بایپولار

#پلان۳۹
پلکان۷ و ۸؛شب
صدای پاندول ساعت قدیمی را می شنویم که یازده بار بهم می خورد پله مدام رشد می کند و مانیا روی پله ها ایستاده ناگهان یکی از پله ها به شاخه درختی گره می خورد و کتاب روی شاخه توجه او را جلب میکند(قوانین عشق گالاتا)
مونولوگ : من فقط شبیه خودم زندگی کردم ما در فصلی از کتاب همدیگر رو ملاقات کردیم آدم ها در ظاهر شبیه به هم متولد می شوند اما روح های مشابه عاشق میشوند . اگر رویای دیگری باشی کابوس من میشوی و زمانی که کابوس دیگری می شوی رویای من هستی .رویاها شیرین ترین لذت زندگی هستند و عشق بزرگ ترین افسانه ها اما زمان وصال وصال رویاها کوتاه هست چرا که درست در ساعت سیندرلا آدم ها دیگر تو را دوست داشتنی نمی بینند و حرفای سیاه دیگران روحت را لگد مال می کند و دیگر من ،من نیستم شاید باید در زمان رویاها صدایم می‌زدی آدم ها همیشه در یک کتاب متولد نمی شوند
در همین لحظه چراغ های سقفی پرنور تر می شود پلکان ها از رشد متوقف میشود مرد کلاهدار بالای سر مانیا ایستاده و با او نگاه می کنه
مانیا: از وقتی دوستات رو دیدم از دوستای خودم حتی از واژه دوست ترسیدم
مرد کلاهدار: چرا همه چی رو بهم نمی گی؟
_همه چی ..همه چی برای من فقط تویی .کنار تو بودن .اما صدام نمی کنی خیلی منتظرت بودم پریشب اما صبح دیدم بازم فیلم دوستت اولین پستی بود که دوربینم نشون داد یعنی تو همه دنیات دوستات هستن
_اما من برگشتم پیشت باشم بدون هامین هایی که دورت هستند
_ تنها آدمی که توی قلب من هست تو بودی اما رویاها زمان داره تو کلید رو واقعی بهم نمی دی
- تو دنبال چی هستی؟
_شابد تو شاید قلب تو .شایدم آخرین جواب تو تا ساعت سیندرلا روز عشق
_فقط همین ؟صدای دوستام چی
_اره همین .صدای اونا به زودی خاموش میشه .دوستت دارم .صدای قلبم داره گوشم را کر می‌کنه .توی فصل رویاهام باش میخوای باهم یه فیلم ببنیم؟
_چی گفتی
_توی این پلکان شاید خیلی چیزها ببینیم اما میخوام واقعی کنارم باشی به زبان عشق چون طبقه هشت آدم ها حافظه شون رو از دست میدن ولی قلب هاشون رو نه
_من کاری میکنم باورم کنی بهت قول میدم
_کلید رو بهم میدی؟؟؟
#داستان#داستان_روانشناسی#روانشناسی#رمان#نویسنده#فیلمنامه#آناکارنینا#بربادرفته#تولستوی#محدودیت_صفر#فیلم_ترسناک#فیلمنامه_خوانی#رمان_خارجی

بایپولار

#پلان۳۸
پلکان طبقه ۷ و ۸ شب
صدای یک موسیقی بلند را می شنویم و چند نفر که روی یک قایق تفریحی در حال آواز خوانی هستند مرد کلاهدار در بین آنها فریاد میزد و پشت سر چند مرد دیگر قرار گرفته مردی که کمی جلوتر ایستاده برای چند ثانیه به مانیا نگاه میکند .(خروج از قاب دوربین دست مانیا) مانیا مقابلش همان مرد را می بیند که به او نگاه می کنه
مرد:فکر نمی کردم دعوت به اتاق رو قبول کنی آخه تو خیلی ترسویی حتی از اتاق مجازی هم می ترسی
مانیا: باید با ترس ها رو به رو بشی تا دیگه تکرار نشه شایدم یاد میگیری ترس فقط یه دنیای ناشناخته هست
_: چرا از اون پسره متنفری ؟
_نیستم فقط ازش خوشم نمی یاد
_آدم بدی نیست می‌دونی گاهی آدم ها اونجوری که توی ظاهرشون نشون میدن نیستن
_بیشتر از چند دقیقه توی این اتاق مجازی نمی مونم پس سعی نکن از مردی حرف بزنی که من اونو دوست ندارم
_پس راست می‌گفت عاشق علی رضا شدی
_یاد گرفتم با غریبه ها حرف نزنم چرا برای من حاشیه میسازی
_من؟؟؟
_ادم ها وقتی حرف های ناگفته دارند روحشان زخمی میشه ریشه می‌کنه زخم ها درونشون فرو می‌ره و از درون تغییر حالت میدن دیگه نمی دونی دلیلی کارت چیه فقط یادت میاد یه زخم خوردی اگه ازش ناراحتی با این بازی مسخره چیزی به دست نمی یاری
_چرا فکر می‌کنی بازی هست چرا نمی گی یکی داره بهت کمک کنه
_شبیه فیلم دلقک ،کی باورش میشه یه دلقک بتونه این همه خطرناک باشه
_برو استوری منو ببین(تصاویر یه خانه شوی لباس و تابلو های نقاشی )عاشق هنرمندهاست مثل اون دوست نقاشش یه اسفندی صاف و خالص .خالص(با صدای بلند می خنده) اینجا شبیه جایی که آدم های خوب میرن ؟؟
_میدونی آدم ها هیچ وقت نمی تونند بهم کمک کنند چون دنیاشون خیلی فرق داره یکی با طبیعت آروم میشه و الهام میگیره یکی از خورشید و ماه یکی هم صدای خرس و گرگ براش نشانه هست و یکی خواب و رویا .
_فلسفه بافی نکن من خودم استاد فلسفه هستم فقط یه پایه نداشتم .ببین من شبیه گرگ ها نیستم مگه فیلم منو توی دوربین ندیدی ما همه دوست همیم شاید تو هم وسط بازی ما
_اگه میشد مثل زمان قدیم با آتش یه نشانه میدم مثل نامه ممنوعه فقط دلم می خواست برای مرد کلاهدار بنویسم .وقتت تموم شده مجازی که هیچ دیگه هیچ دنیایی اجازه حرف زدن باهام نداری
صدای خنده های مرد : من کلی سوال بی جواب توی ذهن آدم ها کاشتم

تاریکی و صدای کفش های مانیا روی پله ها
#داستان#فیلمنامه#فیلم_ترسناک#فیلمنامه_خوانی#داستان_ترسناک#داستان_روانشناسی#روانشناسی#بایپولار#رمان#رمان_خارجی#داستایوسکی#ژوزه ساراماگو#جو دیسپنزا#نیچه

بایپولار

#پارت۳۷
طبقه هفت گالاتا شب
برف ها آب می شود و پلکان چوبی در وسط محیط جنگلی به چشم می‌خورد پله های که وسط برگ ها رشد می کند مانیا و مرد کلاهدار هنوز مقابلش هم ایستادند
مانیا:قلبم داره فریاد میزنه تو نمی شنوی؟
مرد کلاهدار اشاره ای به دوربین در دست مانیا می‌کند و مانیا تصویر یک پیراهن با تصویر فرشته رویش را میبیند
کلاهدار به او نگاه می‌کنه .
مانیا: تو می ترسی حرفای دوستت راست بود اره؟؟
مانیا به پشت سرش نگاه میکند پلکان های بلند را می بیند و تابلویی که عدد هشت را با پیکان نشان داده به سمت پلکان می‌رود صدای کفش ها تاریکی هم همه ،پله ها مدام رشد میکند و اتاق زیر پله ای که دستگیره اش بالا و پایین میرود یک نفر فریاد میزند مانیا مانیا صدامو نمی شنوی .مانیا مقابل یکی از درها می ایستد دیگری فریاد میزند کلاب اتاق ممنوعه مرد کلاهدار دوستش همه رو اد کرده چقدر میخوای دکمه ریجکت رو بزنی پله ها بزرگ تر میشه .مانیا نگاهی به دستگیره اتاق میکند که اتاق باز می شود دوست مرد کلاهدار فریاد میزند معشوقه معشوقه به همه شون همین رو گفته بیا گفتی دروغ هست گفتی آدم های بایپولار خطرناک ترین آدم ها هستن آما آدم هایی که سکوت می کنند چی ؟آهنگی با صدای بلند پخش می شوند خانومم خانومم..مانیا پشت سرش را نگاه میکند اتاق دیگری که مردی دست دو زن را گرفته و صدای بلند خنده ها رو به رویه رویش را نگاه میکند دختری که گریه می‌کنه دوباره مقابلش را نگاه میکند مردی که چشمانش کبود شده و وسط دود ها راه می رود .دوست کلاهدار جلو می آید مقابل مانیا می ایستد و با صدای آهسته: می‌دونی چرا می ترسه دیگه حتی باهات حرف بزنه چون من بهش اجازه ندادم من اتاق سر بسته
مانیا در حالی که به سختی نفس میکشه : دروغه دروغه بازی هست اون آدم خوبی هست
دوست: این پله ها تمام نمیشه خودش هم که ترسیده چطوری میخوای بری طبقه بعدی نگاه کن حتی راه برگشت نداری پله های زیر پات هم داره رشد می‌کنه بهش میگن اتو ...چیزی که من ازش دارم حالا وسط ابهامات گم شدی وسط بازی که برات ساخت ببین اون یه ترسو هست زیادی هم خودخواه منو ببین من دوستت دارم البته هامین های زیادی داری چرا صداشون نمی کنی اون به خاطر من داره اذیتت میکنه تنهات گذاشت نباید به من نه می گفتی
#داستان#فیلمنامه#داستان_ترسناک#فیلم_روانشناسی#فیلم#داستان_روانشناسی#فیلم_۲۰۲۳#رمان_خارجی#ساراماگو#کوییلو#بالزاک#آلفردهیچکاک#سایکو#روانشناسی#بایپولار#همینگوی#کلاه_گورین

بایپولار

#پارت۳۶
ناتالی و حسام کنار آدم برفی عکس میگیرند ناتالی یک گوله برفی را به سمت مانیا پرت میکند مرد کلاهدار کلید را کمی در دستانش می چرخاند و به او نگاه می‌کنه گوله برفی را از روی زمین برمیدارد برف در دستان مرد کلاهدار شبیه یک سیب کریستال صورتی می شود که برفی شده .سیب را به مانیا می‌دهد
کلاهدار: داری برف میخوری؟؟؟
مانیا :سیب کریستالی صورتی برف زده هست کی باورش میشه یه روزی سرخ بوده
_؟؟؟
_سیب رو میگم ترس آدم ها را منجمد می‌کنه اما سیب سرخ زیر برف هنوزم همون طمع اولش رو داره عشق همیشه زنده میشه
مرد کلاهدار با تعجب به او نگاه میکند کلید را در دستانش می گذارد
کلاهدار: مگه همین رو نمی خواستی
مانیا: آدم ها وقتی دست همو میگیرن روحشون باهم یه تلپاتی عجیبی برقرار میکنه دیگه مثل قبل نمیشن
_کلید رو بگیر مگه نگفتی باید بری طبقه های بعدی
_تو چی میخوای اینجا بمونی ؟؟
مرد کلاهدار که هنوز کلید در دستش است نگاهی به او می کنه و سکوت می کنه .صدای ضربان دستی را می‌شنویم مانیا به سمت صدا برمیگردد دوست کلاهدار را می بنیم : از آدمی که می ترسه چه انتظاری داری بهت که گفتم بعد از اون خاطره اون دیگه خوب نمیشه شاید دوستت داشته باشه اما رازهایی که ازش میدونم و تو مدام می گفتی دروغه حقیقت هست اون می ترسه حتی یک قدم واقعی به سمتت بیاد انتخاب اشتباهی داشتی مگه فیلم های که برات فرستادم ندیدی واقعیت اون آدم همین هست ترس ترس فرار (در همین لحظه تصویر مرد پاک میشود و مانیا لحظاتی را به یاد می یاره که در گوشی اش چیزی را پاک می‌کنه و ناتالی ازش می پرسه چیه و مانیا میگه حتی نخواستم ببینم من اونو با قلبمم شناختم مگه همین بس نیست)
ناتالی دوان دوان به سمت مانیا می آید و فریاد میزنه: حسام یه ترسو هست هست سر شک های الکی اش بازم رفت اون سه شب هست که رفته یه ترسو که بدون من نمیتونه زندگی کنه و هرشب با فیک هاش حالممو می پرسه کی باور می‌کنه خودشه ؟نه تو هم باور نمی کنی ؟
مانیا به مقابلش نگاه می‌کنه مرد کلاهدار هنوز مقابلش ایستاده .مانیا: اما من گرمی دستاتو رو بیشتر این کلید ..بگو که ترس دیوار سنگی بین ما نمی سازه تو هم مثل حسام می ترسی ؟بگو که قلبم دروغ نمیگه و واقعی هستی (در حالی که بغض کرده)
ناتالی مدام فریاد میزنه: حسام یه ترسو بزدل هست بهم بگو چطوری دست یه فیک رو بگیرم باهاش حرف بزنم بهم بگو بگو دیگه مانیا .مانیا بگو که خسته شدم از این خواب تو می گفتی گالاتا واقعیه مانیا صدامو نمی شنوی چرا من باید برای شک های اون مجازات بشم؟
#داستان#فیلمنامه#روانشناسی#فیلم#بایپولار#کتاب#رمان_خارجی#رمان

