بایپولار

#پارت۳۸
اتاق آینه ای شب
مرد کلاهدار و کاهن هردوی روی صندلی های منچستر نشسته اند و تاب می خورند یک گیلاس نیمه از آب روی میز مقابل آن هاست و سمت دیگر میز مانیا نشسته و که به تصاویر داخل آب نگاه میکند انعکاسی از رنگ ها و تصاویر فانتزی در آب شکل می‌گیرد مانیا به اطراف نگاه می‌کنه و تنها تاریکی دیده می شود دوباره به گیلاس نگاه می‌کنه کاهن برمیدارد و کمی از آن می نوشد و گیلاس خالی را روی میز میگذارد
مانیا: آدم ها همشون عاشق نمایش هستن تا دنیای اطراف شون رو یه جور نشون بدن
کاهن: آدم های مست خیلی فرقی با آدم های عاقل ندارند فقط دنبال یه دلیل میگردند برای بازی کردن
مانیا: اونا چرا بازی میکنند مگه ما واقعی متولد نشدیم
کاهن برای لحظاتی روی صندلی تاب می خوره و کم کم متوجه می شویم صندلی خالی است و مرد کلاهدار با تعجب به مانیا نگاه می کنه

مرد کلاهدار (در حالی که به ساعتش نگاه می‌کنه): دنیای منظم رو دوست نداشتی عاشق کارت چرخ اقبال بودی
مانیا: دنیای واقعی آدم ها رو از هم جدا می‌کنه مثل ما
مرد کلاهدار: آدم خوبی بود اما آدم ها عوضش کردن توی مستی گم شد عشق اونو عوض کرد
مانیا: عشق آدم ها را عوض نمی کنه فقط به صدای واقعی خودشون تبدیل می‌کنه ما دوست داریم به جور دیگه نشون بدیم و ازش یه هیولا بسازیم شاید از خودمون بودن می ترسیم

مرد کلاهدار: تو که نمی خوای امشب اونو احضار کنی ؟
مانیا: همیشه نگران دوستاتی
کرد کلاهدار: نگران تو نیستم؟

مانیا به سمت دیگری اتاق می رود و چند عکس را روی میز می گذارد مرد کلاهدار به آنها نگاه می کنه و سکوت می‌کنه
مانیا:هزاران ملیون ها میلیارد ها تلیاردها ...دیگه نمی تونم بشمارم آدم های دنیا رو اما بین همین ها گم شدم

مرد کلاهدار هنوز سکوت کرده
مانیا: قبیله خارج از کنترل موتورسواری ژاپنی شبانه از کی مد شده ؟از وقتی آدم های موتور سوار عکس شون توی استوری هات باشه و بیو های ژاپنی
مرد کلاهدار: ما میایم مجازی تا بیشتر دیده بشیم اون ها هم دوست دارن توی دنیا دیده بشن
مانیا: بهم نگو دنیا اتفاقی چیده شده
مرد کلاهدار: یه درصد نمیشه بگی مردبالدار بی خبر بوده ؟
مانیا : من خیلی وقته دیگه دنبال مقصر نیستم فقط از تو گاهی می ترسم برای نامه ها
مرد کلاهدار: نامه ها؟
مانیا: همه مردهای اطراف تو داستان غم انگیز عاشقانه دارن از دخترهایی که بازی شون دادن
مرد کلاهدار: اگه اینطوری نامه ها تموم میشه پس برام بخون
مانیا: من هیچی رو نمی دونم حتی اینکه تو چطوری میتونی یهویی این همه مهربون بشی
مرد کلاهدار: چون نمی تونی هیچی رو باور کنی
#سینما#فیلمنامه#روانشناسی

بابپولار

#پارت۳۷
اتاق آینه ای شب
صدای موسیقی
(

دیگه داره برام عادی میشه

A que me hagan mierda en el amor

وقتی عاشق میشم منو خیلی اذیتم میکنن

Mejor me voy, me voy, me voy, me voy

بهتره که بزارم برم ، بزارم برم

Me voy acostumbrando

دیگه داره برام عادی میشه

A estar sola, así estoy mejor , así estoy mejor

باید تنها بشم ، این بهتره

No soy un santo, tú lo sabes, no me aguanto

من قدیس نیستم که بتونم کاری برات کنم

Juego, pero a ti te quiero tanto

بازی میکنم ولی خوب میدونی که خیلی میخوامت

Tú eres igual, no lo vas a negar

تو هم همین حس رو داری و انکارش نمیکنی

Algunas cositas no las queremos contar

نمیخوایم چیزای کوچیک رو بهم بگیم

Ay-yeah, ay-no

Me acostumbré a que así es el amor

دارم عادت میکنم ، خاصیت عشق اینه

Ay-yeah, ay-oh

A veces ella y a veces soy yo

گاهی اون منو اذیت میکنه و گاهی من اونو

Mejor me voy, me voy, me voy, me voy

بهتره که بزارم برم ، بزارم برم

)
نور کم ماه اتاق را روشن کرده است و تصویر بابانوئل را می بینیم که در حال جمع کردن وسایل است متوجه میشیم تصاویر در آینه نقش گرفته یکی از آینه ها شاخه های برف گرفته را نشان میدهد و دیگری شاخه های پر شکوفه صدای سرفه های یک نفر را می شنویم مانیا به سمت صدا برمیگردد و صورت کاهن را می بینیم که ماسک بابانوئل را زده و به سمت صندلی منچستر گوشه اتاق میرود و تاب می خورد در آینه دیگری یک شاخه گل زیبای را می بنیم در اینه که کنار یک کلاه گورین است مانیا به پشت سرش نگاه می‌کنه و در آینه تصویر مرد کلاهدار را می بیند

