میان بارهای مختلف و مهمانی‌های شلوغ، با انرژی و هیجان بالا اجرا می‌کند. صدای موزیک و شلوغی مردم در پس‌زمینه شنیده می‌شود.

دیالوگ (سردسته بار، با تحسین): "این مرد، موسیقی را از دنیای دیگر به ما آورده است. نغمه‌هایش مانند رقص سایه‌ها در شب است."

دیالوگ (رابرت، با لبخند و نگاهی عمیق): "این موسیقی، یک سرود برای پیروزی‌ها و شکست‌هاست. من تنها پلی هستم میان دو دنیای متفاوت."
صحنه 8: رابطه با استلا و خیانت

محل: آپارتمان استلا

زمان: شب

توضیحات صحنه: رابرت و استلا در آپارتمان استلا، با نور کم و فضای متشنج. صدای تپش قلب و نفس‌های سریع به گوش می‌رسد.

دیالوگ (استلا، با صدای آشفته): "ما در این عشق گرفتار شده‌ایم، و حالا باید با عواقب آن روبه‌رو شویم. شوهر من در جستجوی توست و هیچ پنهانی نمی‌تواند ما را نجات دهد."

دیالوگ (رابرت، با نگاهی غمگین و عذاب‌آور): "زندگی گاهی ما را به مسیری می‌برد که هیچ بازگشتی ندارد. اکنون، ما در این تاریکی گرفتار شده‌ایم و نمی‌دانیم چگونه می‌توانیم نجات پیدا کنیم."

صحنه 9: تلاش شوهر استلا برای پیدا کردن رابرت (ادامه)

محل: خیابان‌های بارانی و تاریک شهر

زمان: شب

توضیحات صحنه: شوهر استلا در خیابان‌های تاریک و بارانی در جستجوی رابرت است. صدای قدم‌هایش در آب و برخورد قطرات باران به زمین، به وضوح شنیده می‌شود. او با عصبانیت و چشمانی سرخ از خشم و ناامیدی، به دنبال یافتن ردپای رابرت است.

دیالوگ (شوهر استلا، با صدایی پر از خشم و فریاد): "این خیانت را نمی‌بخشم، رابرت! هر جا که باشی، پیدایت می‌کنم!"

#زندگینامه

استاکر

صحنه 4: ملاقات با شیطان

محل: چهارراهی تاریک و مبهم

زمان: نیمه‌شب

توضیحات صحنه: رابرت در چهارراهی تاریک، با نورهای کم و سایه‌های نامشخص. صدای باد و زوزه‌های حیوانات شبانه به گوش می‌رسد.

دیالوگ (مرد سیاه‌پوش، با صدای پر از رمز و راز): "آیا می‌دانی که به چه قیمتی به دنبال تغییر هستی؟ قدرتی که جستجو می‌کنی، زندگی را از تو می‌گیرد."

دیالوگ (رابرت، با نگاهی جستجوگر و اضطراب): "من در جستجوی معنای زندگی هستم، و شاید این معامله تنها راه برای یافتن آن باشد. بگو، چه بهایی باید بپردازم؟"

مرد سیاه‌پوش گیتار رابرت را گرفته و آن را با علامتی عجیب کوک می‌کند. صدای مبهمی از دوردست می‌آید و رابرت با نگاهی به گیتار، متوجه تغییرات معجزه‌آسا می‌شود.
صحنه 5: کابوس کلپی

محل: خواب رابرت

زمان: نیمه‌شب

توضیحات صحنه: رابرت در کابوسش در حال قدم زدن در کنار دریاچه‌ای تاریک است. ناگهان، زنی زیبا و مرموز با موهای بلند و چشمانی سرد از دریاچه بیرون می‌آید. صدای باد، امواج دریاچه و زوزه‌های حیوانات دوردست.

دیالوگ (زن کلپی، با صدای ملایم و وهم‌انگیز): "رابرت جانسون، ما به تو قدرت جادوی موسیقی را بخشیده‌ایم. تو مردان و زنان را با نغمه‌هایت تسخیر می‌کنی، اما این قدرت همیشه به تو وفادار نخواهد بود."

دیالوگ (رابرت، با صدای خفه و وحشت‌زده): "این قدرت چه بهایی دارد؟ چرا همیشه سایه‌ای در قلبم حس می‌کنم؟"

زن کلپی: "تو با ما معامله کردی. موسیقی تو جادوست، اما هر نت، تو را به ما نزدیک‌تر می‌کند."

صحنه 6: عاشق شدن رابرت به یک خواننده بلوز

محل: بار شلوغ در نیواورلئان

زمان: شب

توضیحات صحنه: رابرت در بار شلوغی ایستاده است، جمعیت مشغول نوشیدن و رقصیدن هستند. روی صحنه، زنی با صدایی گرم و بلوزی جذاب در حال آواز خواندن است. رابرت با نگاه مسحور به او خیره می‌شود. صدای موسیقی بلوز و صدای خنده‌های مردم.