بایپولار

#پارت۳۷
طبقه هفت گالاتا
هامین حلقه وار اطراف مانیا و کلاهدار ایستاده بود و کلید را با جاکلیدی های مختلف به سمت او گرفته بود و صدا میزد
هامین: مانیا بیا (پشت سر سر هامین یک دختر ایستاده بود ) تو همه زندگی من هستی
مرد کلاهدار: ترسناک نیست خیلی جذابه .برو من اینجام .مگه کلید طبقه بعدی رو نمی خواستی ؟برو مانیا برو ازش بگیر
مانیا: این قدر خوشگله که دیوانگی اش دیده نمیشه آخه توی دنیای شما فقط زشت ها به دیوانه خانه می روند و بی پول ها به بردگی و بی استعدادان صاحب همه جا حتی گالاتا
مرد کلاهدار: مگه راه دیگه ای هم هست همیشه آرزو داشتی بری طبقه بعدی گفتی دنیا جای توقف نیست شاید من قراره همیشه آخر همه فیلم ها باشم
مانیا: تو خودتو دوست نداری ؟؟؟نه؟؟؟
مرد کلاهدار : چی ؟؟
مانیا: مردی که همیشه پشت دوربین حرف میزنه خودش دوست داشتنی ترین آدم صحنه هاست
مرد کلاهدار: تو فکر می‌کنی من قایم شدم ؟؟
مانیا: فکر نمی کنم همه قلبم میگه می ترسی مگه زندگی با این جسم با این آدم های دورت فقط همین یک بار نیست
مرد کلاهدار: آدم ها به یه الگو نیاز دارند
مانیا: تو نداری .اون قاب رو ببین روی دیوار اسمش قاب ممنوعه هست کلید همون جاست
_چرا خودت نمی ری برداری
_میترسم دوباره صدای دوستات را بشنوم نمی خوام دوباره مردی که پیدا کردم گم کردم
_دوستم؟؟!!!
_تو شبیه هیچ کدومشون نیستی شبیه هیچ کدوم آدم های کنارت
_پشت اون قاب چیه ؟
_کلید
مرد کلاهدار به سمت قاب میرود و مانیا را صدا میزند دوربین روی دیوار روشن میشود صدای خنده چند مرد را می شنویم: صدای مسخره ها .یکی فریاد میزنه خیلی خوب خرج میکرد .جز پول هیچی را نمی بینه.اون شب مهمانی .اجازه نداره .پایه بود همیشه .صدا ها این قدر بلند تر میشود که دیگر چیزی شنیده نمی شود
مانیا به سمتش می رود و به قاب اشاره می‌کنه .مرد کلاهدار قاب را برمیدارد و کلید از پشت قاب روی زمین می افته
مرد کلاهدار در حالی که نگاهش می‌کنه : چرا خواستی بدونم چرا
مانیا: چون نمی خواستم دیگه بیشتر بشنوم چون حرفامو باور نمی کردی چون صدامو نمی شنیدی حالا تو بهم بگو برای کدوم یکی از این آدم ها میخوای پلیس بیاری
مرد کلاهدار : تو ازم چی میخوای
مانیا: از پشت دوربین بیا بیرون روحت این قدر بلند داره فریاد میزنه که من حتی صداشو می شنوم
مرد: می‌خوام باهات بیام به آخرین طبقه هنوزم دوستم داری؟؟
مانیا: تو یا سایه تو؟؟ بگو که شبیه هامین نیستی .خود واقعی تو یا فیک ها صدام می‌زنه؟اگه واقعی نباشی طبقه بعدی می میمیریم و طبقه آخر رویا می مونه
کلاهدار: دوست داشتن تو خیلی رویاییه
#جم_سریز

بایپولار

#پارت۳۶
طبقه هفت شب
کولاک برف همه تصویر را پر میکند چند نفری که پشت میزها نشستند زیر کولاک می مانند مانیا مقابل مرد کلاهدار ایستاد.ناتالی و حسام دست یکدیگر را گرفتند و در حال برف بازی هستند ناتالی یک آدم برفی را می سازد و حسام کلاهش را روی سر آدم برفی می گذارد .مانیا چکمه هایش را که در برف مانده به سخنی بیرون می آورد در همین لحظه برف دوباره به یخ تبدیل می شود این بار آینه ای که دقیقا تصویر زیر پایش آدم هایی که زیر کولاک پشت میز ها بودند زیر بخش آینه ای زندگی می کنند و پشت میزهای پشت سرش آدم های دیگری نشستند حسام مانیا در حال روشن کردن آتش هستند مانیا در زیر پایش مرد کلاهداری را می بیند که پشت میز در حالی که به شدت مست است نشسته و گریه می کند مقابلش مرد کلاهدار را می بیند که روی سطح اینه ای ایستاده و دستش را جلو می‌برد تا دستش بگیرد و صدایی را در درونش میشود و می‌گوید من درون تو هستم من واقعی هستم برای لحظه ای چشمش را می بندد و مرد کلاهداری را می بیند که این بار عاشقانه به او نگاه میکند و بغض آلود نگاهش میکند و پشت سرش چند دختر را میبیند با نگاهشان به مانیا می گویند نه نه . مانیا دوباره چشمانش را باز می کند هنوز مرد کلاهدار رو به رویش ایستاده به اطراف نگاه می‌کنه به صورت حلقه وار هامین ها ایستاده اند با لباس های مختلف و هر کدام یک کلید در دست دارند و به او اشاره می کنند. مانیا دوباره به کلاهدار نگاه می کند
مانیا: کدوم دنیا واقعی هست تو کدوم یکی هستی امروز یه غریبه یا یه آشنا .عشق یا نفرت .خوب یا بد .باور دارم یا نه .شبیه چیزی که دوستات میگن یا شبیه چیزی که میبینم یا شبیه چیزی که آدم ها توی ذهنم تکرار کردند
در همین لحظه صدای رعد و برق آسمان را می شنویم و باران روی گونه های مانیا می نشیند مرد کلاهدار هنوز مقابلش ایستاده مانیا به آسمان نگاه میکند
مانیا: ای پادشاه باران ابرها واقعی هستند یا دریا یا باران .
صدای رعد: اولین قانون دنیای افسانه ها اولین نفری که تو رو صدا زد واقعی ترین روح در دنیای توست
مانیا: صدام کن صدام کن تو بهم بگو چی واقعی هست تو از کدوم سرزمین اومدی
کلاهداری که مقابلش ایستاده : مانیا چرا منو نمی بینی
#داستان#فیلمنامه#روانشناسی#داستان_ترسناک#داستان_خیالی#داستان_روانشناسی#کتاب#کتاب_جدید#رمان_خارجی#رمان_جدید#کوییلو#ساراماگو#بالزاک#ارنست_همینگوی#فیلمنامه_خوانی

بایپولار

#پارت۳۵
طبقه هفت شب
ناتالی در حالی یک بطری در دستش است و گریه میکند با موزیک همخوانی میکند:وای عشقم عشقم ببین من اسمت رو روی تنم نوشتم
مانیا روبه رویش نشسته و به جعبه نگاه می‌کنه
مانیا: چرا این آهنگ این قدر داره تکرار میشه
ناتالی: باید این قدر تکرار بشه تا صدامو بشنوه حسام
مانیا درحالی که به انگشتانش نگاه می‌کنه ریسمانی را می بینیم که دور دستانش گره خورده
مانیا_کاش اون جعبه رو باز نمی کردم حس میکنم یه چیزی از درونم رگ هامو فشار میده و میخواد قلبم رو از جا بکنه
ناتالی_مثل فیلم مرد عنکبوتی داری تبدیل میشه آخه عشق ها همه آدم ها رو می کشند
- ویلای لواسان منو اونجا پیدا کن یعنی چی
_خب بدجوری عاشقت شده دیگه این مرده
_میشه ساکت شی
_منم ساکت شم ببین اون ساکت نمیشه داره بهت زنگ میزنه
_نمیشه همش بازی باشه ؟
_مرد کلاهدار عاشق خوابیدن روی صندلی ماشینه دیدی همه جا آخر سکانس ها پیداش میشه
_اون اینکارو باهام نمی کنه آخه چرا باید شرط بندی کنه که ..
_گوشی رو جواب بده یا خاموشش کن
فضا دوباره تاریک میشود صدای گریه مانیا را می شنویم تصویر ماه را می‌بینیم که که با خورشید قایم موشک بازی می‌کنه چند بار
صدای گوشی مانیا را می شنویم و گوشی روی منشی می رود:
صدای یک مرد .مانیا چند شبه از خودم بدم اومده دارم دیوانه میشم عاشق شده بودم نمی خواستم با اون باشی دوستم توی زندگیش همه چی داره تو هم باید برای اون باشی آخه این عدالت هست .علی رضا خیلی کارها برام کرد من فقط میخواستم منم ببینی اون خیلی دوستت داره من وقتی ازت پرسید توی صداش حس کردم بازی شرط بندی کار من بود نه علی رضا
چراغ ها پر نور تر می شوند و ناتالی و مانیا با تعجب بهم نگاه می کنند
صدای گوشی ناتالی و صدای جیغ ناتالی رو می‌شنویم
ناتالی: مانیا حسام هست مرد شهریوری من اون برگشته مانیا صدامو می شنوی مانیا؟؟
مرد کلاهدار را می‌بینیم که مقابل مانیا ایستاده و به او لبخند میزنه : دوست داری برگردی
مانیا: من من فقط می‌خوام جایی باشم که تو هستی
مرد کلاهدار: هرشب صداتو می شنوم چرا این قدر صدام می‌کنی
مانیا: اینجا خیلی تاریکه وقتی تو باشی حالم خیلی خوبه علی رضا
مرد کلاهدار : تو اسمم رو از کجا می‌دونی

در همین لحظه برف کولاک همه جا را پر میکند
#فیلم۲۰۲۲#فیلمنامه#داستان#داستان_ترسناک#فیلمنامه_خوانی#کتاب#رمان#رمان_جدید#رمان_خارجی#کلاه_گورین#داستان_روانشناسی#روانشناسی#نویسنده_رمان #نویسنده