مرد کلاهدار را می بینیم که تصویر یک قلب را به او نشان میدهد کاهن به سمت مانیا می آید و آهسته در گوشش می گوید: فراموش نکن در سرزمین آینه ها هستی
مانیا: آینه های صیقلی زده شده برای فراموشی دنیای بیرون؟؟تا درون خودمون دوباره غرق بشیم شبیه حس عشق
کاهن: قشنگ حرف میزنی
مانیا: اما حرف ها دنیای ما رو نمی سازه ویران تر می‌کنه شبیه قول های نیمه تمام
کاهن: تو از من چی میخوای
مانیا: کاری که یه کاهن انجام میده
کاهن: و اون؟؟
مانیا: احضار روح
کاهن: روح
مانیا: آره می‌خوام صدای آدم ها رو بشنویم به روش جادوگر ها
کاهن: چرا جاددگرها
مانیا: یه روزی می فهمی نه جادو واقعی بود نه وردهای مخصوص هیپنوتیزم ها و این صدای دل آدم هاست که گاهی به به مغزشون غلبه می‌کنه و اعتراف می کنند ولی مردم جادوگرها را خارق العاده می دونند
#داستان#فیلمنامه#روانشناسی#فیلم۲۰۲۳#رمان_جدید#فیلمسازی#بایپولار

بایپولار

#پارت۳۶
تاریکی مطلق و صدای کفش های زنانه ها و صدای موسیقی که به آرامی زیاد می شود از پشت شیشه پنجره نور ماه کم کم بیشتر به داخل میخورد و طبقه ای از مجسمه ها را می‌بینیم .مجسمه دختری که سینی در دستانش است در چشمان مانیا به خوبی دیده می شود

صدای موسیقی
((C)
And at last I see the light
و بالاخره روشنایی رو دیدم
And it's like the fog has lifted
و انگار همه اون مه و تاریکی کنار رفته
And at last I see the light
و بالاخره روشنایی رو دیدم
And it's like the sky is new
و انگار یه آسمون تازه رو می بینم
And it's warm and real and bright
که خیلی روشن و واقعی و گرمه
And the world has somehow shifted
و انگار دنیا حسابی عوض شده
All at once everything looks different
و همه چی یه دفه یه جور متفاوتی شده
Now that I see you(2)
یعنی حالا که تو میبینم(۲)

)
مرد کلاهدار را می‌بینیم که کنار مجسمه مرد نقاش ایستاده و آلبوم کوچکی کنار مجسمه است و روی آن بزرگ نوشته شده کافه لاته
مانیا :خانه کاغذی فقط توی افسانه ها نیست توی واقعیت وجود دارد مثل آلبوم هایی که هربار ورق میزنی هربار دنبال بخشی از خودت میگردی
مرد کلاهدار: و بقیه آدم ها
_آدم ها فقط توی عکس ها زنده هستن و اون طوری که دوست داری میبینی آنهایی که خیلی زنده هستن سالها مردن و نمایش بازی میکند برای تمام ادعاهاشون
_نمایش بازی میکنند ؟؟
_باید از این طبقه برم اما کلید اینجا اعتراف آدم های مجسمه ساز هست
_مجسمه ساز؟
_ادم هایی که خودشون رو نقاشی میکنند تا تبدیل به مجسمه بشن تا بهتر دروغ بگن
_اما این کلید رو به دست نمی یاری
_چرا به دست نمی یارم؟
_چون مجسمه ها اعتراف نمی کنند
_من باید به دنیای واقعی برگردم و اگه لازم باشه خطر میکنم
_و اگه هرگز به اون دنیا نرسی؟
_بازم چیزی رو از دست نمیدم وقتی روحم ساعتها کنار آدمی بود که شبیه رویاهام بود
_رویاهات؟
_به نظرت آدم ها خوشبخت ترن یا مجسمه ها .آدم ها با قضاوت دیگران دیده میشن و مجمسه ها قضاوت سازنده ها . مجسمه ها های خوب و بدشون فرقی داریم می بخشیمشون آدم ها رو چطوری میشه بخشید
_میخوای چیکار کنی ؟
_قرار نیست این بار کاری انجام بدم کاهن بهترین اعتراف گیر هست
_و تو به کاهن دنیای بازی اعتماد داری؟
_من به خیلی چیزها باور دارم مثل رویا مثل عشق مثل تو مثل افسانه ها
مانیا سمت پنجره می رود و برای لحظاتی ماه را تماشا میکنه مرد کاهن از پشت پنجره به او نگاه می‌کنه مانیا متوجه میشود مرد کاهن پشت سرش ایستاده و شیشه های پنجره کاملا حالت آینه ای گرفته
صدای کاهن : به دنیای آینه ها خوش اومدی
#فیلمسازی#روانشناسی