دیالوگ (رابرت، با نگاهی غرق در موسیقی و عشق): "صدای تو مانند جادویی است که قلبم را می‌گیرد. شاید این همان چیزی است که همیشه در جستجویش بودم."

دیالوگ (زن خواننده، با لبخند و نگاهی جذاب): "ما همه اسیر نغمه‌های زندگی هستیم، رابرت. اما تو با موسیقیت فراتر از این دنیا می‌روی. شاید باید از تو یاد بگیرم."

#زندگینامه

استاکر

صحنه 1: کودکی و آرزوها

محل: خانه‌ای ساده در دلتا، می‌سی‌سی‌پی

زمان: عصر

توضیحات صحنه: رابرت جانسون، در حال تمرین گیتار در خانه‌ای کوچک و فقیرانه است. بیرون، صدای پرندگان و حیوانات شبانه به گوش می‌رسد. خانه‌ای کوچک و ساده با دیوارهای کثیف.

دیالوگ (مادر رابرت، با صدایی ملایم و فلسفی): "پسرم، زندگی مانند یک سفر پر از رمز و راز است. موسیقی تو ممکن است چراغی در تاریکی باشد، اما باید آماده باشی تا با درد و رنج آن را روشن کنی."

دیالوگ (رابرت، با نگاه عمیق به گیتار): "مادرم، در دل تاریکی تنها امید من موسیقی است. شاید روزی این نغمه‌ها در دنیای بزرگ‌تر طنین‌انداز شود."

صحنه 2: عشق و ازدواج

محل: خانه رابرت و ویرجینیا

زمان: بعد از ازدواج

توضیحات صحنه: رابرت و ویرجینیا در خانه‌ای گرم و دلپذیر هستند. دیوارها پر از عکس‌های خانوادگی و آثار هنری. صدای آرامش‌بخش طبیعت در پس‌زمینه شنیده می‌شود.

دیالوگ (ویرجینیا، با صدایی پر از محبت): "رابرت، موسیقی تو روح تو را برملا می‌کند. با هر نت، بخشی از وجودت را به ما هدیه می‌دهی."

دیالوگ (رابرت، با نگاهی عمیق و فلسفی): "ویرجینیا، هر نت موسیقی مانند فصل‌های زندگی است. امروز با شادی، فردا با غم. اما هر کدام به نوبه خود زیبایی خاصی دارند."

صحنه 3: مرگ ویرجینیا در اثر زایمان

محل: بیمارستان

زمان: شب بارانی

توضیحات صحنه: ویرجینیا در بستر بیماری و زایمان، در تختی در بیمارستان در حال کشمکش است. صدای باران و رعد و برق از پنجره به گوش می‌رسد.

دیالوگ (پزشک، با صدای سنگین و تیره): "حیات به چیزی بیش از فیزیک وابسته است، اما نمی‌توانیم اینجا امیدی به معجزه داشته باشیم."

دیالوگ (رابرت، با صدای غمگین و دردآلود): "زندگی و مرگ، دو روی یک سکه‌اند. اکنون، من با رنجی فراتر از توانم مواجه شده‌ام. تو تنها پیوند من به این دنیا بودی."
#زندگینامه

استاکر

#پارت6
صحنه 4: ملاقات با شیطان

محل: چهارراهی تاریک و مبهم

زمان: نیمه‌شب

توضیحات صحنه: رابرت در چهارراهی تاریک، با نورهای کم و سایه‌های نامشخص. صدای باد و زوزه‌های حیوانات شبانه به گوش می‌رسد.

دیالوگ (مرد سیاه‌پوش، با صدای پر از رمز و راز): "آیا می‌دانی که به چه قیمتی به دنبال تغییر هستی؟ قدرتی که جستجو می‌کنی، زندگی را از تو می‌گیرد."

دیالوگ (رابرت، با نگاهی جستجوگر و اضطراب): "من در جستجوی معنای زندگی هستم، و شاید این معامله تنها راه برای یافتن آن باشد. بگو، چه بهایی باید بپردازم؟"


مرد سیاه‌پوش گیتار رابرت را گرفته و آن را با علامتی عجیب کوک می‌کند. صدای مبهمی از دوردست می‌آید و رابرت با نگاهی به گیتار، متوجه تغییرات معجزه‌آسا می‌شود.

صحنه 5: شهرت و مهمانی‌ها

محل: بارها و مهمانی‌ها

زمان: شب

توضیحات صحنه: رابرت در میان بارهای مختلف و مهمانی‌های شلوغ، با انرژی و هیجان بالا اجرا می‌کند. صدای موزیک و شلوغی مردم در پس‌زمینه شنیده می‌شود.

دیالوگ (سردسته بار، با تحسین): "این مرد، موسیقی را از دنیای دیگر به ما آورده است. نغمه‌هایش مانند رقص سایه‌ها در شب است."