بایپولار

#پارت۳۴
طبقه هفت شب
ردپای گلی مانیا و ناتالی را روی برف ها می بینیم و صدای یک موسیقی را از دور می شنویم
(ای جانا جانا جانا ببین من تو رو از ته قلبم می خواما .وای عشقم عشقم عشقم ببین اسمتو من توی تنم نوشتم )
ناتالی به سمت میزهای ممنوعه در انتهای یک تونل می رود و مانیا پشت سرش میرود
مانیا: داری کجا میری
ناتالی: به حسم اعتماد کن یک بارم صدای قلب یکی دیگه رو بشنو این قدر خودتو نبین
صدای موزیک بلند تر میشود تمام میزها خالی است چراغ ها تبدیل به یک نور چند رنگ می شوند روی یکی از میزها بطری نیمه است ناتالی به سمت میز میرود : فکر کنم این میز هنوزم دلش مهمون میخواد
مانیا و ناتالی قبل از اینکه روی صندلی بشینند چراغ ها کم نور تر می شوند و دست مردی را میبینیم که از پشت یکی از میزها بیرون می آید
مانیا بهت زده در حالی که از ترس در جایش میخکوب میشود مرد یک جعبه را روی میز میگذارد و حالت مست دارد
مانیا:تو کی هستی
مرد: نگو کی هستم ببین برات چی آوردم
ناتالی: توی اون جعبه چیه
مرد در نگاه مانیا گم میشود این برای تو هست یه هدیه هست بازش کن
مانیا در حالی که سعی می‌کنه از او دور شود کمی عقب عقب راه می رود و به یکی از صندلی ها میخورد
مرد رو به ناتالی: یعنی من این قدر ترسناک هستم چرا دوستت ازم فرار می‌کنه بهش بگو کاری باهاش ندارم
مانیا: توی اون جعبه چیه ؟
مرد: همه چیزهایی که باید از کلاهدار بدونی بازش کن نترس مگه همیشه پیام هامو بلاک نمی کردی می گفتی دروغه
ناتالی جعبه را میگیره رو به مرد: خیلی خوب باشه حالا میتونی بری
مرد در حالی که به سمت مانیا می‌ره: از اون چیزی که فکر میکردم هم خوشگل تری می‌گفت تو خوشگلی اما بیشتر از تصور یه آدم خوشگلی چشمات خیلی معصوم هست مثل بچه ها .
مانیا: از اینجا برو لطفاً
مرد: دوستش داری اره؟؟
مانیا: چی ؟؟
مرد در حالی که تلو تلو می خوره به سمت پنجره می رود و سوار یک بالن می شود و میرود
#داستان#فیلمنامه#کتاب#کتاب_جدید#رمان_خارجی#بالزاک#ساراماگو#داستایوسکی#داستان_ترسناک#روانشناسی

بایپولار

#پارت۳۳
طبقه ۷گالاتا
همه جا تاریک هست مانیا و ناتالی در حال پیدا کردن مسیر اصلی سالن هستند
ناتالی: حس می کنم دارم سر میخورم
مانیا: زمین یخ زده شاید این نشانه باشه
ناتالی: یعنی باید بمونیم سرزمین ممنوعه بمونیم ولی چرا
در همین لحظه گرد باد سختی یکی از میزها را در هم می کوبد و صاعقه ای پدیدار می‌شود و با سوختن یکی از میزها فضا کمی روشن می شود
ناتالی: اونجا رو ببین بازم یه نماد اسکاندیناوی دیگه
مانیا: پرث نماد راز ،نکنه ما داریم می میریم
ناتالی: خوبه روح ها دیگه چیزی برای پنهان کردن ندارند .مانیا اونجا رو ببین یه کلاه گورین افتاده
مردی به سمت کلاه می دود و روی سرش می گذارد
ناتالی با صدای بلند می خنده :وای چقدر زشت شده برای همین میگن دزدی خوب نیست آدم ها اگه شبیه خودشون باشند قشنگ هستند
مانیا: اما دیگه هیچ نشانه ای ندارم پیداش کنم من برای همیشه گمش کردم
صدای زوزه یک گرگ را می‌شنویم ناتالی به شدت ترسیده دست مانیا را محکم فشار میدهد: مرگ به دست گرگ ها توی خوابم نمی دیدم
گرگ به آن ها نزدیک تر نزدیک می شود و هردو مشغول خواندن دعا می شوند گرگ مقابل آنها می ایستد زیر دندان هایش یک کلاه هست که بو میکشد در آسمان تصویری در آسمان ظاهر می شود
ناتالی: تو دیگه کی هستی
تصویر تبدیل به یک جام می شود و فریاد می زند :من پرث هستم پادشاه راز ها
مانیا: ما قراره بمیریم اینجا؟؟
جام: آدمیزاد ها رو باید به سبک گرگ ها پیدا کرد از بوی تن های خاکی
مانیا:اما من بلد نیستم
گرگ روی زمین یخی شروع به خط خطی میکند .دوباره همه جا تاریک میشود بعد چند لحظه فضا روشن میشود یخ ها اب می شود و شبیه برف می‌شود
ناتالی: علی رضا .اسمش علی رضاست
مانیا: چی
_گرگ برای ما اسم کلاهدار رو نوشته ببین کلاه هم کنارش گذاشته
مانیا کلاه را از روی زمین برمیدارد و به سمت مرد دزد پرت می‌کنه مرد شبیه یک موش می شود و به سرعت دود می شود
ناتالی: ما هنوز منطقه میزهای ممنوعه هستم حس میکنم قراره یک نفر رو ببینیم صدای ساز میاد
#داستان_روانشناسی#داستان#روانشناسی#بایپولار#داستان_ترسناک#فیلمنامه#فیلمنامه_خوانی#فیلم۲۰۲۲#کاپشن_روسی#کاپشن#روسی#کلاه_گورین#فیلمسازی

بایپولار

#پارت۳۲
طبقه هفت گالاتا شب
چراغ های سقف خاموش و روشن می شوند و صدای خش سیم برق را می شنویم مانیا و ناتالی در حال قدم زدن به انتهای. سالن هستند از کنار چند میز می گذرند صدای یک بچه گربه توجه ناتالی را جلب می‌کنه و گربه را بغل می‌کنه
ناتالی:ببین اینم سرش کلاه گذاشته چه بامزه شده آخی پیشی کوچولوی خودم
(گربه در بغل ناتالی شروع به خر و پف می‌کنه)
کاشی های روی زمین کمی ترک خورده و با قدم های مانیا صدای خرد شدن کاشی را می شنویم ناتالی با ترس پشت سرش می رود
ناتالی: مانیا من می ترسم اینجا شبیه خانه ارواح هست
مانیا: مگه خودمون قرار نیست یه روز روح بشیم
صدای شکستن یک شیشه را می شنویم مانیا دوربینش را روشن می‌کنه و در حالی که از مسیر فیلمبرداری می‌کنه به مسیر ادامه میده هر قدر که به انتهای مسیر صندلی ها نزدیک تر می شوند گرد و غبار بیشتری فضا را پر میکند هردو شروع به سرفه می کنند
ناتالی: خدا ازت نگذره مرد کلاهدار
مانیا:چی میگی
_اینجا ممنوعه ترین بخش هست چرا باید ما رو اینجا دعوت کنه (در همین لحظه پایش به یک گوی شیشه ای میخوره و گوی را برمیدارد)مانیا اینو ببین شبیه گوی پیشگوهاست
مانیا لبخندی میزنه و به مسیر ادامه میده.صدای کفش های یک مرد را می شنویم که پایش را روی زمین می کوبد
ناتالی:مانیا این دوربینت رو خب زوم کن ببین کی اونجاست
مانیا دوربین را کمی دستکاری می‌کنه: وای خودشه
ناتالی هول میکشه و دوربین رو می‌کشه :کیه کلاهداره
مانیا:کلاهدار کجا بود این دوستش هست همون که توی فیلم بود
ناتالی: عه بیا بریم کلید رو ازش بگیریم
گوشی مانیا زنگ میخوره ناتالی اشاره می‌کنه بزار روی آیفون
صدای کلاهدار: چرا حرف گوش نمی کنی اون دعوت نامه رو من نفرستادم من اصلا خبر نداشتم اینجوری دوستم داشتی ؟تو رو باید دست مامورها
ناتالی و مانیا با تعجب بهم نگاه می کنند
ناتالی :عشق یه همچین چیزی هست
مانیا: چی؟؟
ناتالی: اگه دوستت نداشت نگرانت نمیشد
مانیا: تو چرا اینقدر طرفدار مرد کلاهداری اون اگه دوستم داشت یهویی غیب نمیشد
ناتالی: تو چرا طرفدار حسامی چقدر بهت حقوق میده (با صدای بلند می خنده)
مانیا:کلید رو با هم پیدا می کنیم باشه؟؟
ناتالی: اونا بازم ما رو صدا می کنند هم کلاهدار هم حسام .مگه نمی گفتی عشق ایمانه خودت ببین حس عشق ازمون محافظت کرد
مانیا: اگه دوستم داشت صدام میزد
ناتالی: صدات میزنه میزنه من توی گوی دیدم
#فیلم#فیلمنامه#داستان#داستان_ترسناک#داستان_روانشناسی#داستان_عاشقانه#فیلمساز#فیلمسازی

بایپولار

#پارت۳۱
طبقه هفت گالاتا
ناتالی و مانیا کنار یک دیوار شکسته ایستاده اند و از ارتفاع به حرکت یک کشتی کروز نگاه می کنند
ناتالی: خیلی دوستش داشتم منو ببین قبلا اهلش نبودم اما عشق اون از من یه دختره الکی ساخته
مانیا: میخوای باهاش حرف بزنم
_حرف .ماه هاست که دارم با استوری هام براش فریاد میزنم اما صدامو نمی شنوه مثل مرد کلاهدار تو
_نباید بهش خیانت میکردی
_نکردم به خدا نکردم .مانیا میخوای خودمو از این ارتفاع پرت کنم تا تو و حسام بفهمید من هیچ کاری نکردم اون با ذهن خودش با شک هاش زندگی می‌کنه
_من باید برم سراغ اون میز ممنوعه
_اگه بازی دوست کلاهدار چی باشه چی
_من باید به طبقه بعدی برم کلید دست هرکی باشه میگیرم
_نمی خوای به اون پسره فرصت بدی بدجوری عاشقته
مانیا برای چند لحظه گریه می کند بعد کمی مکث: چرا یکی نیست بهم بگه تو با چی حالت خوب میشه ؟چرا یکی نیست بهم بگه چطوری میشه برگردم به آذر پارسال به اولین روزی که دیدمش .به اون مغازه
_چرا خودتو اسیر گالاتا کردی اینجا جای خطرناکی هست از صدای آدم نمی ترسی از زوزه شغال ها از طعنه آدم ها
_من فقط یه صدا رو می شنوم صدای مرد با کلاه گورین چرا منو نمی بخشه فقط چون یک بار رفتم باید برای همیشه برم
_اگه دوستت نداشت توی گالاتا نمی دیدیش بازم اون هرشب میاد دنبالت اما یواشکی بی خبر
_میشه باهم بریم سر میز ممنوعه کافی بنفش
_تو دیوانه وار عاشق شدی یا من دارم خواب میبینم
_عاشق...ناتالی اون منو نمی بینه وسط این همه هیولا گم شدم شاید اون میز ممنوعه خودم رو پیدا کنم خودش رو من نمی خوام تنهاش بزارم
_توی اون چی دیدی که نمیشه ازش بگذری
_یه قلب بزرگ یه مرد یه مرد واقعی .یکی که باهاش حالم خیلی خوبه یکی که همیشه از دور نگاهم میکرد تنها آدمی که نگاهش واقعی بود شبیه هوس نبود
_نمی دونم چرا به دوستش حس خوبی ندارم
_هرشب هزارتا برام پیام میاد خسته شدم از معمای بزرگ هامین حس میکنم وسط یک بازی هستم اون کمکم نمی کنه من وسط شهر چراها گم شدم حقم نیست بدونم ؟؟
_وکیل بهت کمک نکرد ؟
_حرف خودم رو بهم زد ببین انگیزه اش چیه
#روانشناسی#فیلمنامه#فیلم۲۰۲۲#فیلم۲۰۲۳#کلاه_گورین#داستان#داستان_ترسناک#داستان_روانشناسی#بایپولار#گالاتا

