#پارت44 خانه جادوگر مقابل ورودی اولین درب اصلی خانه شب. داخلی ساعت را می بینیم که نزدیک دوازده است و فضای راهرو تاریک است و حامد با نور گوشی مسیریابی می کنه صدایش اهسته که با گوشی با ادرینا صحبت میکنه حامد به گوشی : زندگی من از این لحظه داره شروع میشح تازه حس میکنم خودم شدم ادرینا(پشت گوشی) : چه جمله خطرناکی گفتی _مگه ما برای رسیدن به آرزوهامون به دنیا نیومدیم _استرولوژر ها رسیدن به راهو رو آخرین روزهای عمر می دوند رویاها نباید هستند _پس اون هایی که هرگز نمی رسن می میرن چی... اینا همش حقه ستاره شناس هاست که بگن بیشتر از ما آینده رو می دونن _صدای جغد میاد _من چیزی نمی شنوم _الو... الو.... (صدای ادرینا خیلی خفیف است و شنیده نمی شود و گوشی کم کم خاموش می شود) حامد کمی با گوشی بازی می کنه اما گوشی روشن نمی شه صدای ضربان قلبش تندتر می شود و صورتش از ترس خیس می شود و چشمانش را به سختی باز نگه داشته دستش را به موهایش می کشه و صدای نفس های ضعیف مونولوگ :صدای جغد از کجا میاد نگاهش به وسیله براقی می خوره که روی زمین حرکت می کنه به سمتش می ورد و متوجه حرکت یک دوچرخه با چرخ های شبرنگی می شود مونولوگ:میدونم که اینجایی جادوگر اما دست بالای دست زیاده( دوچرخه از حرکت می ایسته و صدای چرخ ها قطع میشه) من برات پیام مهمی آوردم از کارولین اون میتونه همسرت رو برگردونه(دوباره دوچرخه حرکت می کنه صدای چرخ ها) بیین گوش کن دارم بهت چی میگم تو این دنیا هیچی محال نیست فقط باید باور داشته باشی اون می تونه همسرت رو برگردونه اما تو باید به کاری برای ما انجام بدی باید تمام قدرت های جادویی این هتل رو خاموش کنی باید تمومش کنی می شنوی چی میگم (صدای حرکت دوچرخه چرخ ها بیشتر می شود) تو نمی تونی منو با تاریکی بترسونی من سالها توی تاریکی زندگی کردم ترسناک ترین تاریکی خاموش بودن چراغ ها نیست تاریکی واقعی اینه که بدونی خیلی تنهایی و تمام آدم ها فقط یک تصویر هستن و هیچ کمکی بهت نمی کنن ما آدم ها تصاویر در قاب به دنیا می یابیم از اول تا آخرش ببین تو یک جادوگر حقیری که حتی نمی تونی خودتو از جادو تکرار خارج کنی تکرار تمام روزهای نداشتنش اما اون می تونه قانون این تکرار رو بکشنه و دوباره همسرت رو ببینی مگه رویای تو عشق نبود؟ چرا برای آرزوی یکی دیگه زندگی می کنی تو بخشی از آرسام شدی بخشی از آرزوهاش. می شنوی چی میگم اون می تونه باور کن میتونه اونو برگردونه چرا تو حرف نمی زنی لعنتی جواب بده با من حرف بزن تاریکی و سکوت مطلق.. صدای قطع شدن چرخ های دوچرخه و چراغ ها کم کم روشن می شود #داستان