دیالوگ (رابرت، با لبخند و نگاهی عمیق): "این موسیقی، یک سرود برای پیروزی‌ها و شکست‌هاست. من تنها پلی هستم میان دو دنیای متفاوت."


صحنه 6: رابطه با استلا و خیانت

محل: آپارتمان استلا

زمان: شب

توضیحات صحنه: رابرت و استلا در آپارتمان استلا، با نور کم و فضای متشنج. صدای تپش قلب و نفس‌های سریع به گوش می‌رسد.

دیالوگ (استلا، با صدای آشفته): "ما در این عشق گرفتار شده‌ایم، و حالا باید با عواقب آن روبه‌رو شویم. شوهر من در جستجوی توست و هیچ پنهانی نمی‌تواند ما را نجات دهد."

دیالوگ (رابرت، با نگاهی غمگین و عذاب‌آور): "زندگی گاهی ما را به مسیری می‌برد که هیچ بازگشتی ندارد. اکنون، ما در این تاریکی گرفتار شده‌ایم و نمی‌دانیم چگونه می‌توانیم نجات پیدا کنیم."

#داستان

استاکر

#پارت5
صحنه 1: کودکی و آرزوها

محل: خانه‌ای ساده در دلتا، می‌سی‌سی‌پی

زمان: عصر

توضیحات صحنه: رابرت جانسون، در حال تمرین گیتار در خانه‌ای کوچک و فقیرانه است. بیرون، صدای پرندگان و حیوانات شبانه به گوش می‌رسد. خانه‌ای کوچک و ساده با دیوارهای کثیف.

دیالوگ (مادر رابرت، با صدایی ملایم و فلسفی): "پسرم، زندگی مانند یک سفر پر از رمز و راز است. موسیقی تو ممکن است چراغی در تاریکی باشد، اما باید آماده باشی تا با درد و رنج آن را روشن کنی."

دیالوگ (رابرت، با نگاه عمیق به گیتار): "مادرم، در دل تاریکی تنها امید من موسیقی است. شاید روزی این نغمه‌ها در دنیای بزرگ‌تر طنین‌انداز شود."

صحنه 2: عشق و ازدواج

محل: خانه رابرت و ویرجینیا

زمان: بعد از ازدواج

توضیحات صحنه: رابرت و ویرجینیا در خانه‌ای گرم و دلپذیر هستند. دیوارها پر از عکس‌های خانوادگی و آثار هنری. صدای آرامش‌بخش طبیعت در پس‌زمینه شنیده می‌شود.

دیالوگ (ویرجینیا، با صدایی پر از محبت): "رابرت، موسیقی تو روح تو را برملا می‌کند. با هر نت، بخشی از وجودت را به ما هدیه می‌دهی."

دیالوگ (رابرت، با نگاهی عمیق و فلسفی): "ویرجینیا، هر نت موسیقی مانند فصل‌های زندگی است. امروز با شادی، فردا با غم. اما هر کدام به نوبه خود زیبایی خاصی دارند."


صحنه 3: مرگ ویرجینیا در اثر زایمان

محل: بیمارستان

زمان: شب بارانی

توضیحات صحنه: ویرجینیا در بستر بیماری و زایمان، در تختی در بیمارستان در حال کشمکش است. صدای باران و رعد و برق از پنجره به گوش می‌رسد.

دیالوگ (پزشک، با صدای سنگین و تیره): "حیات به چیزی بیش از فیزیک وابسته است، اما نمی‌توانیم اینجا امیدی به معجزه داشته باشیم."

دیالوگ (رابرت، با صدای غمگین و دردآلود): "زندگی و مرگ، دو روی یک سکه‌اند. اکنون، من با رنجی فراتر از توانم مواجه شده‌ام. تو تنها پیوند من به این دنیا بودی."


#زندگینامه
#روانشناسی

استاکر

#پارت چهار
خانه جادوگر
تمام وسیله ها بهم ریخته و درهای اتاق باز و بسته میشه صدای ناله گرگ ها را می شنویم اتاق با ساعت های زیادی پر شده که در حالت شمارش معکوس 24 ساعت هستند
حامد به شدت کلافه هست و خاطراتی از دانشگاه را به یاد می آورد و البوم را نگاه می کنند و صدای خفیف مردی که می گوید اکنون می توانی خاطرات یک مرده را به خاطر آوردی
صدای همهمه بچه ها :خاطرات ممنوعه را ببین
صدای استاد :این ب خلاف قوانین روانشناس پارانرمال است

حامد به اطراف نگاه می کنه نگاهش به گیتار می خوره که بزرگ رویش نوشته شده رابرت جانسون.حامد شروع به نواختن گیتار می کنه و زیر لب چیزی را زمزمه می کنه چند ثانیه بعذ فریاد می زنه من بزرگترین خیانت را امروز انجام می‌دهم همین حالا احضار شو