بایپولار

#پارت۳۵
محوطه سالن طبقه اول شب
نمای کامل تاریک را میبینیم و صدای موسیقی که پخش میشود
(وای نگو ،نگو میتونی بری که میگیره دلم,وای دلم تو رو میخواد و تمام تحملم ...من کسی رو توی این دنیا ندارم ...)
صدای کفش های زنانه را می شنویم که مانیا به سمت گوشه ای از سالن می رود و چراغ دست میمون را روشن میکند و فضا کمی روشن می شود مانیا صورت مرد کلاهدار را می بیند
مانیا: با این چراغ یه جور دیگه ای میشه دید صورت آدم ها (شروع به قدم زدن میکند)
مردانی را می‌بینیم که نقاب های زیادی دارند و هربار یکی را برمیدارند و با دختری حرف میزنند و دوباره نقاب دیگری میزنند و با دخترها حرف میزنند هربار که نقاب را می زنند روی پیشانی آن ها نمادی می افتد نماد کم کم پررنگ تر می شود و به راحتی صورت یک میمون را می بینیم
مرد بالدار را می بنیم که نقابی میزند و دست دختری را می گیرد و برایش با حباب دنیایی می سازد دختر به سمت حباب می رود دنیا فرو میریزد مرد بالدار به اطراف نگاه می‌کنه و میان جمع می رقصد مانیا به پشت سرش نگاه می‌کنه مردی را میبینیم که نقاب زده و زنی با پول برایش قلاده ای ساخته و روی سرش می گذارد مرد برای چند ثانیه نقاب را میدارد و دست دختری را میگیرد و به او سیلی میزند و می گوید دوستت ندارم سپس مرد گریه می کنه و کنار مرد کلاهدار می‌نشیند نماد میمون روی صورتش می افتد مرد دیگری را می‌بیند که آواز می خواند و نقاب زده و دختری دستش را میگیرد و به حالت مست می رقصند دختر دست دوستان او را میگیرد اما مرد مست دست دیگری را میگیرد و همه می خندند مانیا حس خفگی پیدا می‌کنه تمام پیشانی ها نماد نقاب خورده

مانیا به سمت مرد کلاهدار برمگیردد مرد کلاهدار به او خیلی مهربونه نگاه می کنه
مانیا همه مردهای این شهر دچار طلسم میمون شدند آنقدر بازی کردن که فرق بازی و واقعیت رو نمی دونند
مرد کلاهدار: چرا منو این قدر خوب تصور می کنی
مانیا: تصور نمی کنم من میبینم هرجایی که دیدمت دخترها اومدن سمتت اما بهشون نگاه نمی کردی چون اهل بازی دادن نبودی
مرد کلاهدار: برای همین عاشقم شدی ؟
مانیا : تو فقط میتونی سرگردون نباشی وسط این دنیا .تو منو می بری به طبقه آخر.من باید برم دنیای واقعی
مرد کلاهدار: چرا من هنوز طلسم نشدم ؟
مانیا: شاید جوابش رو نمی دونم و برای همین نمی تونم فراموشت کنم شاید عشق همینه سوال بی جواب
مرد کلاهدار: دنیا گالاتا همه عشق تو بود و جوکوماچی دنیای بازی ها مگه غیر اینا چیزی هست که بشه باهاش حالتو خوب کنی و همه چی رو فراموش کنی
مانیا: دوستای هامین و...اون دخترها سر دوستی با تو شرط بسته بودن
#داستان

بایپولار

#پارت۳۴
داخل آسانسور شب
مرد کلاهدار هنوز در حال چسب زدن میمون شکسته هست مانیا برای لحظاتی نگاهش به میز انتهای طبقه می افتد که مجسمه میمونی روی آن است که چراغ در دست دارد مهمان های طبقه اول به او نگاه می کنند
صدای موسیقی
(تو احساس نداری میتونی پا بزاری روی دل ساده ات.این زخم کاری که زدی یادگاری می مونه با من ،برو دنیا رو بگرد،آخر ببین کی مثل من واست می میمیره)
مانیا در حالی که مجسمه میمون در دستش هست به پشت سرش نگاه می‌کنه مردی را میبینم نقاب هیولا را زده و برای لحظاتی نقاب را برمیدارد صورت هامین را می بینیم
هامین: تو یکی واقعا با بقیه فرق داشتی نمیشه فراموشت کرد
مانیا: فرق؟
هامین:نه محو تماشای ماه میشی نه خورشید تو زمین باوری بدون بازی. دارم میرم تو هنوز نمی خوای بیای؟
مانیا:همیشه با خودت تکرار کن باید یه بلیط تک نفره بخری از مرگ تا تولد
هامین: تو منو برای یه لایو با دخترها نمی بخشی ؟اون دوستی ها ساعتی بود تو توی قلبم بودی
مانیا: اما من تو رو دیدم بارها با بقیه .می‌دونی فرق بین ما چیه ؟
هامین: این که تو هم با همه حرف میزنی اما توی جمله اولی میگی دوستت ندارم تا از آدم ها دور بشی چون دنبال فرشته ها میگردی اما دنیا از ابتدا به ساکن سرزمین دیوها بود
مانیا: تو عاشق ظاهر آدم ها میشی اما روح خیلی به کارت نمی یاد
هامین: آدمی که برای خودت اسطوره کردی (اشاره به مرد کلاهدار) مریم بهم گفت چیکار کرد با دنیای تو
مانیا: چرا شما آدم ها منو از زبون خودم نمی شناسی
هامین: تو بگو تا بشناسم من تو رو حفظم
مانیا: می‌دونی من تو رو شبیه کی میبینم شبیه رضا
هامین: مانیا منو ببین دورت رو ببین دخترها برای دیدن من ثانیه شماری می کنند من یه پسر فوق‌العاده ام
مانیا: یعنی رضا اگه قدر تو پول داشت یا زیبایی به پستی تو میشد ؟؟
هامین: اما من هرگز سر تو شرط نیستم
مانیا: سربقیه چی ؟؟؟مثل رضا ؟دخترها رو چی دیدی؟فقط یه کالا روح ندارن نه ندارن؟؟؟
هامین: مانیا چرا نمی تونی هیچکی رو ببخشی تو از کی این قدر عوض شدی
مانیا(نگاهی به میمون چراغ به دست در دستش می‌کنه): به نظرت آدم های شهر همشون طلسم شدن که نمی فهمند با روح هم چیکار میکنند اسمش طلسم میمون هست مگه نه؟
هامین: منو ببین با دوستای لاشی اون همدست نیستم بهم نگو کارهای اونا بازی منه بگو که حداقل اینو می دونی
مانیا:چرا باورت نمیشه دیگه دوستت ندارم من برای دوست داشتن دنبال دلیل نیستم که برای نداشتن دنبال دلیل باشم