بایپولار

#پارت۳۰
طبقه ۷ گالاتا شب
چرخ و فلکی را می‌بینیم که بی شمار هامین و سام و ناتالی و کلاهدار در حال چرخش هستند مرد کلاهدار و ناتالی مقابل هم ایستادند
مرد کلاهدار: چقدر مانیا اونجاست
مانیا: تو از چی حرف میزنی اونجا بی شمار مردکلاهدار هست (هنوز جمله اش تمام نشده که مرد کلاهدار به سمت چرخ فلک می‌ره)کجا داری میری
_کلید مگه همینو ازم نمی خواستی

ساختمان کاملا تاریک می شود صدای زوزه یک گرگ را می شنویم صدای کفش های زنانه و مردانه و صدای پارس سگ ها .مانیا به سختی اطراف را میبیند دوربین را از کیفش بیرون می آورد و به سختی با نور دوربین یک میز را پیدا میکند هامین روی صندلی کناری نشسته فندکی از جیبش بیرون می آورد و مقابل صورت مانیا میگیره
هامین: الکساندرو داداریو
مانیا: چی
_حتی از اونم زیباتری
_چرا همیشه تعقیبم می‌کنی هرجا که میرم که تویی
_ من ساعت هات از دور نگاهت میکنم جایی نیستم
_پس این همه هامین تو یه دروغ گویی
_اینجا سرزمین نفرین شده به طلسم همزاد سازی هست اونا من نیستم فقط یه سایه هست
_خوبه که من نفرین شدم باید زودتر برم
_منم اینجا هزاران مانیا میبینم هیچ کس همزاد خودش رو نمی بیننه این قدر غرق آدم ها میشی که خودت رو نمی بینی این یک قانون هست
هامین یک کلاه کابوی قرمز روی سرش می زاره :مرد کلاهدار هم یکی از همین ها داره
_کلید رو بهم بده باید برم لطفاً
_اینو بگیر(یک پاکت نامه به او میده)
_ این چیه
_یه دعوت نامه از مرد کلاهدار
_دعوت نامه برای من؟؟به کجا
_میز ممنوعه کافی بنفش
دوباره همه جا تاریک می شود مانیا با نور کم دوربین به اطراف نگاه می‌کنه صدای گریه های یک مرد را می شنود نور دوربین را روی صورتش می اندازد (چشم مرد جوانی) را میبیند
_خدا تو رو خیلی زیبا آفریده حیف قلب نداری
_چی ؟
_خیلی خسته ام منو ببخش من بدون تو می میرم
مانیا با صدای بلند شروع به جیغ زدن میکند چراغ ها روشن می شود ناتالی پشت سرش ایستاده مانیا در حالی که گریه می‌کنه خودش را در بغلش می اندازه
ناتالی: تو خوبی چی شده
مانیا: بازم اون هیولا اومده
_اون یه مرد عاشقه
_ اگه عاشق بود خیانت نمی کرد
_اینو ببین (کاغذی بهش میده)
_چیه
_برات یه کشتی کروز خریده مردی به زیبایی اون آرزوی هر دختری هست خیانت که چیزی نیست مگه آدم ها اشتباه نمی کنند تازه شما فقط باهم دوست بودید فقط یه شیطنت کرده نه خیانت
_ناتالی من بمیرم جز روحم و خاطراتم و حال خوبم برام می مونه؟اون کشتی فردا نمیشه فردا برای ی دختر دیگه باشه
_خدا نکنه
_من با اون حالم خوبم نیست منو می‌بری به میز ممنوعه کافی بنفش
_چی شده ؟؟
#روانشناسی

بایپولار

#پارت۲۹
طبقه هفت شب
مرد جوانی با لباس اسکاندیناوی قدیم پشت یکی از میزها نشسته و در حال طراحی یک پیرمرد خندان است مانیا رو به رویش می نشیند و کاغذ را از او میگیرد
مانیا: این پیر بزرگ فوتارک هست ونجو ونجو‌ ونجو
مرد اسکاندیناوی با عصبانیت به او نگاه می‌کنه : ساکت این یک اسم رمز هست
مانیا: هنرمندها بی اعتقاد ترین ها هستن فکر میکنند خیلی چیزها فقط برای دنیای خیالی هست یکی توی نقاشی هاش یکی توی عکس هاش یکی توی فیلم هاش دنبال دنیای جادویی میگرده اما دنیا ثابت در جای خودش ایستاده
مرد: من تو رو قبلا دیدم؟
مانیا: دنیا یک پارامنزیا بزرگ هست همه ما همدیگه رو می شناسیم اما بازی می کنیم نمی شناسیم و کم کم به دوقطبی های بزرگ تبدیل میشم(با نگاهش به مرد کلاهدار اشاره می‌کنه که به عکس داسلر نگاه می‌کنه)
مرد: می‌دونی روی میزش چی نوشته به ژرمنی
مانیا: برای اون فقط یک نماد ضربدر هست روی میزش اما برای من اون خط خطی یعنی جیبو (اشک توی چشماش جاری میشه)بدون اون دیگه خوب نمیشم تنها شدم وسط هیولاها .اون صدام نمی کنه همیشه ساکته.شاید وقتش هست تنها برم طبقه آخر .(سرش را روی میز میگذارد و شروع به گریه می‌کنه)
مرد کلاهدار به سمتش می آید نقاشی پیرمرد را میبیند اما مرد اسکاندیناوی را نمی بیند صندلی کناری مانیا می نشینند و با صدای آهسته میگه :
(دلت را آزادانه به من عطا کن تا من شاهد تو باشم و با تو خواهم بود آنگاه که داستان زندگی تو در برابر زمان بیان شود.
و زمانی که زبانت خاموش شد به جای تو سخن گویم.
هیچ چیز نمی تواند مرا وادار کند که کنارت نیایم، اگر به من طمع کنی، دیگر آنجا نخواهم بود، مگر اینکه تو را دیگری بخواهد.
من عشق، درد، شادی و اشک هستم و در همه اینها و در عین حال در هیچ کدام.
فقط زمانی که از خواستن من دست بکشی به سمتت می آیم، وقتی امیدت را رها کنی سرت را خم کنی، با تمام عشقم تو را در آغوش خواهم گرفت.)
برای چند بار میز به دور خود می چرخد و اسباب رویش تغییر میکند مانیا که روی میز خوابش برده چشمانش را باز میکند.مرد کلاهدار را می‌بیند که تماشایش میکند مانیا چشمانش را باز میکند در چشم هایش غرق میشود : خط های در هم شکسته جیبو یعنی عشق بزرگ ترین اعتیاد دنیا یعنی بدون یکی خوشحال نبودن حتی کنار پیرمرد فوتارک .هامین اینجاست اون اینجاست ما باید بریم طبقه بعدی تا توی بازی آینه ها گم نشدیم کلید رو ازش بگیر.

مرد کلاهدار به اطراف نگاه می‌کنه یک چرخ و فلک را می‌بینیم که هامین و خودش با لباس های مختلف در تک تک کابین ها نشستند
مانیا: صدام کن
کلاهدار: دوستت دارم
#روانشناسی#داستان#سینما

بایپولار

#پارت ۳۸
طبقه هفتم شب
مرد کلاهدار و مانیا مقابل هم ایستاده اند برای چند لحظه دیوار ها را می‌بینیم که فرو می ریزند و زمین به بی نهایت وسعت می یابد و صندلی هاو میزهای دو نفره به بی نهایت می رسند از دیوار های تخریب شده نمای بیرون را می بنیم که از یک سیاهچاله ساختمان گذر می کند و ماه با سرعت زیاد دورانی حرکت می کند و بی شمار سیاره ماه در اطراف ساختمان در حال گردش می شوند دوباره به فضای داخل ساختمان برمی گردند

مرد کلاهدار به سمت میزهای خالی میرود بخشی از میزها بالای سرشان یک قاب عکس است مانیا به عکس ها نگاه می کند و مرد کلاهدار نگاهش به واژه ژرمنی می افتد که روی میز نوشته شده .مانیا در حالی که او را نگاه میکند لباس سیاه مرد کلاهدار به یک لباس ورزشی سفید پوما تغییر می کند مرد کلاهدار پشت میز می نشیند مرد درون قاب بالای سرش به مانیا نگاه میکند و مانیا با صدای آهسته : اینجا میز داسلر هست
مرد کلاهدار اشاره می‌کنه:؟؟؟
صدای عقربه های ساعت مچی مردکلاهدار تبدیل به صدای طبل می شود او به ساعتش نگاه میکند عقربه ها توقف می‌کنه دوباره به مانیا نگاه می کنه که به قاب نگاه میکند قاب با او صحبت می کنند اما صدای طبل به قدری زیاد است که مرد کلاهدار نمی شنوند
مانیا: برادران آلمانی داسلر
مرد قاب: دنیا قراره تکرار بشه
مانیا: برای همین اینجا لباسش سفید شد بخشی از خودش شد بدون نقاب مثل استوری امشب دوربینم
مرد قاب: داسلر ها بزرگ بودند با دو اسم پوما و آدیداس جدا میشن نه رنگ سفید
مانیا نگاهش به مرد کلاهدار می افتد و نگاهش به مارک پوما روی لباسش می افتد
مرد کلاهدار از روی میز یک جعبه پیدا می‌کند که درونش یک حلقه قدیمی چوبی هست آهسته می خنده :عشقشون چوبی بود
مانیا رو به رویش می‌نشیند: آدم ها وقتی بهم حلقه میدن یعنی به یک میدان انرژی مشترک رسیدند حلقه فقط یک نماد هست اما این حلقه ها خطرناک هست وقتی اشتباه دست کنی تو رو می بره به میدان کوانتومی نابودی خودت. زندگی بدون عشق روحی یعنی مرگ یعنی خارج شدن از فصل خودت
مرد کلاهدار: عشق یعنی چی ؟واقعیه؟
مانیا: یه روزی صاحب یه اسم بزرگ میشی مثل برادران داسلر اما قول بده اون روز منو یادت باشه چون باید اسمی باشه برای بیداری قصه تکرار تقدیر نزار توی بی زمانی گم بشیم مثل بایپولار ها .آخه تو نباید گم بشی چون دوستت دارم
مرد کلاهدار: کلید طبقه آخر کجاست
مانیا: کنار میز هامین .وسط این همه بایپولار تکرار شده مثل بازی آینه .اینجا هزاران هامین هست
#تریلر#فیلم_ترسناک#فیلم۲۰۲۲#فیلم_روانشناسی#داستان_روانشناسی#فیلمنامه_خوانی #فیلمنامه#روانشناسی

بایپولار

#پارت ۲۷
طبقه هفت شب
سکوت مطلق .مانیا به اطراف نگاه میکند به میزهایی دو نفره.تعداد میزها هرلحظه بیشتر می شود .هامین با لباس اسپرت ورزشی سفید پشت یکی از میزها نشسته مرد کلاهدار به سمت او می رود
ناتالی را می‌بینیم که پشت یکی دیگر از میزها نشسته و پشت سر هم با گوشی اش قلب استوری میکند مرد جوانی (حسام)مقابل او نشسته و به فیلم قدم زدن هایش در برف نگاه می کنه سام را می‌بینیم که کنار مانیا ایستاده و مانیا با نفرت به او نگاه می‌کنه
مانیا: آسانا کجاست
سام: مرده یا زنده مگه مهم هست مگه قرار نیست همه بمیرند
سام : دوستت دارم تو می تونی با من همیشه خوشبخت بشی
مانیا: آدم ها روح همو تبدیل به خوراک می کنند و سر میزهای ممنوعه می نشینند
سام : چه میزی
مانیا: من دختری نیستم که روی خرابه های آدم های دیگه خونه بزنم و پوست زشت صورتم را با چاقو جراحی دکترها تغییر بدم تا فقط بیشتر دو روز بیشتر بمونم
سام به اطراف نگاه می کنه و به سمت میزی می رود که یک یک پیرزن که از بالای سرش آتش در می آید و با تکه های مصنوعی برای خودش صورت زیبا طراحی میکند و با سام قهوه می نوشند اما کمی بعد صورتشان به اشیا دستشان خیره می ماند و همدیگر رو نمی بینن‌