کلپی از قاب بیرون می آید
حامد مقابلش ایستاده و سردرذ شدیدی داره با صدای آهسته می گه
افشا کردن خاطرات ممنوعه یک کرده برای یک روانشاس پارانرمال جرم بزرگی هست اما من حرفه ام رو به تو می فروشم و می خوام کمکم کنی سلبریتی بشم


مرد جادوگر :خاطرات ممنوعه کدوم مرده؟؟
حامد :رابرت جانسون
مرد جادوگر خب تعریف کن

حامد :من یک روانشناس پارانرمال هستم و می تونم با قدرت هیپنوتیزم کاری کنم همش رو تو خواب ببینی لحظه به لحظه به صورت زنده مثل یک فیلم
جادوگر : تو میخوای یک جادوگر رو هیپنوتیزم کنی؟؟

حامد :این تنها راهی هست که میتونم خیانت کنم ولی تو یک جادوگری به راحتی می تونی از این حالت بیرون بیای این یک شرط منصفانه است

جادوگر کمی مکث می کنه و حامد سعی می کنه با بند ساعت دستش او را هیپنوتیزم کنه و پس از آن صحنه هایی از یک فیلم را می بینیم

#داستان

استاکر

#پارت3
دبی
خانه جادوگر شب
اتاقی که با نت های موسیقی و نماد کلپی تزیین شده و یک موسیقی در حال پخش است و حامد وارد اتاق می شود

حامد خودش را روی مبل می اندازد و خوابش می بره َساعت از سه شب هم گذشته و موسیقی‌ بارها و بارها تکرار میشه

چند دقیقه بعد
حامد تمام اتاق را می گردد اما ضبطی پیدا نمی کنه چشمش به قابی میخوره که روی دیوار است و نت های موسیقی داره و متوجه می شه صدا از اونجا پخش میشه
دستش را روی صفحه نت ها می کوبد و فریاد می زنه :ساکت شو ساکت شو

نماد اسب روی دیوار از قاب بیرون می آید و این بار مرد جادوگری را می بینیم که روی اسب نشسته

مرد جادوگر : این یک موسیقی نفرینی است
حامد در حالی که می خنده :نفرینی

مرد جادوگر : تو می خوای سلبریتی بشی باید یک آهنگ نفرینی برای من بسازی
حامد :تو دیگه چی میگی نصفه شبی ببین ورد و جادو دست تو هست من یه آدم ساده ام که دوست دارم بیام توی هالییود و دیده بشم

مرد:باید یک موسیقی نفرینی برای من بسازی نگران نباش فقط باید از قوانین پیروی کنی

حامد گیتار را برمی‌دارد
حامد :بگو چندتا باید فحش بدم و ترک ضبط کنم تا کارم راه بیوفته
مرد جادوگر :چهارتا کلمه
حامد:یه احمق یه دیوانه یه شیاد یه فاسد یه الدنگ بازم بگم

مرد جادوگر :موسیقی نفرینی از چهار کلمه پیروی می کنه
حامد :بگو تا برات بخونمش
مرد جادوگر :وقتی پخش بشه خیلی ها دست به نابودی می زنن یا خودشون یا بقیه

حامد :اون چهار کلمه چیه؟؟
مرد جادوگر : اولی عشق.. همه باید عاشقت بشن.. دومی تلپاتی... باید وقتی می خونی وارد جلدت بشن... سومی مرگ.. باید ارواح رو صدا بزنی... چهارمی... آب... اب باید اونا رو وارد جریان کنی تا غرق بشن درون خودشون درون تاریکی درون سرگردونی

حامد :اما من چطوری باید این کارو کنم
جادوگر : باید این قدر سیاه باشی تا گیتارت رو حاضر بشه خودش کوک کنه و برات نماد ها رو حکاکی کنه آنوقت آهنگ ها خودش ساخته میشه

حامد :گیتارم رو خودش کوک کنه چطوری سیاه بشم؟؟
جادوگر:بزرگ ترین جرم خیانت هست پس شروع کن فقط یک شب وقت داری باید خیانت بزرگی باشه تا دیگه بخشیده نشی

#داستان

استاکر

#پارت دوم
ویلای کردان
چند مرد مست نشسته اند و به دخترهایی که داخل مهمانی هستن نگاه می کنند و یکی از آن ها را انتخاب می کنند آیدا انتخاب می شود
اتاق خاص
مرد مست در حالی که سعی می کنه ایدا را به داخل اتاق ببره
مرد:آقا روت دست گذاشته میدونی آخرین دوست دخترش کی بوده
آیدا (با حالت گیجی و ترس) : نمی دونم از من خوشگل تر بود؟

مرد در حالی که با قهقه می خنده
مرد(زیر لب) :تو چه اسگولی هستی باووو... طرف چندتا عمارت داره آرزوش هست آقا اونو بگیره تحصیلات داره کجا کانادا

