#پارت10
کابوس بیلی ایلیش

صحنه: حامد چشمانش را می‌بندد و وارد ذهن بیلی ایلیش می‌شود. ناگهان خود را در یک جنگل تاریک و پر از تارهای عنکبوت می‌بیند. صدای ضعیف و خفه شده‌ی بیلی از دور به گوش می‌رسد.او یک موسیقی را می خواند (bury a Friend)

بیلی در وسط جنگل، درون تارهای عنکبوت گیر افتاده است. تارها دور بدنش پیچیده‌اند و دست‌ها و پاهایش را به شدت نگه داشته‌اند او دست و پا میزند اما روی صورتش عنکبوت راه می‌رود و نماد عنکبوت روی پیشانی اش می افتد

بیلی ایلیش: (با صدای خفه و وحشت‌زده) "اون نمی‌ذاره من برم... این عنکبوت‌ها... منو گرفتن باید نجاتش بدی

حامد با ترس به اطراف نگاه می‌کند و متوجه می‌شود که عنکبوت‌های عظیم در حال حرکت به سمت بیلی هستند. بدن‌هایشان براق و سیاه، و چشمانشان مانند آینه‌های تاریک، بازتابی از چهره‌ی جادوگر دارند.

حامد (با وحشت در ذهنش): "چرا کابوس های بیلی ...؟ ؟"

جادوگر (در ذهن حامد): "چون بیلی هم خودش رو تسلیم عنکبوت‌ها کرده. وقتی روحش رو فروخت تا ستاره بشه، این تارهای عنکبوتی اطرافش بافته شد. اگه می‌خوای خاطره‌اش رو بازکنی، باید با عنکبوت‌ها مواجه بشی."

حامد با تردید قدمی به سمت بیلی برمی‌دارد. اما هرچه نزدیک‌تر می‌شود، عنکبوت‌ها به او حمله‌ور می‌شوند. یکی از آن‌ها به سرعت روی دستش می‌پرد و او را نیش می‌زند. او دردی عمیق احساس می‌کند و زمین می‌افتد.

بیلی ایلیش: (فریاد می‌زند) "کمک کن! اون‌ها دارن منو می‌کشن!"

صدای ناله‌ها و فریادهای بیلی در فضا پخش می‌شود، ولی حامد ناتوان به زمین افتاده است. او به آسمان خیره می‌شود و می‌بیند که تارهای عنکبوت از سقف جنگل آویزان شده‌اند، درست مانند تارهای مجازی که او را هم تسخیر کرده‌اند.

صدای خفیف بیلی در فضای مه آلود :باید بهش کمک کنی به اون مرد... تارهای جهانی نت اون رو می بلعند

#داستان_جادویی