هامین: چی میشه که عاشق میشی یا متنفر بهم بگو بدون دلیل چطوری میتونی؟
مانیا: چون اونو دیدم(اشاره به مرد کلاهدار)
#سینما#روانشناسی

بابپولار

#پارت۳۳
داخل آسانسور شب
کاهن را می‌بینیم که کم کم از مانیا دور میشود و مانیا برای لحظاتی بعد اینه پشت سرش خیره میشود
نریشن مانیا
(واقعا آدم های دنیای دیگه از پشت آینه ها به ما نگاه می کنند یا آدم ها وحشت دارند از دیدن ظاهر چشم های خودشون.نکنه اونا خودشون رو توی چشم های دیگری می بینند و نمی فهمند از خودشون بودن سالهاست گم شدن)
مرد کلاهدار به سمت آسانسور می آید و مجمسه شکسته رو برمیدارد و به مانیا نگاه می‌کنه
مانیا: سوغاتی خوبی نبود
مرد کلاهدار:؟؟؟
مانیا: اسم یکی شون میزارو هست میگه آدم ها رو نبین
مرد کلاهدار: پس چرا اینجام ؟
مانیا: چون نیستی هربار رضا رو میبینم حس میکنم نیستی
_اما تو که اونو نمی بینی
_اون می‌گفت همه چیز رو فدای رفیق هات می‌کنی حتی آدم ها ،راست می گفت؟؟
_تو از من چی میخوای
_من از خدام فقط یه چیزی می‌خوام دیگه سرزمین آدم ها به دنیا نیام دیگه هرگز هرگز
_تو نمی تونی منو ببخشی
_اگه میخوای اینجا بمونی باید با من باشی منو شبیه چی میدید؟؟شاید این جمله برام تکرار شده بین خیلی از آدم های این شهر

صدای موسیقی در حالی که مانیا به تصویر خودش در آینه خیره شده

(هرکاری کردم منو ببینی،تویی که هرجور دلنشینی ،حالا که چشم هام پر سواله،بریدن از تو دیگه محاله)

مرد کلاهدار: کجا تکرار شده؟
مانیا: چرا زمان تکرار میشه ،اون شب چی دیدی که برای سامورایی هات منو از پیج بیرون کردی حالا اون شب گذشت اما امشب باز دیدم کتاب ها رو پاره می کنند و پیششون بودی
مرد کلاهدار:؟؟؟
مانیا: مگه من چقدر بد بودم ؟؟طلسم سه مجسمه میمون هدیه سامورایی بود توی خونتون .اون میگه آدم ها رو نبین .آره میگه؟
مرد کلاهدار: گاهی از خودم می پرسم تو واقعا تو دنبال چی هستی
مانیا: شاید خودمم رو گم کردم تو شبیه اونا فکر می‌کنی ؟تو صدای اونایی یا صدای خودت؟؟
_تو منو چطوری میبینی؟
_شبیه آدمی که دوستش داشتم اما منو مجازات کرد به دنیای تاریکی فرستاد
_اونجا کجاست ؟
_اره میگن آدم خیلی معتقدی هست اما اعتقاد تو شبیه اوناست خب نمی بینی نمی بینی
_چی رو
#داستان#فیلمنامه#روانشناسی