فضای داخل مهمانی
دختری که مواد مصرف کرده و بی دلیل روی هوا می پره دست دختر دیگری را می گیرد و داد و فریاد شلوغی می کنه و چند پسر دورش هستن و باهم می رقصند
یکی از پسرها که دور نشسته به دختری که کنارش است
_چندکا داری؟؟؟
_یک ملیونی میشه
__هفته ای دوتا هم اوکی کنی برای آقا سر سال برات ماشین می خره

ادامه
آیدین در حال پذیرایی از مهمان هاست که سلبریتی صدایش می زند
سلیریتی برگه ای می‌دهد و می‌خواهد او امضا کنه
آیدین نگاهی به آیدا می کنه که از اتاق بیرون می آید

آیدین :کجا می بریش
سلبریتی :هتل دبی
آیدین :دیگه مسئولیت اینم از سرم باز شد
سلبریتی : نگران نباش هواتو دارم دوستش هم میتونی اوکی کنی؟

آیدین :آخه خیلی بچه است(آیدین در حالی که دستش را روی سرش می گذارد).
سلیریتی :از اون جنس خوب ها دارم تو صندوق عقب، می‌گن عاشقت هست نمی خوای از شر ی مزاحم راحت بشی بده ببرمش قراره بزرگ بشی بری بالا مثل خودم
ایدین(در حالی که سوئیچ را می گیره) : چشم آقا چشم

سلیریتی یک مرد مست را صدا می کنه
_فرزاد بیاد بیا
فرزاد که چشمانش خمار است به سمت آنها می ره
_جانم آقا
_این آقا آیدین دوست گلم هست چند ام ممبر داری
_چهار ام
_استوری اش کن از بچه ها عقب نمونه بیارش بالا ما رو میاره بالا

ادامه
آیدین و آیدا در حیاط در حال گفت و گو هستن و آیدین به سایرین اشاره می کنه و برگه‌ی ای در جیبش می گذاره
آیدا از خوشحالی می رقصه و جیغ میکشه
آیدا :یعنی من بازیگر سلبریتی می شم وای وای باورم نمیشه

آیدین :رفتی قاطی بالایی ها شانست خیلی خوبه دختر خیلی
#داستان

استاکر فصل دوم

فصل دوم
ایران
خانه ایدین و آیدا شب
یک خانه قدیمی در محله جنوب شهر را می بینیم که مادر از شده خستگی سرش را بسته و خوابیده و دختر و پسری (آیدین و آیدا) در آشپزخانه در یخچال خالی دنبال یک تیکه غذا می گردند

چند ساعت بعد
دعوای شدید آیدین و آیدا سر یک تروار که از زیر کاناپه خانه پیدا می کنند و صورت زخمی آیدا (صدای گریه آیدا)

شب
آیدین را می بینیم که در اتاق مست است و روی دیوار عکس یک ماشین را نقاشی را می کنه و آیدا که در اتاق کناری نشسته و با حسرت به ناخن هایش نگاه می کنه و پیج های آرایشگر ها رو نگاه می کنه که در حال آرایش و هستن و رقم های ملیونی

توجه اش را یک پست جلب می کنه زنی که برای یک شب مهمانی شبانه برای ماه گرد دوستی اش صد ملیون خرج کرده پست را چند بار ریپلای می کنه

چند روز بعد
آیدا را می بنیم که در اتاق چت روم در حال درآوردن شکلک است و یک نفر برایش دایرکت می فرسته و آیدا با دیدن صفحه چت جیغ می کشه و فریاد می کشه : a سلبریتی باورم نمیشه اون منو دید اون دید میگه چطوری به من میگه چطوری اون به من میگه چطوری
آیدین به سمت اتاق او می آید در حالی که مست است و بهت زده به او نگاه می کنه

سه شب بعد
خانه آیدین و اید
آیدین کلی خرید کرده و در حال چیدن یک میز مجلل است و آیدا دور میز می چرخه و صدای بلند موسیقی

یک ساعت بعد
سلبریتی همراه دو نفر مقابل آیدین و ایدا نشسته اند و سلبریتی در حالی که مست است با آیدا شوخی می کنه و صدای خنده های بلند و زنی که همراه سلبریتی است به مرد کناری اشاره می کنه مهمون هامون حتما از این خوششون میاد
سلبریتی نگاهی به آیدین نگاه می کنه و میگه :برای بساط روی تو حساب کردم برای هر کدومش اگه همه چی مهیا باشه شبی ده تومن گیرت میاد

آیدا زیر لب :دیگه هرشب شام داریم
تمام اتاق تاریک می شود و نماد یک دیو را پشت میز شام می بینیم که می خندد و با صدای بلند دست میزند و خاک بر سر همه می ریزد و هیچ کدام خاک ها را می بینند و صدای بلند دست و رقص دیو که چند نفر دیگر همراهی اش می کنند
و دیو روی خانه می نویسد بلاگر سلبریتی شدن مبارک و پشت سر مهمان ها از خانه خارج می شود چراغ های سقفی خانه می شکند و آیدا یک شمع روشن می کنه و با نور شمع به بیرون نگاه میکنه آیدین که هنوز مست است به سمت یخچال می رود و سرش را داخل یخچال می کنه و خودش را در حال رانندگی در خیابان های خارج تصور می کنه

