#پارت9

پلان : ورود به اتاق جادو

صحنه: اتاقی تاریک و پر از سایه‌های مرموز. دیوارها با نمادهای عنکبوت سیاه تزئین شده‌اند، و گوشه‌های اتاق تارهایی ضخیم کشیده شده‌اند. در مرکز اتاق، جادوگر با چهره‌ای خونسرد و لبخندی شیطانی ایستاده است.

حامد با روی کاناپه نشسته و به گوشه ای خیره شده و کلپی را در حال پرواز می بینیم که وارد دیوار می شود و دیوار شکافته می شود و نماد یک عنکبوت بزرگ روی دیوار نقش می بندد

دوربین کمی می چرخد و کنار حامد یک مرد با گیتار ایستاده و روح رابرت جانسون هست حامد به سمت دیگری نگاه می کنه مردی با کلاه جادویی(جادوگر روسی) مقابلش ایستاده و با دهانش صدای پای اسب در می آورد
جادوگر (صدایی آهسته و نامفهوم) : "عنکبوت‌ها استادان کنترل هستند. تارها را می‌بافند، قربانی‌ها را اسیر می‌کنند و سپس آن‌ها را آرام‌آرام می‌بلعند. درست مثل دنیای مجازی... و درست مثل تو."

جادوگر دستش را به سمت عنکبوتی روی دیوار دراز می کنه و تصویر را لمس می کنه و قهقهه می زنه

حامد با وحشت به اطراف نگاه می‌کند. نمادهای عنکبوت روی دیوارها مانند چشمان تیزبین، به او خیره شده‌اند.

حامد: (با صدایی لرزان) "تو از من چی می خوای؟"

جادوگر: (با تهدید) "تو هم باید یاد بگیری تارهای خودت رو ببافی. اگر می‌خوای به قدرت و شهرت برسی، باید ارواح بیشتری را احضار کنی و خاطرات آنها را بخونی میدونی که تو خاطرات یک مرده رو بازگو کردی و من میخوام برام از زنده ها بگی ... تو باید خاطرات تبریک شون رو افشا کنی.."

جادوگر یک عنکبوت سیاه بزرگ را روی زمین می‌فرستد. عنکبوت به آرامی به سمت حامد می‌خزد. حامد یک قدم عقب می‌رود، اما عنکبوت با سرعت به پای او نزدیک می‌شود.

جادوگر :این عنکبوت دو نفر را بیدار می کنه میخوام از قدرتت استفاده کنی و اون ها رو برام بیاری. درست همین لحظه که هردو در خواب هستن

#داستان_جادویی
#داستان_زندگی