بایپولار

#پارت۳۲
داخل آسانسور شب
مرد خواننده کم کم از او دور میشود مانیا هنوز داخل آسانسور نشسته
(صدای موسیقی
معرفت که تعطیله ،تو با غریبه رفتی کردی زدی بند .بگو فروختی منو چند رفیق ...)
مانیا مجسمه ای سه میمون رو از دستش پرت می‌کنه و مجسمه تکه تکه میشه
کاهن به سمت او می آید و برای لحظاتی مانیا را نگاه می‌کنه
کاهن: بگو که قرار نیست توی جاده بشینی
مانیا: شاید مقصدی وجود ندارد بزار دلم خوش باشه هنوز توی جاده هستم شاید مردم امیدشون زنده بمونه
کاهن مجسمه خورد شده را برمیدارد و یکی یکی چسب می زنه
کاهن: باید عضو گروه بشی تا توی دنیا بازی عضو باشی بدون بازی نمیشه رفت طبقه آخر تو به پسورد نیاز داری
مانیا در حالی که به مرد کلاهدار نگاه می‌کنه
مانیا :سه میمون معروف ژاپنی رو همون سامورایی بهش هدیه داده بود؟؟
کاهن:قوانین نجیب زادگی هست سامورایی ها بدی ها رو نمی ببینند نمی شنوند نمی‌گن
مانیا: بدی ها چیه؟؟چرا حس میکنم خوبی اون ها در حق من بدی هست بگو که بدی و خوبی همه جا یه جور معنی نمیشه
کاهن: آره یه جور معنی نمیشه
مانیا: از دنیا متنفره(در حالی که به مرد بالدار نگاه می‌کنه) ساعت ها گریه می‌کنه بگو چطوری می خنده
کاهن: چون باید بخندی تا باهات هم بازی بشن باید فریب بدی آدم ها رو.چون اونا دوست دارند دست برنده ها رو بگیرن
_دست برنده ها ...توی این دنیا کی واقعا برنده هست ؟بگو این که این فقط رویای آدم هاست که توی درد می خندن
_اون توی رویاهاش سامورایی هست
_سامورایی شماره خودشو جای یکی دیگه میده.اگه صداشو نمی شنیدم باورم نمیشد این قدر راحت آدم ها رو قضاوت کنه
_اون چی می‌گفت
_آدم ها چرا میرن پیست های شبانه موتور سواری .می‌خوان بگن ندیدیم جاده رو مردیم.
_مردیم یا کشتیم ؟؟؟
_اون یه انتقام جو متولد شده از دنیا.دوست های موتور سوارش اتفاقی میان دایرکت من؟اره میشه ؟چون خودش بلاک کرده چه بازیگر خوبی هست ببین اون جلد نداره اما بهترین پی دی آف بازیگری هست
_شاید نمی دونه
_اما من صداشو شنیدم وقتی داشت با دوستم حرف میزد
_اون چی می گفت
_از دنیای مردکلاهدار.به آدم های اطراف من گفت
_مثل اینکه توی مهمونی ها انتخاب میکنه ؟
_مثل اینکه دخترها آدم پول هستن
_مثل رقص معروفش توی مهمونی ها با دخترها؟
_مثل وقتی میگه از دخترها بدم میاد اما راحت شماره میده
_اما اون آدم آزاد هست
_کاش از خودش حرف میزد کاش
_تو میخوای بگی مرد بالدار یک سامورایی واقعی نیست؟
_من می‌خوام بگم این قدر که تو حرف میزنی از بدی دخترها دوست داری دنیای خودت رو به دنیا نشون بدم !
#داستان#فیلمنامه

بایپولاا

#پارت۳۱
فضای داخل آسانسور شب
مانیا هنوز داخل آسانسور ایستاده و مرد خواننده بیرون مقابلش ایستاده و نگاهش می‌کنه
صدای موسیقی فضای بیرون آسانسور،جایی که مرد کلاهدار و دوستانش ایستادن
(منو بده دست این قصه، با بی نهایت پایان بد .نیستی و بی جوابه همیشه ،میشه خورشید رو نگاه کرد توی شمع )
مانیا: تو کی هستی ؟
مرد خواننده: یه روزی اسطوره ام بودی
مانیا: من؟؟
مرد خواننده: گفتی مکان ها عوض میشه آدم ها عوض نمیشن .اما تو عوض شدی
مانیا: اسطوره بودم برای تو؟؟
مرد خواننده : دیگه از دستش دادی
مانیا: چی رو
_امید رو
_ آدم ها محتوای کتاب ها رو فدای جلد هاشون می کنند .اون جلدش ژاپنی هست اما سامورایی نیست فقط لباسش تنشه.
_این تویی نیستی که من میشناختم
_اما تو کی هستی ؟
_یه خواننده گم شده تو حتی منو نمی شناختی به آخر دنیا رسیده بودم .بهم گفتی اون دختره دوباره برمیگرده اما تو از تاریکی ابدی ننویس بزار دنیا باور کنه بهار هست یادته یه کتاب بهم دادی؟
_کتاب؟
_اره پی دی آف های بدون جلد . همه مردم عاشق جلد ها و لباس ها نمی شن
_تو از چه زمانی حرف میزنی
_زمان دروغ بزرگ بین آدم ها جمله معروف تو .یه روزی برات یه وبلاگ ناشناس بودم وقتی شانزده سالت بود دنیا رو خیلی باور داشتی
_شاید دنیا اون موقع دنیا وجود داشت تو از من چی میخوای
_ از تاریکی ننویس
_منو از کجا پیدا کردی
_پیدا کردن از اسمت خیلی سخت نبود .از کجا آینده رو میدیدی ؟
_اون بهت خیانت نمی کنه فقط داره بازی می‌کنه
_تو اینا رو از کجا می‌دونی
_چون آدم ها وقتی خیلی دنبالت می گردن احتمالا خودشون بدجوری گم شدن
_خودتم گم شدی چرا برگشتی به سمت وبلاگ های قدیمی
_میخوام همه گذشته رو از اول بخونم پسورد ها خطرناک بخش آدم ها هستن آما برای من نبود
_دنیا زود تموم میشه آسانسور ها محل توقف دائمی نیست برو دنیاشون
_آخرش به دنیای واقعی میرسم؟؟؟
_گالاتا فرقی با جوکوماچی نداره .خدای درونت رو پیدا کن .همه جا باید به درونت برسی تا توی دنیای بازی ها گم نشی آدم ها رو به اسم دنیای درونشون صدا بزن
_اما این دنیا حالمو بد می‌کنه اونا منو قضاوت میکنند
_ادم ها فریادهای بلند رو نمی شنون صدای آهسته تو شنیده میشه خدا هم صدای آهسته رو بیشتر دوست داره
#روانشناسی#فیلمنامه#رمان#آموزش_فیلمسازی#بایپولار#فیلم۲۰۲۳