#داستان

استاکر

#پارت47
ادامه
خانه جادوگر

حامد آهسته به سمت تابلوها می رود گیتاری که به دیوار تکیه خورده را برمی‌دارد و نگاهی به قاب عکس خودش روی دیوار می کنه

حامد (به قاب خودش) : وقتی تو این قاب دیدمت حس کردم چقد آشنایی، تو خود منی، تو یه کلپی نیستی، تو خود منی یک سلبریتی، بیا بیا وقتش هست من به رویاهام دست بدم
تصویر از داخل قاب بیرون می آید و شروع به گیتار زدن می کنه و حامد با غرور تصویر خودش را تماشا می کنه که روی هوا گیتار می زنه و صدای جیغ و هورا ها را می شنود

حامد با صدای بلند فریاد میزنه :آره خودشه تو یک سلبریتی هستی

ادامه
تصویر معلق روی هوا شروع به حرکت می کنه و حامد پشت سرش راه می رود درب باز می شود و تصویر شروع به حرکت در یک مسیر پلکانی می کنه حامد پشت سرش می رود و تصویر وارد یک اتاق می شود تصویر متوقف می شود و دوباره تبدیل به قاب می شود

محوطه اتاق
دختری داخل اتاق نشسته که تمام صورتش کبود است و به او خیره شده، حامد نگاهی به او می اندازد و رو به رویش می نشیند
حامد :اون جادوگر تویی؟؟
دختری نگاهی می اندازه و سکوت می کنه

_خب من آماده ام بیا شروع کنیم
دختر سکوت کرده و با عصبانیت اونو نگاه می کنه

دختر _من رو هرشب می زد برای اون دختره. عاشقش شده بود. هرشب می آورد توی خونه
_جادوگر کجاست؟؟

_یه شب که خیلی کتک خورده بودم حس کردم مردم وجود ندارم یه تیکه روح سرگردان بودم سوار تاکسی شدم اما اونا

_اذیتت کردن؟؟
دختر از جایش بلند می شه و دور اتاق راه میره و فریاد میزنه : در ازای اون فیلم ها ازم پول می خواستن،.... (با گریه) گفت میتونی بری دبی برای خودت زندگی کنی فقط باید ی مدت با ما باشی.

حامد سکوت کرده
دختر دست های خونی اش را روی دیوار می کشه و ادامه‌ میده
_یادم نیست یک شب باهاشون بودم یا یک هفته شایدم یک ماه شایدم یک سال آخه من اصلا مرده بودم وجود نداشتم زمان یادم نمی یاد فقط دیدم یک شب دیگه برنگشتن و صاحب خونه بیرونم کرد پولی نداشتم تو خیابون ها راه رفتم راه رفتم و جلوی اون هتل خوردم زمین وقتی بیدار شدم من خودم رو تو لباس دستیار رئیس دیدم... من ملکه شده بودم دنیا چقد زود رنگی شد من از همه زن ها متنفر بودم اونا منو کشته بودن تو می فهمی چی میگم؟؟
_جادوگر رو ندیدی(به سمت در می رود)
_جادوگر... منم یکی از قربانی هاش بودم روحم رو بهش دادم اما من نمی خواستم سلبریتی بشم فقط می خواستم اون قدرت بگیره آدم ها همه بدن مگه نه؟

_اون کجاست؟

دختر غیب میشه
حامد کمی شوکه میشه سعی می کنه خودش را دلداری بده

حامد :اینا همش خیاله خیاله. شوخی های کلپی ها. تو کجایی جادوگر کجایی

#داستان

استاکر

#پارت46
ادامه
صدای ادرینا از پشت گوشی
_چطوری فهمیدی اون آدم خودت نیستی و اون یک کلپی هست؟
_صدای چکه های سقف رو شنیدم.. ادرینا کلید ورود به دنیای موازی اینه نیست اون ها ساخته دست ماست دریاهاست

_دریاها؟؟؟
_دقیقا دریا ها، کلپی ها آدم ها درون دریاها غرق می کنن نه اینه ها

_پس باید بترسم از آدم هایی که متولد اسفند باشن و عاشق موسیقی
_شاید اون ها به دنیای موازی نزدیک ترن اینطور نیست؟؟

_چرا حس میکنم تو هم برام خیالی شدی نکنه تو هم فقط بخشی از رویاهام باشی که می نویسم
_ادرینا خیلی غرق شدی توی دنیایی که می نویسی من وجود دارم باور کن