مانیا به سمت میز کلاه دار میرود در حالی که به هامین نگاه می کنه اشک صورتش را پر می‌کنه
مرد کلاهدار با تعجب به او نگاه می کنه
مانیا. اینجا میز ممنوعه هست
مرد کلاهدار:؟؟؟؟(در حالی که به او نگاه می کند)
مانیا: جایی که با یک هیولا چای می نوشی و بعد از اون دنیا رو گم می‌کنی و بعد قلبت و خودت رو
مرد کلاهدار: تو از هامین چی می‌دونی
مانیا: روح درونم لگد می زنه نمی تونم نفس بکشم وسط این همه هیولا .جای تو اینجا نیست
مرد کلاهدار: باور کردن عشق خیلی سخته اما من دوستت دارم به سبک خودم
مانیا: پس من چی میشم چرا باید از دور تماشات کنم شاید وقتش هست این عشق خیالی رو پاک کنم اما من هنوز به طبقه آخر نرسیدم
کلاهدار: خیالی نیست چرا نمی بینی هرشب توی ذهنت هستم وسط فیلم های دوربینت
مانیا: من دوست داشتم واقعی باشی چرا از دوستت نمی پرسی چرا باهام بازی کرد
کلاهدار از سر میز بلند میشه و مقابل مانیا می ایستد : بهم بگو دوست دارم صداتو بشنوم
مانیا: اینجا میز آدم های بایپولار هست تو جزو اونا نیستی تو هنوز روح آدمی زاد داری
مرد کلاهدار:تو می ترسی تا طبقه آخر کنارت نباشم اما مگه اونجا چی هست
مانیا: چرا دنیای ترس تو از عشق دست منو محکم گرفته
مرد کلاهدار: تو چقدر منو میشناسی؟؟
مانیا: باید میزها رو خراب کنیم یکی یکی . سایه ها قدرتی ندارند وسط هیولاها
#فیلنامه#فیلم۲۰۲۲#تریلر

بایپولار

#پارت ۳۴
طبقه شش شب
تصویر ماه در آسمان کامل شده هلال ماه ۱۲ بار دوباره از نو پر می شود و متوجه گذشت ۱۲ ماه می شویم
مانیا را می بینیم که مقابل مرد کلاهدار ایستاده و برف ها در حال ذوب شدن هستند و تصویری از یک جنگل را می بینیم که پشت سر آن ها نقاشی می شود در همین لحظه از آسمان برگ های شبدر می بارد مرد کلاهدار یکی از شبدر ها را میگیرد و در دستان مانیا می گذارد
مانیا: درست شبیه کارت شبدر لنورماند
مرد کلاهدار اشاره می‌کنه :؟؟؟
مانیا: یک کارت قدیمی انگلیسی که شانس برای بار دوم به خانه ات می آید
مرد کلاهدار لبخندی می زند به آسمان نگاه می کنه صدای تپش های بلند قلب را می شنویم روی ماه نوشته شده stop time
مانیا: شنیده بودم شب های جنگل رو دوست داری
مرد کلاهدار: ؟؟؟
مانیا نگاهی به دوربینی که در دستش است می‌کنه : صبح یه فیلم ازت دیدم با همون کلاه بهم نگو که اتفاقی زمان و حوادث رو ثابت نگه داشتی
مرد کلاهدار:؟؟؟
مانیا :عشق مثل قدم زدن روی یک پل بی انتها در وسط جنگل در بالاترین ارتفاع مرگ و زندگی است اما تو تقلب می‌کنی زمان رو متوقف می‌کنی (با گفتن این جمله به سمت پلکان زرد رنگی می رود که در انتهای جنگل است بدون اینکه پشت سرش را نگاه کند از پله ها بالا می رود )
طبقه ۷ گالاتا شب
ازدحام و شلوغی از یک مهمانی را می بینیم که مهمان ساکت نشسته اند و به گوشه ای خیره شدند عده ای کتاب می خوانند عده ای سیگار می شکند عده ای در حال بازی با گوشی و عده ای در حال بازی منچ و ...هیچ کس به بقل دستی خود نگاه نمی کند در حالی که میزها جفت چیده شده مانیا غرق در نگاه کردن به آن ها شده که صدای کفش های مرد کلاه دار حواسش را پرت می‌کنه
مانیا بدون این که به پشت سرش نگاه کنه: می دونستم باهام میای
مرد کلاهدار: از کجا ؟
مانیا: قلبم صدای قلبت رو شنید و اجازه ادامه حرکت داد
#فیلم۲۰۲۲#فیلمنامه#فیلم_خارجی#سریال_جدید#فیلمسازی#فیلم_روانشناسی#فیلم_ترسناک#

بایپولار

#پارت۳۳ طبقه شش گالاتا شب مردی که در کشتی یخی نشسته بلند بلند فریاد میزند و از صدای بلند بوق کشتی ماهی های داخل دریاچه یخی به بیرون پرت می‌شوند .هلی کوپیتری را می بینیم که بالا سر آن ها می ایستد سام از بالای سر آن ها نردبانی می فرستد سام: زمان اجازه توقف نمی دهند تصمیم بگیر تا زمان برایت تصمیم نگیرد مانیا هنوز مقابل مرد کلاهدار ایستاده .پتک را می بینیم که در میان یخ های شکسته غرق می‌شود یک طوطی رنگی روی شانه مرد کلاهدار می شیند و جمله ای را در گوشش نجوا می کنه مانیا در حالی که به فیلم های داخل دوربین دستش نگاه می کند مانیا: شب ها تا صبح بیدار بودن اگه عاشق بودنه پس چرا شب هایی که به صبح میرسه برام فیلم دوستش رو پست می کنه شاید میخواد بگه صدات رو نمی شنوه کمی دور تر هامین را می بینیم که صورتش را نقاشی میکند و کلاغی را همرنگ طوطی مرد کلاهدار رنگ میزند.در یک لحظه طوطی روی شانه های مرد کلاهدار و کلاغ رنگی به آسمان پرواز میکنند.مانیا نگاهش به هامین می افتد که هنوز مقابلش ایستاده در همین لحظه طوطی به سمت مانیا می آید و کاغذی به پایش بسته شده مانیا کاغذ را باز میکند تا بخواند مانیا:من عاشق رنگ مشکی هستم (مانیا نگاهی به مرد کلاهدار می کند کاملا مشکی هست) فیلمی که توی دروبین بود واقعیه خودم خواستم برات بفرستند اگه دوستت داشتم برات می جنگیدم اما حتی نخواستم دیگه ببینمت حرفای هامین درست بود تو نخواستی بشنوی مانیا لحظاتی را به یاد می آورد که طبقه پنج گالاتا در بالکن مردی پشت سر ،مرد چشم آبی مقابل او در حال صحبت است مانیا: چرا میگی مدارکی که برای پلیس جمع کردم را باید همین جا دفن بشه مرد: چی عوض میشه حقیقت وجود کلاهدار مانیا: تو بهترین دوستش هستی حداقل اینطور فکر میکردم مانیا: کی گفته آدم ها قراره تا آخر عمر توی نقش هاشون باشه زمان حال کشتی در حال حرکت و هلی کوپیتر در حال دور شدن است گردباد تمام فضا را پر میکند مرد کلاهدار اشاره می‌کنه : منتظر چی هستی مانیا: صدای قلبم رو اینجا دوست دارم کنار تو ، مرد کلاهدار: ؟؟؟(با سر اشاره می‌کنه) مانیا:پلکان طبقه هفت باید همین جا باشه من باید به طبقه بعدی بروم .باید می موندم تو چرا اینجایی ؟؟همیشه شب ها بیداری ؟؟ مرد کلاهدار سکوت میکنه مانیا: با تو حالم خیلی خوبه اما اگه یه قدم می اومدی شاید به قدر تمام دنیا می‌شد برات بجنگی اما تو هنوز منتظری دیگه ازم گلایه نکن چرا همیشه میری من دوست داشتم یک بار هم تو صدام کنی .میای باهم بریم طبقه بعدی ؟؟ مرد کلاهدار به او عمیقأ نگاه میکند .تصویر ماه را می بینم که هلال ماه کامل میشود

بایپولار

#پارت۳۲
طبقه شش گالاتا شب
صدای قدم های کفش های مانیا روی سطح یخ زده دریا بلند و بلند تر می شود یک موسیقی در حال پخش است
(
If you don't have ears
Baby
اگه گوش نداشته باشی عزیزم...

I want you to know that I'm never leaving
میخوام بدونی که من هیچ وقت ترکت نمیکنم

Cause I'll miss the snow 'till death we'll be freezing
چون من دلم براى برف تنگ خواهد شد و تا وقتى كه بميريم يخ خواهيم زد)

مرد کلاهدار که کنار کلبه روی یخ ایستاده به دوستش نگاه میکند او لبخندی میزند و پتک دیگری به او می‌دهد در همین لحظه پتک از دستش می افتد و یخ ها شکسته می‌شود کلبه در حال فرو رفتن در آب است . دوستش روی تکه یخ دیگری است که روی دریاچه سرگردان می‌شود برای لحظاتی باران می بارد و رنگ های روی صورت دوست پاک می شود و چهره هامین را می بینیم .مرد کلاهدار متوجه میشود خودش و مانیا روی یک تکه یخ قرار گرفتند که در حال شکسته شدن است ماموران غریق نجات از دور به آن ها نزدیک می شوند یکی از مامورها فریاد می زند کاری از دست ما بر نمی آید و به سرعت بر می گردند
مردی با کشتی یخی نزدیک میشود .مانیا برایش دست تکان میدهد
مانیا: پادشاه یخی من هنوز بعد انتهای سفر نرسیدم
مرد کلاهدار به مانیا نگاه می‌کنه و با صدای آهسته: طبقه بعدی بدون من
مانیا: مامورهای غریق نجات را نمی خوای بازم خبر کنی ؟
کشتی نزدیک تر می شود و مانیا را صدا می زنند
مرد کلاهدار به او نگاه می کند مانیا برای چند لحظه توقف می کنه صدای بوق کشتی بلند تر می شود
مرد کلاهدار با اشاره به او می فهماند منتظر چی هستی
صدایی در ذهن مانیا تکرار میشود( کاش فقط یک بار صدایم می‌زدی )