بایپولار

#پارت۳۰
نمای داخل آسانسور شب
کاهن کنار درب آسانسور ایستاده و کدهایی را میزند و مجسمه سه میمون را یکی یکی به افرادی که کنار آسانسور هستند میدهد مهمان ها یکی یکی وارد آسانسور میشود مانیا نگاهش به مرد کلاهدار می افتد که مجسمه میمون را در دست دارد
کاهن نگاهی به مانیا میکنند و مجسمه را به او می‌دهد
کاهن: باید عضو گروه سامورایی ها بشی
مانیا: اما من فقط باید برم طبقه آخر
کاهن: اینجا دنیای مرد کلاهدار هست اون عضو گروه های زیادی هست نمی خوای که از یکی از این طبقات پرت بشی قبل از بالا رفتن
مانیا: چرا نمیشه خودم باشم من دوست صدای خودم باشم
کاهن: اینجا دنیای بایپولارهاست

مرد کلاهدار و مانیا وارد آسانسور میشوند مانیا درحالی که محو تماشای یکی از میمون ها شده کاهن دکمه آسانسور را میزند
ادامه فضای داخل آسانسور.شب
صدای موسیقی
(I’ll smiles, I know what it takes to fool this town
لبخند میزنم میدونم واسه گول زدن این شهر چی باید داشت
I’ll do it ’til the sun goes down and all through the night time
و این کار رو تا غروب آفتاب و حتی در شب انجام میدم
Oh yeah, oh yeah, I’ll tell you what you wanna hear
آره بهت چیزهایی رو میگم که دوست داری بشنوی)
آسانسور متوقف میشه و مرد کلاه دار به سمت ورودی طبقه دوم می رود مردان زیادی را می بینیم که در حال کتاب خواندن هستند اما بعد از مدتی متوجه می شویم از کاغذهای کتاب برای دورساندویچ های خود استفاده میکنند و برخی برگه های کتاب را پاره می کنند و کفش خود را پاک می کنند و سپس کتاب خالی از برگ را با کاه پر می کنند و روی طاقچه می گذارند
مانیا هنوز درون آسانسور ایستاده و به عروسک میمون دستش نگاه می‌کنه یکی از مهمان ها به سمت او می آید و برای لحظاتی به او نگاه می کنه
مرد مهمان در حالی که آواز می خونه:
( تو همیشه عین لبخندهای توی عکستی ،حرف زدن یادم می‌ره وقتی تو این قدر ساکتی، من دلم میخواد بیای اما تو هرجور راحتی .من قول میدم یا می رسم به تو .یا میمیرم دو روز بعد تو.مریض نیستم دیوانه ام فقط قول میدم چیزی نخوام ازت ...)
مانیا نگاهی به او می‌کنه در حالی که چشم هایش پر از اشک هست
مرد خواننده: باید از همه این شهرها دوباره رد بشی
مانیا: شاید دیگه نتونم
مرد خواننده: دیگه نتونی ؟از این شهر خاطره داری
مانیا:یه روز دیگه هم توی این طبقه با همین رفیق هاش نشسته بود (اشاره به مرد کلاهدار که کنار مرد بالدار و مردی که آشپزی می‌کنه و برگه های کتاب را پاره می‌کنه )دنیا تکرار میشه حتی اگه بری سرزمین دیگه
مرد خواننده: مثل من؟؟؟هنوزم منو نمیشناسی
#داستان

بایپولار

#پارت ۲۹
ادامه
مانیا به سمت غرفه های اطراف می‌ره و مرد کلاهدار با تعجب به او نگاه می‌کنه اما خودش رو سرگرم بازی با گوشی نشان میده
مرد کلاهدار: تو دنبال چی میگیردی
مانیا: گفتم که بستنی (به سمت دستگاه بستنی ساز می‌ره و چند تا بستنی می ریزه و به سمت مرد کلاهدار برمگیردد و بستنی ها رو روی میز می زاره)
مرد کلاهدار:دنیای واقعی چی میشه
مانیا(در حالی که بستنی می خوره):واقعی؟؟مگه دنیای واقعی چه فرقی با دنیای بازی داره که نشه شبیه سازی کرد
مرد کلاهدار: یعنی خوشحالی از اینکه ممکنه تا ابد اینجا بمونی
مانیا: احساسات پنهان زنجیرهای قفل شده اطراف ماست یه جایی خوندم حس خیلی مهم نیست کاری که فکر می‌کنی درسته انجام بده
مرد کلاهدار: ژاپنی ها ساعت ها توی مستی به سر میبرن می‌دونی چرا
مانیا: نمی دونم اما فکر کنم آدم ها توی مستی دست به هرکاری بزنن
مرد کلاهدار: اون آسانسور پسورد داره
مانیا برای چند لحظه به او نگاهی می‌کنه و سکوت می‌کنه
مانیا (در حالی که صدایش را عوض می‌کنه و ادا در میاره) : از فضای باز زیاد خوشم نمیاد یه جای دنج پر از اسموک؛ کافی های اختصاصی، اینا آشنا نیست؟
مرد کلاهدار: ژاپنی ها ؟؟
مانیا : آره فکر کنم همین ها رو به اون دختره گفته بود مدرس زبان هست ؟؟
مرد کلاهدار: همون که شماره خودشو جای من میده ؟
مانیا: من یه تصمیمی گرفتم می‌خوام پسوردمو بهت بدم آخه می‌دونی گوشی خصوصی دیگه خیلی به کارم نمی یاد
مرد کلاهدار: شبیه دیپ فیک
مانیا: آره فکر کن چقدر خوبه وقتی بشه یه بازیگر رو جای یکی دیگه شبیه سازی کرد
مرد کلاهدار: اعتماد کردن رو چه خوب گرفتی
مانیا: به نظرت زندگی مجمسه ای اونم برای یه مدت طولانی طبقه اول آدم رو به مرگ نمی بره (گوشی را به مرد کلاهدار می‌دهد)
_تو داری رشوه میدی بهم ؟برای گرفتن پسورد اسانسور؟
_من دارم فقط میگم چقدر بهت اعتماد دارم چیزی نظرمو عوض نمیکنه چون دوستت دارم
_مطمئنی این گوشی خودته ؟
_به خاطر دایرکت ها میگی خب اینا دوست داشتن به تو نامه بدن منم خواستم بخونی چون فرصت نکردم باز کنم
_از فیلم های تک پلانه خوشم نمیاد قبلا سریال دوست داشتم
_نگاه کن چراغ های آسانسور روشن شد فردا خیلی آروم هست دنیا
_نظرم عوض شد باهات تا طبقه بعدی رو میام تو منو عاشق رمان کردی داستان آدم ها
_اما من تو رو به دنیای فیلم های بازی ها می برم
#سینما#فیلمنامه_خوانی

