بایپولار
#پلان۳۹
پلکان۷ و ۸؛شب
صدای پاندول ساعت قدیمی را می شنویم که یازده بار بهم می خورد پله مدام رشد می کند و مانیا روی پله ها ایستاده ناگهان یکی از پله ها به شاخه درختی گره می خورد و کتاب روی شاخه توجه او را جلب میکند(قوانین عشق گالاتا)
مونولوگ : من فقط شبیه خودم زندگی کردم ما در فصلی از کتاب همدیگر رو ملاقات کردیم آدم ها در ظاهر شبیه به هم متولد می شوند اما روح های مشابه عاشق میشوند . اگر رویای دیگری باشی کابوس من میشوی و زمانی که کابوس دیگری می شوی رویای من هستی .رویاها شیرین ترین لذت زندگی هستند و عشق بزرگ ترین افسانه ها اما زمان وصال وصال رویاها کوتاه هست چرا که درست در ساعت سیندرلا آدم ها دیگر تو را دوست داشتنی نمی بینند و حرفای سیاه دیگران روحت را لگد مال می کند و دیگر من ،من نیستم شاید باید در زمان رویاها صدایم میزدی آدم ها همیشه در یک کتاب متولد نمی شوند
در همین لحظه چراغ های سقفی پرنور تر می شود پلکان ها از رشد متوقف میشود مرد کلاهدار بالای سر مانیا ایستاده و با او نگاه می کنه
مانیا: از وقتی دوستات رو دیدم از دوستای خودم حتی از واژه دوست ترسیدم
مرد کلاهدار: چرا همه چی رو بهم نمی گی؟
_همه چی ..همه چی برای من فقط تویی .کنار تو بودن .اما صدام نمی کنی خیلی منتظرت بودم پریشب اما صبح دیدم بازم فیلم دوستت اولین پستی بود که دوربینم نشون داد یعنی تو همه دنیات دوستات هستن
_اما من برگشتم پیشت باشم بدون هامین هایی که دورت هستند
_ تنها آدمی که توی قلب من هست تو بودی اما رویاها زمان داره تو کلید رو واقعی بهم نمی دی
- تو دنبال چی هستی؟
_شابد تو شاید قلب تو .شایدم آخرین جواب تو تا ساعت سیندرلا روز عشق
_فقط همین ؟صدای دوستام چی
_اره همین .صدای اونا به زودی خاموش میشه .دوستت دارم .صدای قلبم داره گوشم را کر میکنه .توی فصل رویاهام باش میخوای باهم یه فیلم ببنیم؟
_چی گفتی
_توی این پلکان شاید خیلی چیزها ببینیم اما میخوام واقعی کنارم باشی به زبان عشق چون طبقه هشت آدم ها حافظه شون رو از دست میدن ولی قلب هاشون رو نه
_من کاری میکنم باورم کنی بهت قول میدم
_کلید رو بهم میدی؟؟؟
#داستان#داستان_روانشناسی#روانشناسی#رمان#نویسنده#فیلمنامه#آناکارنینا#بربادرفته#تولستوی#محدودیت_صفر#فیلم_ترسناک#فیلمنامه_خوانی#رمان_خارجی