بایپولار

پارت۳۱#بایپولار#فیلمنامه
برج گالاتا طبقات شش و پنج
پلکان زرد رنگ تونل مانندی را می بینیم که مانیا به سمت طبقه ششم میرود و صدای مرد کلاهدار بلندتر می‌شود به طور غیر عادی از هوا برف می‌بارد برف ها از طبقه بالایی به سمت راه پله ها می آید مانیا کمی روی پله ها سر می خورد و لحظاتی را به یاد می آورد که مرد کلاهدار دست دوستش را گرفته و لبخند میزند .برف ها بیشتر و بیشتر می شود در این لحظه یک موسیقی کریسمس پخش می شود و یک نفر صدا میزند (سال نو مبارک ،زندگی نه دیروز و امروز نه فردا نیست زندگی یعنی حس تو تنها وجود واقعی حقیقت دنیا .دنیا با احساسات با نفرت با عشق با بخشش با کینه با ایمان با پوچی هربار برایت آدم های اطرافت را عوض میکند )مانیا یکی یکی پله را بالا میرود در طبقه شش متوجه سطح یخ زده زمین می‌شود شبیه یک دریاچه و مرد کلاهدار کنار کلبه ایستاده
مرد کلاهدار اشاره می‌کنه برای چی اومدی
مانیا: به آدم ها گفته بودی من باید خودم را در طبقات پایین وجودم حبس کنم اما من می‌دونم زندگی بی نهایت هست
مرد کلاهدار پتک بزرگی برمیدارد و تهدید می کند :اگه جلوتر بیای تمام یخ ها را می شکنم و ماموران غریق نجات تو را به طبقات صفر می برند
مانیا با صدای بلندی می خنده: تماس از عدد صفر تماس ارواح
مرد کلاهدار: خیلی دیر شده برای شنیدن صدای من تو دیروز صدام رو نشنیدی
مانیا: اما بالای اینجا یک طبقه دیگر هم وجود دارد و باز هم بالاتر و من به طبقه بالاتر تعلق دارم اینجا هم به زودی غرق میشه
مرد کلاهدار : فکر میکردم قراره با هامین برگردی شایدم سام شایدم اون دوستت مرد چشم آبی و ...
مانیا: گفته بودن برفش شبیه زمین اسکیته اما بهم نگفته بودن کلبه هست فکر میکردم برات مهم نیستم
مرد کلاهدار: نیستی
مانیا: آدم های به جایی می رن که بهش تعلق دارند کنار عشق شون(از دور چشمش به پلکان طبقه بعدی پشت پلکان می خورد و به سمت کلبه میرود)
مرد کلاهدار روی صفحه یخی می کوبد اما هر بار که محکم تر می کوبد دستانش بیشتر درد میگیرد
مانیا مقابل کلبه می ایستد و به او نگاه می‌کنه لبخندی میزنه و یک دفترچه نقاشی به او می‌دهد:دوست داشتن همچین چیزی هست چیزی که باید به آدم ها یاد بدم. کتابی که طبقه آخر هست و اون انسان جهش یافته تو نمی خوای کمکم کنی پیدا کنم ؟؟به تغییر دنیا باور نداری اما اگه نیای من میرم به طبقه بعدی چون قلبم هنوز زنده هست
#فیلمنانه#روانشناسی#داستان#کلاه_گورین

بایپولار

#پارت۳۰#بایپولار
گالاتا ط پنجم شب
هامین در میان نقاشی های تکه تکه نشسته و نت موسیقی را میان برگ ها طراحی میکند . مانیا از او فیلم میگیرد
هامین: تو هنوزم معتقدی من خودم را نمی شناسم
مانیا: هیچکی قدر تو به این همه عکس نیاز نداره تا تغییر روح خودت رو ببینی .
چراغ گوشی مانیا روشن میشود پیامی از ناتالی (وکیلم توی بالکن منتظرت هست)مانیا به سمت بالکن می رود و پاکتی که با زبان به نرده ها گره خورده را میبیند پاکت را باز میکند داخل پاکت آدرس یک ساعت و آی پی هست و نامه ای
مونولوگ: صاحب پیام های ناشناس .
مانیا داخل گوشی را سرچ میکند و شماره ای باز می شود با شماره تماس میگیرد
به گوشی: دنبال چی هستی
صدای مرد: تو به کمک نیاز داری تو عاشق خطر شدی
_: باید حرفاتو باور کنم و
صدای مرد: از مرد کلاهدار بپرس اسکی دوست داری
_: وکیلم میخواد پرونده رو به جریان بندازه
_: دیگه هرگز صدامو نمی شنوی وقتی حقیقت رو بفهمی دنبالم میگردی اما خیلی دیره دیر برف میاد برف (صدای مرد به سخنی شنیده می شود)صدا قطع می‌شود
مانیا پاکت را مچاله میکند و گوشه ای می اندازد هامین را میبیند ک با گوشی صحبت می‌کنه :از دخترها بدم میاد .از مهمونی از موسیقی .تنهام بزار هیراد می‌خوام با اسکی خوش باشم)
مانیا برای مدتی او را تماشا می‌کند و به سمت پلکان می رود شت سرش را نگاه می‌کنه هامین با عصبانیت به او نگاه می‌کنه .:بنیتا رو دوست دارم چون اسفندی بود همیشه یه درغگوی خندان

مانیا دوباره صدای مرد کلاهدار را می شنود که صدایش میزند از طبقه شش .ناتالی کنار پنجره داخل بالن نشسته صدایش میزند:مردی که باورت نداشت برای دوستش تو رو تنها گذاشت نمی تونه بازم تنهات بزاره ؟؟
مانیا: شاید باورش نشده اما من دوستش داشتم من باید به آخرین طبقه برم
ناتالی:تو دیگه فقط نگران سرنوشت آسانا نیستی تو میخوای ازمون عشق شرکت کنی و تا ابد این برج زندان بشی
مانیا: آزمون باور ،آسانا خوبه باید طبقه آخر باشه
ناتالی: می‌دونی آخرین نتیجه یک آزمایشگاه مخوف توی طبقه آخر هست انسان های که ذهنشون جهش یافته اونجا خطرناک هست
مانیا: می‌خوام به فصل بیداری برسم اگه مرد کلاهدار جرات داره یک طبقه بالاتر بره شاید توی آزمون عشق بیشتر نمره گرفته مثل زنده ها
ناتالی:تو چی ؟
مانیا: من ساکن آخرین طبقه هستم من باید آخرین فیلم رو ببینم
ناتالی: یه روزی گفتی خیلی ترسناکه یادته
مانیا:اگه دوستش بهم بد کنه و اون باورم نکنه.من چه فرقی با او دارم وقتی برای صدای دوستش باورش نکنم ؟
ناتالی: توی اون چی دیدی؟
مانیا: شاید زندگی فقط یه خواب باشه
#روانشناسی#فیلمنامه#داستان

بایپولار

#پارت۲۹
طبقه پنج
آدم های که متوقف شده بودند با لرزیدن زمین مانند یک مجمسه شنی فرو می ریزند شیشه ها شکسته می‌شود مانیا مقابل مرد کلاه دار ایستاده و به او نگاه میکند .هامین که خودش را زیر میز تولد پنهان کرده با دیدن مانیا به سمت او می آید زمین لرزه تقریبا متوقف شده
هامین: پناه نگرفتی (پشت سر مانیا ایستاده)
مانیا:چی( به سمت صدا برمیگردد)
هامین:تو حالت خوبه نگرانت شدم استرس بدی بهمون وارد شد
مانیا: از چی حرف میزنی (با تعجب)
هامین:تو متوجه زلزله نشدی
مانیا:حضورش آرامش عمیقی را برایم می آفرید که اگر قرار بود هزار بار زمین عظیم ترین برج ها را هم درهم بکوبد باز هم دوست داشتم کنارش باشم اما زندگی اسرار آمیز است برای آنان که اسرار امیز نکاه می کنند و پوشالی برای آنان که ابلهانه نگاه می کنند
هامین: از کی حرف میزنی ؟
مانیا برمیگردد پشت سرش را نگاه می‌کنه اما خبری از مرد کلاهدار نیست مانیا در حالی که به تابلو نقاشی شکسته مقابل پایش نگاه می‌کنه
نریشن:
عشق مثل ایمان هست وقتی دیگه باورش نداری از دستش میدی اما من باورت داشتم داشتم ؟
هامین کلاهی که روی زمین افتاده برمیدارد و روی سرش می گذارد
هامین:نقاشی معروف لهستانیه مربوط به یک مراسم رفتن به کلیسا برای جشن عروسی هست (در حالی که به تابلو اشاره می‌کنه)
مانیا:چرا همیشه تعقیبم میکنی؟
هامین دوربین مانیا را به او می‌دهد: فکر میکردم بخشی از وجودت باشه
مانیا:وجودم ؟وقتی که بودحس میکردم وجود دام اما حالا
هامین: تو از کی حرف میزنی؟ما باید برگردیم
مانیا:توی مهمانی اونم بود؟
هامین:کی؟
مانیا: صاحب این کلاه.تو هنوز یاد نگرفتی چیزی که برای تو نیست برنداری (با عصبانیت کلاه را از سرش برمیدارد)
هامین: تو اون فیلم رو دیدی؟؟
مانیا:خیلی چیزها رو حتی اینکه یک سال خودت رو اینجا حبس کردی گفتی از دخترها می ترسم و تمام شب ها با آسانا چت میکردی جای صبا .اون خبر نداشت صبا توی مهمانی خودکشی کرده بود و تو صاحب شماره مخفی اون شده بودی
هامین: تو انگار حالت خوب نیست اینا چیه میگی
در همین لحظه دوربین روشن میشود و تصاویری از صبا را میبینم که در یک مهمانی نشسته نورهای تاریک روشن لیوان های نیمه و هامین که گوشی را از روی کیفش برمیدارد و صبا به سختی به او نگاه میکند
با قطع شدن فیلم هامین صورتش از شدت ترس خیس میشود و به سمت قاب نقاشی میرود و نقاشی را تکه تکه می‌کنه و با صدای بلند فریاد میزنه : صبا اون شب مانلی رو دید مثل دیوانه ها شده بود باید چیکار میکردم چیکار .
در همین لحظه صدای مرد کلاهدار را از طبقه بالا می شنویم که مانیا را صدا میزند

#فیلمنامه#داستان

بایپولار

#پارت۲۸
طبقه پنج
هنوز همه در جای خود متوقف شدند مرد کلاهدار رو به روی مانیا ایستاده .کت مارکی پوشیده و برای لحظه ای کلاهش را برمیدارد و به سمت مانیا اشاره میکنه
مرد:میتونی برام نگه داری؟
مانیا:تو واقعی هستی؟؟
مرد: این قدر واقعی که زمان متوقف شد ما در نقطه عطف عشق ایستادیم
(مرد کمی به او نزدیک تر می شود و کلاه را روی سر مانیا میزاره)اینطوری خوشگل تر میشی
مانیا سکوت کرده و محو تماشایش شده نفس هایش کمی تند تر میشود
مرد: تو خوبی
مانیا: حس میکنم دنیا داره زیر پام می لرزه
مرد: اون دنیا نیست قلبته
مانیا: از آخرین باری که دیدمت یک سال گذشته فکر نمی کردم دیگه ببینمت
مرد: می‌دونم قول داده بودی ولی من که قول نداده بودم سمتت برنگردم
مانیا: تو میخوای فقط به سرزمین رویاهای من بیای اما من دوست داشتم همیشگی باشی یکی از آدم های دنیای واقعی
مرد: شبیه کدوم یکی ؟؟
مانیا: همیشه از دور نگاهم میکردی اما می خواستم شبیه فیلم ها برگردی شاید یه بودن همیشگی
مرد: تو بهم بگو چرا این همه عاشقم شدی ؟چرا باید باورت کنم ؟تو عاشق کلاهم شدی؟؟تو چرا این قدر عجیبی
مانیا: دختر خردادی بودن همچین چیزیه تقصیر من نیست توی افسانه ها اینطوری متولد شدم
مرد: تو باورم نداری تو حرفامو گوش نمی دی
مانیا: اما خیلی دوستت داشتم من رو وسط این برج ترسناک تنها نزار
مرد: تو خودت آومدی خودت بودی که دوست داشتی به سرزمین عشق بیای به گالاتا
مانیا: چون تو رو باور داشتم می دونستم میای، اگه اینجا تنها باشی برای ابد زندانی برج میشی و اجازه خروج نداری
مرد: تو حرفامو گوش نمی دی تو واقعا دوستم داری ؟
مانیا: تو واقعی هستی یا خیال ؟چرا صدامو نمی شنوی تو بزرگ ترین عشق دنیا بودی برام
مرد:میخوای واقعی باشم ؟دختر خردادی چطوریه برام بگو ؟
مانیا: می‌خوام همیشگی باشی دختر خرداد شبیه تو مرموز و ناشناخته
مرد : چرا فکر می‌کنی ناشناخته هستم
مانیا:این قدر صداتو دوست دارم که به حرفات گوش نمی کنم نمی تونم به سوالات جواب بدم
مرد: دوست داری بازی کنی ؟
مانیا: دوست داشتن بازی نیست
مرد: صدای قشنگی دارم منم حرفاتو نمی شنوم
مانیا: تو که تنهام نمی زاری اینجا میزاری ؟من باید تا طبقه آخر برم
مرد به او نزدیک تر میشود :کلید داری؟
مانیا: ندارم اما می‌دونم برای یه عاشق هیچ دری بسته نمی مونه وقتی عاشق باشی دنیا شبیه رویا میشه
صدای بهم خوردن شیشه ها می آید و زمین شروع به لرزیدن می کنه
#داستان#فیلمنامه#روانشناسی