_چرا صدای اون جغد رو من زودتر شنیدم من قرار نیست بمیرم
_ما آدم ها همه مون یک جور فوبیای شدید داریم از جغد ها از صدای جغد ها می دونی چرا

_چون نماد تاریکی هست
_اما من از تاریکی نمی ترسم چون تو تاریک ترین بخش زندگی خودم زنده موندم وقتی فهمیدم آدم ها فقط یک تصویر هستن و برات هیچ کاری نمی کنن فقط خودتی و خودت

_دنیا نوری نداشت؟ خورشید و ستاره ها کم بودن؟؟
_ستاره ها.. آرزوها ذهن ما همش کار ناخودآگاه هست ما چیزی که دوست داریم می بینیم باور می کنیم عاشقش میشیم (حامد با صدای بلند فریاد می کشه) یونگ یونگ

_یونگ چی؟؟
_یونگ جغد رو نماد ناخوداگاه ما می دونه آره آره خودش هست اون برای همین کنار عکس من است

_یعنی ناخوداگاه تو، تو رو از کلپی ها ترسونده؟؟

_ما باید برم سمتش شاید کلپی ها ترسناک نباشن
_حسی ندارن آنها کلپی هستن فقط

_میدونی چرا بعضی ها وقتی عاشق میشن حس می کند قبلا با اون آدم حس کردن و طرف مقابل نه؟؟
_
_چرا؟؟
_چون مدیوم ها می فهمن همه چی توی این دنیا بازی هست و همه داستان براشون آشنا هست
_اونا خوشبخت می شن؟
_اون ها خوشبخت هستن چون وسط قصه ناشناخته نیستن
_تو می خوای بری دنبال اون کلپی؟؟

_من باید باهاش رو به رو بشم ما باید اون جادوگر رو ببنیم
_می ترسم
_از اینکه متقاعد نشه؟؟
_از اینکه اونا ما رو متقاعد کنن

_چی؟؟
_من میخوام سلبریتی بشم

_اما قرار ما این نبود
_من نمی تونم از شهرت بگذرم رویای منو ازم نگیر

_حامد چی داری می گی تو میتونی با پخش کردن اسرار این خانه بزرگترین روانشناس پارانرمال بشی
_من میخوام مشهور بشم من میخوام با اینا دوست بشم کمکم می کنی؟؟ چرا جواب نمی دی کمکم میکنی؟؟ چرا جواب نمی دی ادرینا... الو الو....

خانه ادرینا
نمایی از ادرینا را می بینیم که گوشی در دستش است و صدای حامد را می شنود و سکوت کرده گوشی را قطع می کنه

ادرینا(به خودش، درحالی که لباس هایش را داخل چمدان می گذارد) :ادرینا کمکم می کنی؟ نباید بهت اعتماد میکردم

استاکر

#پارت45
ادامه
فضا کمی روشن می شود و حامد چشمانش را به سختی باز می کنه نور شدید سقف چشم هایش را می زنه نگاهش به تصویر جغد روی دیوار می افته

سرش را برمی‌گرداند با دیدن تصویر خودش روی هوا که یک گیتار در دست دارد فریاد می زند و خودش را به سمت دیوار می کشه صدای چک چک آب از سقف را می شنویم حامد چشمانش را می بندد و با صدای آهسته (به خودش) : میدونم تو فقط یک کلپی هستی به شکل من... من دنبالت نمی یام تو وجود نداری فقط من واقعی هستم من واقعی هستم (چندبار این جمله را تکرار می کنه)

وقتی چشمانی را باز می کنه مردی که روی هوا ایستاده بود تبدیل به یک قلب عکس شده به سختی نفس می کشه گوشی اش از دستش روی زمین می افته و متوجه می شه گوشی در حال روشن شدن است

حامد گوشی را روشن می کنه و با ادرینا صحبت میکنه
صدای ادرینا :اونو دیدی؟؟
__خودم رو؟؟

_چی میگی تو
_خودم رو دیدم خودم رو
_یعنی چی خودم رو دیدم؟؟

_باید بخشی از خودت باشه تا بهش اعتماد کنی باید دوستش داشته باشی درست مثل عشق

_چی؟؟
_اون یک کلپی بود به شکل خودم آخه من دیوانه وار عاشق خودم هستم پس نگران نشدم دنبالش نرفتم چون خودم رو داشتم همین جا

_چرا من اصلا نمی فهمم تو چی میگی؟؟
_من یک نسخه از خودم رو دیدم اینجا با یک گیتار معلق

__با جادوگر حرف زدی؟؟

_فکر کنم همونی بود که دوچرخه سواری می کرد.

