#پارت47
ادامه
خانه جادوگر

حامد آهسته به سمت تابلوها می رود گیتاری که به دیوار تکیه خورده را برمی‌دارد و نگاهی به قاب عکس خودش روی دیوار می کنه

حامد (به قاب خودش) : وقتی تو این قاب دیدمت حس کردم چقد آشنایی، تو خود منی، تو یه کلپی نیستی، تو خود منی یک سلبریتی، بیا بیا وقتش هست من به رویاهام دست بدم
تصویر از داخل قاب بیرون می آید و شروع به گیتار زدن می کنه و حامد با غرور تصویر خودش را تماشا می کنه که روی هوا گیتار می زنه و صدای جیغ و هورا ها را می شنود

حامد با صدای بلند فریاد میزنه :آره خودشه تو یک سلبریتی هستی

ادامه
تصویر معلق روی هوا شروع به حرکت می کنه و حامد پشت سرش راه می رود درب باز می شود و تصویر شروع به حرکت در یک مسیر پلکانی می کنه حامد پشت سرش می رود و تصویر وارد یک اتاق می شود تصویر متوقف می شود و دوباره تبدیل به قاب می شود

محوطه اتاق
دختری داخل اتاق نشسته که تمام صورتش کبود است و به او خیره شده، حامد نگاهی به او می اندازد و رو به رویش می نشیند
حامد :اون جادوگر تویی؟؟
دختری نگاهی می اندازه و سکوت می کنه

_خب من آماده ام بیا شروع کنیم
دختر سکوت کرده و با عصبانیت اونو نگاه می کنه

دختر _من رو هرشب می زد برای اون دختره. عاشقش شده بود. هرشب می آورد توی خونه
_جادوگر کجاست؟؟

_یه شب که خیلی کتک خورده بودم حس کردم مردم وجود ندارم یه تیکه روح سرگردان بودم سوار تاکسی شدم اما اونا

_اذیتت کردن؟؟
دختر از جایش بلند می شه و دور اتاق راه میره و فریاد میزنه : در ازای اون فیلم ها ازم پول می خواستن،.... (با گریه) گفت میتونی بری دبی برای خودت زندگی کنی فقط باید ی مدت با ما باشی.

حامد سکوت کرده
دختر دست های خونی اش را روی دیوار می کشه و ادامه‌ میده
_یادم نیست یک شب باهاشون بودم یا یک هفته شایدم یک ماه شایدم یک سال آخه من اصلا مرده بودم وجود نداشتم زمان یادم نمی یاد فقط دیدم یک شب دیگه برنگشتن و صاحب خونه بیرونم کرد پولی نداشتم تو خیابون ها راه رفتم راه رفتم و جلوی اون هتل خوردم زمین وقتی بیدار شدم من خودم رو تو لباس دستیار رئیس دیدم... من ملکه شده بودم دنیا چقد زود رنگی شد من از همه زن ها متنفر بودم اونا منو کشته بودن تو می فهمی چی میگم؟؟
_جادوگر رو ندیدی(به سمت در می رود)
_جادوگر... منم یکی از قربانی هاش بودم روحم رو بهش دادم اما من نمی خواستم سلبریتی بشم فقط می خواستم اون قدرت بگیره آدم ها همه بدن مگه نه؟

_اون کجاست؟

دختر غیب میشه
حامد کمی شوکه میشه سعی می کنه خودش را دلداری بده

حامد :اینا همش خیاله خیاله. شوخی های کلپی ها. تو کجایی جادوگر کجایی

#داستان