بایپولار

#پارت۲۷ بالکن طبقه ۵ گالاتا شب مانیا در حالی که ستارگان را تماشا می‌کند و گریه میکند دختر بچه ای به سمت او می آید و کلاه گورین را به او می‌دهد ادامه پسر جوانی(توما) را می بینیم که در حال پیانو زدن است و هامین عصبی است و سیگار می کشد آسانا هدیه ها را باز میکند سام یک سینی با هشت لیوان در دست دارد ناتالی در حال صحبت با تلفن است مرد چشم آبی از دور به مانیا نگاه میکند و با سوئیچ در دستش بازی میکند ادامه مانیا کلاه را دست میگیرد و برای چند لحظه با کلاه صحبت میکند در حالی که هنوز اشک میریزد مونولوگ: تو چقدر خوشگلی وسط این کلاه چقدر مرموز و ناشناخته (دستش را روی نماد بز کوهی می کشد)طبق افسانه ها در روز مهمانی پادشاه جید فقط ۱۲ موجود حق ابدی شدن داشتند تو هشتمین جام را در مسابقه گرفتی روزی که با آهو مسابقه داشتی برای گذاشتن از اون نهر ،تو از کجا شنا کردن را یاد گرفتی نماد زمینی ،ساعت یک تا سه چین و هشتمین موجودی که به سرزمین افسانه ای رسید .سرزمین افسانه ای برج افسانه ای گالاتا ،عدد هشت (مانیا به پشت سرش نگاه می کند و به سمت سام نگاه میکند . مقابل آسانا ایستاده تنها لیوان آخر مانده .مانیا به سمت او می رود و لیوان را از روی سینی برمیدارد و بر روی زمین می اندازد می شکند آسانا با تعجب به او نگاه میکند ) ساعت دیجیتال روی دیوار ساعت یک را نشان میدهد مانیا به مرد چشم آبی پشت سرش نگاه میکند که با کلید بازی می‌کنه و به سمت او میرود مانیا: ماشینت رو خیلی دوست داری؟ مرد: چطور ؟ مانیا: سوئیچ شبیه لوزی با نماد بز کوهی تا حالا ندیده بودم مرد: مگه قرار بود دیده باشی مانیا: بز کوهی نماد گنج و جایی که نهر آب هست این نمیشه فقط کلید ماشین باشه مرد: کلید ویلای استخر دار هست (مانیا لحظاتی از فیلم دوربین را به یاد می آورد. نامزدی آسانا و سام کنار یک استخر) مانیا به سمت هامین میرود در حالی که گرم صحبت با یک دختر هست مانیا: تا ساعت سه شب فقط دو ساعت مونده شاید بشه فهمید آسانا کجاست هامین نگاهی میکند لبخندی میزند و لباس دلقک ها را می پوشد و پشت سر هم روی پیانو میزند. مانیا:توما پس اون کجاست ؟(همه اطراف را نگاه میکند خبری از او نیست )آسانا آسانا کجاست (نگاهی به ساعت پشت سرش میکند عقربه ها حرکت نمی کنند و به سمت مهمان ها نگاه میکند همه آن ها سرجایشان ایستادند و حرکت نمی کنند) پسری که کلاه گورین دارد پشت سر او ایستاده و به او نگاه می‌کنه پسر: تو واقعا دوستم داشتی ؟ مانیا: تو خوابی یا بیداری؟؟ پسر: اومدم کمکت مگه کمک نخواسته بودی مگه نمی گفتی تقصیر منه مانیا: خیلی وقته فهمیدم بی‌گناهی

بایپولار

#پارت۲۶
طبقه ۵گالاتا شب
مراسم تولد آسانا است .سام در حالی که گردنبند طلایی را به او می‌دهد صدای موزیک بلندی پخش میشود صدای آدم ها شنیده نمی شود هامین گوشه ای نشسته با یک کت و شلوار مشکی برای چند ثانیه به مانیا نگاه میکند و نگاهش را بر می‌گرداند و با دختر جوانی در حال صحبت و خوردن کیک تولد است .آسانا به مانیا نگاه می کند به سمت او می آید دستش را می گیرد و به مردی که کمی آنطرف تر است اشاره میکند و صدایش میزند مهرسام بیا
ادامه
صدای موسیقی خیلی زیاد تر میشود مرد جوانی با چشمانی آبی کنار تراس ایستاده و مانیا در حالی که با دوربینش بازی میکند تا روشنش کنه
مهرسام: حتی نمی خوای باهام حرف بزنی این دور از ادب هست
مانیا: شاید دلیلی براش ندارم (با حالت عصبانیت)
مهرسام:من مزاحم شما هستم ؟
مانیا: چرا فکر می‌کنی نیستی تو اصلا چقدر منو می شناسی که ازم خواستگاری میکنی
مهرسام: عکس های خیلی قشنگی میگیری تو دختری از جنس عشق و زیبایی و هرروز با یک ظاهر جدید
مانیا: پس تو عاشق خصوصیات دختر خردادی شدی اما من تنها متولد این ماه نیستم (با گفتن این جمله به سمت مهمان ها برمیگردد )
بادکنک ها یکی یکی شروع به انفجار می کند و تمام فضا از نور رنگی پر میشود و انعکاس نور بادکنک ها روی شیشه پنجره ها فیلمی را نشان میدهد از یک تالار عروسی .تصویر مردی با کلاه گودین را می‌بینیم که کلاه را از سر برداشته با یک کت و شلوار با مردی هم سن و سال خودش عکس می گیرد خانمی به سمتش می آید شبیه داماد ها شدی .مرد با کلاه گودین می خندد و از او تشکر می کند.مانیا متوجه چشمک زدن دوربین در دستش می شود و دوربین به صورت اتوماتیک از مرد با کلاه گودین عکس میگیره مانیا نفس هایش کند می شود سرش کمی گیج میرود و خودش را به بالکن می رساند ناتالی پشت سرش به تراس می ره
ناتالی: تو که همه اون فیلم رو ندیدی شاید عروسی خودش نباشه
مانیا(در حالی که گریه می‌کنه): چرا دوست داشتن این قدر درد دارد همه آدم ها برات بازی می کنند دلیل تمام سکوتش ،اخم هاش این تالار بود .چرا همه سکوت کرده بودند
ناتالی: باورم نمیشه تو واقعا عاشقش شدی
مانیا: اگه ازم بپرسند جهنم کجاست ؟جواب میدم اونجایی که از عشقت دور افتاده باشی خودت یجا باشی و دلت جای دیگه باشه
و تنها چیزی که میتونه راهنمای خروج از این جهنم باشه امید به قدرت شفابخش عشقه، امید به وصل شدن امید به رسیدن امید به اینکه عشق همیشه برنده س(با گفتن این جمله تمام اطرافش پر از آتش می شود )
ناتالی: اما اون دوستت داره شاید این فیلم ساختگی باشه که یکی خواسته اینجا پخش بشه
مانیا: از همه شما آدم ها می ترسم

بایپولار

#پارت۲۶
طبقه ۴ گالاتا
هامین روی پله های زرد می نشیند و شروع به گریه کردن میکند مانیا مقابلش ایستاده و در حالی که روی شیشه پنجره تصویر یک گربه را با یک رژ طراحی میکنه
صدای یک موزیک بلند را می شنویم که از دیوارهای گالاتا پخش میشود
(گفتم من شما را دوست دارم
I prayed that the days would last They went so fast
آرزو میکردم که اون روزها همیشگی باشن ولی به سرعت گذشتن
Tropical the island breeze
باد خنکی در این سرزمین گرم میوزد
All of nature wild and free
همه موجودات وحشی و آزادن
This is where I long to be
اینجا همونجایی هست که باید باشم
La isla bonita
این جزیره زیبا)
مانیا که تصویر را کامل کرده با سنگ آمیتیست در دستش شیشه را می شکند و صدای موزیک قطع می‌شود
مانیا: گربه های سفید و چشم رنگی وان نباید نباید از شهر خارج بشن چون اون ها می میرن
هامین:تو چی میخوای از من اگه یک بار فقط عشقم رو باور کنی می‌دونی که تمام این شهر را برات می خرم تو دیگه چی میخوای من آرزوی تمام دخترهام
مانیا به پشت سرش نگاه میکند و یکی یکی درهای پنجره را باز میکند و به سخنی نفس می‌کشه
مانیا: خیلی حس بدی هست وقتی پیش یک نفر باشی حس کنی پشت هر کدوم از این پنجره ها دیوار ها ممکنه کدوم زن رو مخفی کرده باشی عشق اینطوری نیست تو آدم ها رو برای خودت دوست داری (در همین لحظه نگاهش به کلاه گورینی میخوره که روی گیتار گوشه اتاق است و به سمتش می‌رود کلاه را بغل میکند)
مانیا : وقتی به تکسیم رسیدم تنها چیزی که خریدم این کلاه بود اما دوستش کلاه رو ازم دزدید تنها ردپایی که میشد صداش بزنم چقدر دلم براش تنگ شده اما اون کلاه اینجاست این کلاه خودش هست عشقم خیلی واقعی بود راست میگن که عشق مثل ققنوس اینجا زنده میشه حالا تو بهم بگو چرا هیچی از من توی این طبقه نیست ؟حتی یک چیز که منو یاد تو بندازه
هامین: اما من دوستت دارم چون تو
مانیا: من برای تو چی هستم چی ؟تو حتی منو نمی شناسی
هامین در حالی که بغض کرده گوشی اش زنگ میخورد و به سمت پنجره میرود و دختری که روی بالن نشسته از پشت شیشه دست تکان میدهد هامین به سمت پنجره میرود و مانیا خودش را به طبقه پنج می رساند در حالی که کلاه را روی سرش گذاشته و سنگ را جیبتش گذاشته با دوربین از یک مراسم مهمانی در طبقه پنج عکس میگیرد چند دختر و پسر جوان پشت چند میز نشستند و مراسم تولدی را گرفتند آسانا پشت کیک ایستاده و می خواهد شمع ها را فوت کند ناتالی پشت سر او ایستاده سام کنارش ایستاده
#کلاه_گورین#استانبول#تکسیم#فیلمنامه#داستان#روانشناسی

بایپولار

#پارت۲۵
طبقه چهار گالاتا
مانیا با قدم های بسیار آهسته از پله ها بالا می آید صدای ضربان قلبش بلند تر و بلند تر میشود به آخرین پله که می‌رسد از شدت بلند صدای قلب او شیشه های پنجره ها می لرزد و گرد و غبار روی قاب های دیوار کم کم تصویر مردی را طراحی میکند که یک کلاه نقابدار مشکی دارد مانیا برای چند لحظه می ایستد و محو تماشای او میشود عقربه های ساعت به سرعت می گذرند و و سه بار از ساعت ۱۲ به ۱۲ می رسد و متوجه گذشت سه روز میشویم کم کم تصویر محو میشود و صدای پای یک مرد را می شنویم که پشت سرش ایستاده و هامین را می بینیم در حالی که سیگار روی لبش است و کنار پنجره ایستاده سیگار می‌کشد مانیا با دیدن او بی تفاوت به سمت گیتاری می رود که گوشه اتاق است و سعی میکند آکوردی را به صدا درآورد
هامین(با حالت هم خوانی):گوش‌بده به من، به خواننده بعد از این. از من بگو، به عاشق‌ها‌ت، به دوست‌هات.