_من اصلا نمی فهمم تو چی میگی خواهش میکنم برو با اون جادوگر صحبت کن

حامد از روی زمین بلند می شود و در اتاق می چرخه به نماد جغد روی دیوار و تصویر خودش روی قاب دیوار نگاه می کنه به سمت در میرود درب قفل شده

حامد به گوشی :با کی حرف بزنم جغد یا قاب عکس خودم؟؟ اون نمی زاره از اینجا بیرون بیام اینجا اخرشه؟؟

ادرینا : اون دیوانه وار عاشق زنش هست تو از اینجا میای بیرون
_اما من بخشی از ذهن اون شدم من همونی که استاد هیپنوتیزم دنیا بود حالا بخشی از ذهن اون شدم

_چرا اینو میگی
_چون تمام درها قفل هست ذهن مد خاموشه ذهن اون بیدار. ادرینا اینجا اخرش هست

_باهاش حرف بزن حرف بزن لطفا
_من توی این اتاق تنها هستم تنها با دو تا قاب عکس یکی خودم یکی جغد کدوم ترسناک تره؟؟ جغد با خودم؟؟

_اگه اون عکس خودت نیست و یک کلپی هست وحشتناک ترین بخش اتاق اون کلپی هست
_جغد نماد مرگه؟؟؟

_اینجا خونه یک جادوگر هست هیچی واقعی نیست اون جغد نمی تونه واقعی باشه اما چرا هرچی فکر میکنم نمی فهمم چرا باید کنار عکس تو باشه و صداش رو من زودتر تو بشنوم نکنه قراره هردو باهم بمیریم ولی من هنوز دوست دارم بمونم

_اما تو هم صدای اون جغد رو شنیدی
_نه نه این محاله توی خواب هام اینطوری نبود

استاکر

#پارت44 خانه جادوگر مقابل ورودی اولین درب اصلی خانه شب. داخلی ساعت را می بینیم که نزدیک دوازده است و فضای راهرو تاریک است و حامد با نور گوشی مسیریابی می کنه صدایش اهسته که با گوشی با ادرینا صحبت میکنه حامد به گوشی : زندگی من از این لحظه داره شروع میشح تازه حس میکنم خودم شدم ادرینا(پشت گوشی) : چه جمله خطرناکی گفتی _مگه ما برای رسیدن به آرزوهامون به دنیا نیومدیم _استرولوژر ها رسیدن به راهو رو آخرین روزهای عمر می دوند رویاها نباید هستند _پس اون هایی که هرگز نمی رسن می میرن چی... اینا همش حقه ستاره شناس هاست که بگن بیشتر از ما آینده رو می دونن _صدای جغد میاد _من چیزی نمی شنوم _الو... الو.... (صدای ادرینا خیلی خفیف است و شنیده نمی شود و گوشی کم کم خاموش می شود) حامد کمی با گوشی بازی می کنه اما گوشی روشن نمی شه صدای ضربان قلبش تندتر می شود و صورتش از ترس خیس می شود و چشمانش را به سختی باز نگه داشته دستش را به موهایش می کشه و صدای نفس های ضعیف مونولوگ :صدای جغد از کجا میاد نگاهش به وسیله براقی می خوره که روی زمین حرکت می کنه به سمتش می ورد و متوجه حرکت یک دوچرخه با چرخ های شبرنگی می شود مونولوگ:میدونم که اینجایی جادوگر اما دست بالای دست زیاده( دوچرخه از حرکت می ایسته و صدای چرخ ها قطع میشه) من برات پیام مهمی آوردم از کارولین اون میتونه همسرت رو برگردونه(دوباره دوچرخه حرکت می کنه صدای چرخ ها) بیین گوش کن دارم بهت چی میگم تو این دنیا هیچی محال نیست فقط باید باور داشته باشی اون می تونه همسرت رو برگردونه اما تو باید به کاری برای ما انجام بدی باید تمام قدرت های جادویی این هتل رو خاموش کنی باید تمومش کنی می شنوی چی میگم (صدای حرکت دوچرخه چرخ ها بیشتر می شود) تو نمی تونی منو با تاریکی بترسونی من سالها توی تاریکی زندگی کردم ترسناک ترین تاریکی خاموش بودن چراغ ها نیست تاریکی واقعی اینه که بدونی خیلی تنهایی و تمام آدم ها فقط یک تصویر هستن و هیچ کمکی بهت نمی کنن ما آدم ها تصاویر در قاب به دنیا می یابیم از اول تا آخرش ببین تو یک جادوگر حقیری که حتی نمی تونی خودتو از جادو تکرار خارج کنی تکرار تمام روزهای نداشتنش اما اون می تونه قانون این تکرار رو بکشنه و دوباره همسرت رو ببینی مگه رویای تو عشق نبود؟ چرا برای آرزوی یکی دیگه زندگی می کنی تو بخشی از آرسام شدی بخشی از آرزوهاش. می شنوی چی میگم اون می تونه باور کن میتونه اونو برگردونه چرا تو حرف نمی زنی لعنتی جواب بده با من حرف بزن تاریکی و سکوت مطلق.. صدای قطع شدن چرخ های دوچرخه و چراغ ها کم کم روشن می شود #داستان