بایپولار

#پارت۲۸
اطراف آسانسور شب
مانیا دوباره به سمت آسانسور می آید و پشت سرش را نگاه میکند اما مرد کلاهدار بی تفاوت روی صندلی نشسته و کتابی می خونه کاهن مقابل مانیا ایستاده
کاهن: چرا برگشتی
مانیا: ذهن سیاهی ندارم آدم ها حق انتخاب دارند مگه نه
کاهن: اون جای درستی هست (اشاره به مرد کلاهدار)
مانیا به سمت آسانسور می رود و تمام دکمه ها را یکی یکی میزند اما آسانسور حرکت نمی کنه دوباره محکم تر به دکمه ها می زنه
مانیا: نگو که قرار هست تا ابد دنیای آدم های بایپولار بمونم دو قطبی های چند ژنه
کاهن: دوست داری همیشه برنده باشی برای همین فرار می‌کنی از دنیای بازی ها
مانیا: اونجا رو نگاه کن(اشاره به مانیتور هایی که اطراف مرد کلاهدار است و شکسته می شود و آدم های که دست به دست کاراکترهای بازی می دوند و بلند می خندد)دنیای اون آدم های دو قطبی سکونت دارند
کاهن: و دنیای تو ؟؟
مانیا: می بینی که از همه شون فرار کردم دنیای من خودم و خودم تازه آدم ها تنها به دنیا میان (دوباره محکم تر به دکمه ها میزنه)
کاهن: جذاب ترین بازی های دنیا هم وقتی یک بار به آخرش برسه دیگه جذابیتی نداره حتی برای مرد کلاهدار
مانیا: خب اره ولی بعضی بازی ها تموم نمیشه . اصلا مرحله بعدی نداره شایدم ده هزار مرحله ای باشه
کاهن: تنها درمان بایپولار ها همین هست باهاشون تا مرحله آخر بازی کنی تا مرحله به مرحله جلو بری
مانیا: خوب گوش کن دارم چی میگم اگه لازم باشه باروت بیارم هزارتا آدم بیارم این آسانسور رو می شکنم اما میرم طبقه بعدی مگه تو کاهن نیستی یه وردی چیزی یخون این آسانسور کار کنه
کاهن: بازی ذهن خلاقی می خواد پس چرا فکر می‌کنی یه فیلمسازی
مانیا: من باید برسم طبقه آخر پل دنیای واقعی
کاهن: خب ازش بخواه(اشاره به مرد کلاهدار)
مانیا: اگه صفحه شطرنج نباشه مهره ها کجا بازی میکنند
کاهن: میخوای دنیا رو نابود کنی تا فقط بازی نکنی؟؟
مانیا به او نگاهی می‌کنه و دوباره به سمت داخل قلعه برمیگردد تمام درها و پنجره ها را یکی یکی کنترل می‌کنه اما با قفل های فولادین بسته شده دوباره نگاهش به آسانسور می افتد که چراغ هایش خاموش است دوباره به اطراف نگاه می‌کنه چشمش به مانیتوری می افتد که روی یک برنامه واژه پرداز قدیمی روشن مانده مانیا به سمت مرد کلاهدار می‌ره
مانیا: اینجا اینترنت داره ؟؟
مرد کلاهدار:؟؟؟؟
مانیا: تو بستنی دوست داری؟همون هایی که توی کافی ها هست
مرد کلاهدار: چرا می پرسی
مانیا: می‌خوام یه مهمونی بگیرم اما توش فقط بستنی سرو بشه می‌خوام دعوتت کنم
مرد کلاهدار: دنیای واقعی؟؟
مانیا: همین جا هم واقعی هست
#فیلمنامه