مانیا به سمت پیانو کنار پنجره ها میرود و با صدای بلند تری روی دکمه میزند
هامین صدایش را بلند می کند فریاد میزند و دوباره جمله اش را تکرار میکند
مانیا برای ثانیه نگاهش به او افتد و با چشم هایش او را به سکوت دعوت میکند
هامین به سمت پنجره می رود و به برجی اشاره میکند
هامین: اون برج و کافی قرمز یا برج و دیسکو شایدم هردو تو دوست داری صاحب کدوم یکی باشی ؟
مانیا: جایی که صدای قلبم را بشنوم و صدای قلبم برام خانه بسازه
هامین: سام جذاب دلت رو خیلی برده پس چرا قبولش نمی کنی تو دوستم داری می‌دونم بگو که دوستم نداری
مانیا سکوت کرده و هامین به سمت او نزدیک میشود و پاکتی را جیبش بیرون می‌آورد و به او می‌دهد: بخون
مانیا: چیه این
هامین: بخشی از خاطرات آسانا شایدم عشق سام از سرت بپره
مانیا: اما من عاشق اون نیستم
هامین:شایدم یه عشق مخفی دارد (با صدای بلند می خنده)
مانیا: اگر عشقی یعنی هنوز به یادشم آره هستم اگه عشق یعنی بدون اون خوب نیستم نیستم اگه عشق یعنی دوست دارم ساعت ها صداشو گوش بدم بدون اینکه حرفاشو و اخم هاشو بشنوم پس عاشقم اگه عشق یعنی حتی از گردو غبار ها تصویر اون رو روی هوا هم طراحی میکنم پس عاشقم اگه عشق یعنی دوست داشتم اون قاتل من باشه پس عاشقم
هامین: اون عشق مخفی کیه
مانیا: یه مرد با کلاه نقابدار مشکی یه مرد که همیشه از دور از اتاق بالای پله ها نگاهم میکرد یه مرد که مسافر ترکیه بود
هامین: چرا منو نمی بینی نمی بینی مگه من باهات چیکار کردم
مانیا: آسانا کجاست (سعی می‌کنه به سمت پله ها برود هامین مقابلش می ایستد و یکی یکی قاب های روی دیوار را برمیدارد و می شکند)
#فیلمنامه#روانشناسی#داستان

بایپولار

#پارت۲۴
برج گالاتا طبقه سوم شب
هامین هنوز در بالن است.و مانیا با سنگ روی زمین تصویر یه گوشی را می کشد
هامین:داری براش نشونه میزاری که بدونه اینجا بودی؟؟؟
مانیا:تو چطوری همه حال منو درک می کنی ؟
هامین: گوشی نماد بهترین خاطره بود؟
مانیا: برای من بدترین بود اون شب منو محکوم کرد به جرمی که توش نقشی نداشتم بعد اون شب دیگه دلیلی ندارم توی دنیای واقعی برگردم
هامین: بزرگ ترین عکاس های دنیا هم عاشق تقلب و فتوشاپ هستن
مانیا:چی؟؟
هامین:دنیایی که برای خودت با فیلم هایی که میگیری میسازی توش همیشه خودت نیستی
مانیا: خودم چی هستم ؟
هامین: از این شرایط راضی نیستی اما نمی خوای کاری کنی
مانیا: دیشب تا نیمه های شب داشتم براش می نوشتم از این همه دیواری که اون برام ساخت فکر میکردم نجاتم میده
هامین: اون تو رو مجازات کرد توی زندان خیالش انداخت
مانیا: جواب عشقم اولین پلیس بود اما اون شب برای عشق نمی جنگیدم
هامین: از دیشب تا امروز چقدر بزرگ شدی
مانیا: بزرگ نشدم پیر شدم من خیلی وقت ندارم باید تا فردا همه ساختمان رو بگردم برای پلیس مدارک لازم دارم
هامین: چرا بهم ایمان نمی یاری
مانیا: چون دوست اون هستی چون همش میگی ازش فرار کن تو که منو ندیدی چرا مثل سایه همه جا هستی
هامین: توی نگاه یه دختر عکاس فقط ممکنه این برج رو من ساخته باشم اینجا وجود داشت سایه نیست
مانیا: با خیلی آدم ها اینجا زندگی کرده اره؟؟
هامین: چرا فکر می‌کنی همه آدم ها من هستم ؟
مانیا: وقتی خودش نیست پس تویی فقط نمی تونم ثابت کنم
هامین با صدای بلند می خندد و بالن شروع به حرکت می کنه و دور میشود
مانیا به اطراف نگاه می‌کنه و متوجه میشود شال روی کت اش از اشک هایش خیس شده
#داستان#فیلمنامه#روانشناسی#دلنوشته#سینما

بایپولار

#پارت ۲۳
برج گالاتا پلکان طبقه دوم شب
مانیا از پله های زرد رنگی بالا میرود و دوربین در دستش برای چند لحظه روشن میشود دوربین تصاویری از آسانا را نشان میدهد روی صندلی تاب میخورد و دستانش را در هم قفل کرده و به پنجره مقابل نگاه میکند با گردش دوربین متوجه میشیم داخل برج گالاتاست.دوربین خاموش میشود. و مانیا به طبقه سوم رسیده است به شیشه های شکسته نگاه میکند و سنگی را می بیند که کنار پنجره افتاده نزدیک تر میشود سنگ را بر میدارد چراغ های برج خاموش و روشن میشود
مونولوگ مانیا:
(جنون عشق رو وقتی دیدم که بهش گفتم عاشقتم گفت ازت شکایت میکنم به اولین پلیس یا پسری که برای صبح با نزدیک ترین دوستم قرار عشق گذاشت و فردا باهاش غریبه شد
واقعا عشق چیز عجیبیه ، ناشناخته و وحشی)
در همین لحظه یک بالن را می‌بینیم که به شیشه های پنجره نزدیک میشود از پشت شیشه های شکسته هامین را می بینیم که به مانیا نگاه میکند مانیا نگاهش را از او برمیدارد و توجه اش به دری جلب میشود که در گوشه برج است و سعی میکند در را باز کنه اما در قفل شده کمی بیشتر تقلا می‌کنه و سعی می‌کنه در را بکشنه
هامین:کلید اینجاست بیا(کلیدی را دور داخل طبقه پرت می‌کنه)
مانیا در حالی که به سمت کلید می آید:تو همیشه از کجا منو پیدا میکنی
هامین:از صدای اشک های دیشبت
مانیا: چی (کلید را برمیدارد)
هامین: بازم بهت دروغ گفت
مانیا: چرا(به سمت در می رود)
هامین: سام عادت داره همه رو به شوخی بگیره
مانیا: حتی عشق رو (درحالی که کلید را در در کی اندازد)
هامین: حتی عشق .آسانا پشت اون در اپن نیست .من خودم اون در رو قفل کردم
مانیا: تو چرا خودتو به خطر می اندازی
_: نمیشه عاشق تو باشم؟؟
_: نمیشه چون دوست اونی .من عکس هاتون رو طبقه پایین دیدم
_: آلبوم جایی بود که باید باشه
_: چی(وارد اتاق می‌شود در اتاق قدم میزند یک صندلی خالی است شبیه صندلی که آسانا در فیلم رویش نشسته)اما اون اینجا بوده تو دروغ میگی آدمی که کلید بهت میده شاید میخواد گناهش رو پنهان کنه
هامین:سام دنبال انتقام است دیدی که دیشب اشک تو رو در آورد با اولین پلیس
مانیا: پلیس .آدم ها گاهی از عشق خودشون شکایت می کنند برای خودشون اما اون مدارک باید همین جا باشه
_:اگه پلیس حرفاتو باور نکرد چی؟
_:من دارم از همه شکایت میکنم جز اون باور می‌کنه باور می‌کنه
_:تو فکر می‌کنی من یک بایپولار هستم؟
مانیا (در حالی که به پنجره نزدیک میشه):دیشب رفته بودم سمت کت سام اون خواب بود اما من بیدار .من اون نامه پزشکی رو خوندم چقدر دوستت داره که بازم ساکته کاش منم میدید
#داستان#فیلمنامه#روانشناسی

بایپولار

#پارت۲۲
اطراف گالاتا .محوطه کلوپ ها.شب
محوطه شلوغ کلوپ را می بنیم .سام در حالی که به دختری که رو به رویش نشسته نگاه می‌کنه صدای مانیا در ذهنش تکرار میشود
(آدم ها ذهنت را خاموش می کنند تا ذهن خودشون رو تکثیر کنند .قلبت را خاموش میکنند تا فقط خودشون بیشتر زنده بمونند .چرا منو نمی بخشید اون که از سرزمین آدم ها نبود فقط چون دوستش داشتم یا شایدم این قدر دوستم نداشت تا اجازه بده زنده بمونم )

محوطه اطراف برج گالاتا .شب
مانیا را می‌بینیم که وارد برج گالاتا میشود .کارتش را به نگهبان ورودی نشان میدهد . نگهبان او را به سمت ساختمان راهنمایی می کند
مانیا وارد ساختمان میشود چشمش به چند تابلو نقاشی زیبا می خورد به سمت پله ها میرود صدای بسته شدن درب اصلی برج را می شنویم یک نفر در را قفل میکند نور های داخل برج کمی روشن خاموش روشن میشود.برج کاملا خالی است.مانیا در حالی که از پله ها بالا میرود صدای کفش هایش روی پله ها بلند تر میشود روی یکی از پله ها می ایستد به پشت سرش نگاه میکند سایه ای از روی پله ها رد میشود . نگاهش به دوربین در دستش می خورد که فلش روشن و خاموش میشود .صدای پارس یک سگ را می شنویم .بعد از چند ثانیه دوربین روی یک عکس از محوطه بالکن برج قفل میشود .مانیا دوربین را خاموش رو روشن میکند اما تصویر روی صفحه قفل شده با طبقه دوم برج رسیده نگاهش به میزی می افتد که رویش پر از آلبوم است .مانیا به سمت میز می رود عکس های سام را می بیند در حالی که کنار ساحل نشسته متوجه میشود مانیتور روی دیوار تصویری را پخش می‌کند
محوطه جنگلی را می‌بینیم در حالی که سام پشت سر یک دختر می رود . دختر در حالی که سرعتش را بیشتر می کند .و سام پشت سرش می رود شخصی که فیلمبرداری می کند دوربین از دستش افتاده چند لحظه بعد کفش های سام را می‌بینیم که دوربین را برمیدارد و به اطراف نگاه میکند .سام روی برگ های ریخته روی زمین می نشیند و با دوربین صحبت می‌کنه
سام: کاش حافظه آدم ها مثل مموری کارت تو بود یه دگمه داشت میزدم تا فراموش میکردم چی رو فراموش میکردم خودم رو یا تو را .
در همین لحظه مانتیور خاموش میشود مانیا به پشت سرش نگاه می کند متوجه ادامه پلکان های زرد رنگ میشود یکی از آلبوم را از روی میز برمیدارد و به سمت پله ها می رود از طبقه بالا صدای شکستن شیشه ای می آید
#آموزش_فیلمسازی#آموزش_عکاسی#فیلمنامه#داستان#روانشناسی#آموزش_فیلمنامه_نویسی#الهام_نعیمی#فیلمنامه_خوانی#داستان_ترسناک#کتاب#تردید