استاکر
#پارت46
ادامه
صدای ادرینا از پشت گوشی
_چطوری فهمیدی اون آدم خودت نیستی و اون یک کلپی هست؟
_صدای چکه های سقف رو شنیدم.. ادرینا کلید ورود به دنیای موازی اینه نیست اون ها ساخته دست ماست دریاهاست
_دریاها؟؟؟
_دقیقا دریا ها، کلپی ها آدم ها درون دریاها غرق می کنن نه اینه ها
_پس باید بترسم از آدم هایی که متولد اسفند باشن و عاشق موسیقی
_شاید اون ها به دنیای موازی نزدیک ترن اینطور نیست؟؟
_چرا حس میکنم تو هم برام خیالی شدی نکنه تو هم فقط بخشی از رویاهام باشی که می نویسم
_ادرینا خیلی غرق شدی توی دنیایی که می نویسی من وجود دارم باور کن
_چرا صدای اون جغد رو من زودتر شنیدم من قرار نیست بمیرم
_ما آدم ها همه مون یک جور فوبیای شدید داریم از جغد ها از صدای جغد ها می دونی چرا
_چون نماد تاریکی هست
_اما من از تاریکی نمی ترسم چون تو تاریک ترین بخش زندگی خودم زنده موندم وقتی فهمیدم آدم ها فقط یک تصویر هستن و برات هیچ کاری نمی کنن فقط خودتی و خودت
_دنیا نوری نداشت؟ خورشید و ستاره ها کم بودن؟؟
_ستاره ها.. آرزوها ذهن ما همش کار ناخودآگاه هست ما چیزی که دوست داریم می بینیم باور می کنیم عاشقش میشیم (حامد با صدای بلند فریاد می کشه) یونگ یونگ
_یونگ چی؟؟
_یونگ جغد رو نماد ناخوداگاه ما می دونه آره آره خودش هست اون برای همین کنار عکس من است
_یعنی ناخوداگاه تو، تو رو از کلپی ها ترسونده؟؟
_ما باید برم سمتش شاید کلپی ها ترسناک نباشن
_حسی ندارن آنها کلپی هستن فقط
_میدونی چرا بعضی ها وقتی عاشق میشن حس می کند قبلا با اون آدم حس کردن و طرف مقابل نه؟؟
_
_چرا؟؟
_چون مدیوم ها می فهمن همه چی توی این دنیا بازی هست و همه داستان براشون آشنا هست
_اونا خوشبخت می شن؟
_اون ها خوشبخت هستن چون وسط قصه ناشناخته نیستن
_تو می خوای بری دنبال اون کلپی؟؟
_من باید باهاش رو به رو بشم ما باید اون جادوگر رو ببنیم
_می ترسم
_از اینکه متقاعد نشه؟؟
_از اینکه اونا ما رو متقاعد کنن
_چی؟؟
_من میخوام سلبریتی بشم
_اما قرار ما این نبود
_من نمی تونم از شهرت بگذرم رویای منو ازم نگیر
_حامد چی داری می گی تو میتونی با پخش کردن اسرار این خانه بزرگترین روانشناس پارانرمال بشی
_من میخوام مشهور بشم من میخوام با اینا دوست بشم کمکم می کنی؟؟ چرا جواب نمی دی کمکم میکنی؟؟ چرا جواب نمی دی ادرینا... الو الو....
خانه ادرینا
نمایی از ادرینا را می بینیم که گوشی در دستش است و صدای حامد را می شنود و سکوت کرده گوشی را قطع می کنه
ادرینا(به خودش، درحالی که لباس هایش را داخل چمدان می گذارد) :ادرینا کمکم می کنی؟ نباید بهت اعتماد میکردم