بابپولار

#پارت۲۷
آسانسور شب
مانیا به تصویر مرد کلاهدار در آینه نگاه می‌کنه و صدایی در ذهنش تکرار می شود

(صدای دختر: اگه شماره اون نیست پس این شماره کیه ؟
_چرا رفتی اونجا آخه چرا رفتی
_دعوایی که تو با نازنین راه انداختی انتظار داشتی چیکار کنیم
_زنگ بزن بهش
_چی میگی
_زنگ بزن
صدای مرد_به به خانمی چه زود زود دلتنگ میشی
صدای دختر: خودش نیست ؟یعنی رضاست ؟
_بسه تو رو خدا همش رضا رضا .خوب می‌دونی کیه تمومش کنید دیگه)

ادامه محوطه آسانسور
صدای ضربان های دست را می شنویم که به سقف بالای آسانسور میخوره کاهن مقابل درب ایستاده
مانیا: باشه نمی رم خیالت راحت شد
صدای رعد و برق و باران می شنویم مانیا دوباره نگاهش به مرد کلاهدار می افته و صدای خنده های چند نفر را می شنویم و به سمت صدا میرود
ادامه
مانیا مقابل مرد کلاهدار ایستاده در حالی مرد کلاهدار مشغول بازی با گوش اش است
مانیا: اینقدر خوب نباش
مرد کلاهدار:؟؟؟
_وقتی ساکتی آدم ها جای تو صدات میشن
_چرا برگشتی مگه نمی خواستی بری دنیای واقعی
_نشد با ذهن سیاه نمیشه تازه گفت باید یکی یکی رفت
_؟؟کی گفت؟؟
_تو حرفامو باور میکنی ؟؟؟
_چه فرقی داره آدمها باید باید برای خودشون زندگی کنند نظر بقیه خیلی مهم نیست
_باهام تا طبقه آخر میای ؟اون آسانسور رو ببین شاید بشه یه طبقه به طبقه بالا رفت اما من باید به طبقه آخر برسیم تنها راه رسیدن به دنیای واقعی
_و بعدش؟
_شاید نظر آدم ها خیلی مهم نباشه اما شاید برات مهم باشه که برای تو برگشتم نمی خوام اینجا باشی توی دنیای بازی ها
_چرا دیگه بهم نمی گی صاحب شهربازی؟
_چون نیستی
_از کجا مطمئنی ؟
_مهم اینه که ناراحتم وقتی تو رو بین این صداها بزارم و برم نمی تونم آخه من آدمم ربات نیستم که
_چرا این کارو میکنی؟
_چون با ذهن سیاه نمیشه رفت دنیای واقعی شاید تو هم باید برگردی دنیای واقعی شاید همه آدم ها
_اونجا کجاست
_جایی که آدم ها بازی نمی کنن و ربات های جای انسان ها نقش نگرفتند بین ما
_شایدم برای اینکه دوستم داری
_آسانسور اونجاست من باید برم شاید این آخرین باری باشه که اومدم دنبالت قانون ها رو شکستم چون مثل کاهن خیلی باورت کردم
_چرا اینا رو بهم میگی؟
_به تو .شایدم به همه می‌خوام بگم خیلی وقته فرق بازی و صدای واقعی واقعی آدم را می‌دونم
_طبقه بعدی چیه؟
_آدم ها و داستان هاشون (با گفتن این جمله به سمت آسانسور میرود و به کاهن اشاره می‌کنه: قانون اول پیش قضاوتی پاک میشه )
#داستان_معمایی

بایپولار

#پارت۲۶ پلکان طبقه اول و آسانسور.داخلی.خارجی شب مانیا کنار آسانسور ایستاده و اعداد از صد شمارش معکوس می شود برای لحظاتی نگاهش به شمارش معکوس می افتد کاغذی که زیر پایش افتاده رو برمیدارد (قوانین قلعه جوکوماچی:هرگز به پشت سرت نگاه نکن دنیا هرگز شانس دوباره نیست ) مانیا به پشت سرش نگاه می‌کنه مرد کلاهدار را می‌بیند که کنار دوستانش نشسته و دوباره صدای شکستن صفحه های مانتیور و هم همه آدم ها صدای کاهن را می شنویم مانیا به اطراف نگاه می‌کنه اما خبری از او نیست نگاهش به کتابی می افتد که روی صندلی کنار آسانسور است نریشن (صدای مانیا) قانون سرنوشت ها در سرزمین گالاتا ،در میان اعداد تسلا تقسیم میشود یک روز تو می نویسی یک روز آدم های کنار تو و یک روز دنیای ناشناخته . امروز قلم را برای بازی صدا نزن تا فردا تو رو برای بازی سرنوشت صدا نزنند آسانسور به طبقه صفر می‌رسد و درب آسانسور باز می شود مانیا کتاب را گوشه ای پرت می کنه و داخل آسانسور می رود نگاهش به آینه می خورد نریشن:وقتی به دنیای واقعی برسی بازم خوشحال میشی تصاویری از مردمی را می بینم که در میان جنگل گم شدند و دوان دوان به سمت سفینه های فضایی می دوند مانیا دوباره خودش را در آسانسور حس میکند صدای موسیقی داخل آسانسور: (همه نمکدون رو خالی شکستن همه میرن اگه خالی شه دستم نمی دونستم چاه کندن زیرم آروم ....منو بگو فکر میکردم با همه، تو یکی فرق داری قلبت با منه،ولی همونی که نزدیک ترینه از همه بدتر خنجر میزنه...) درب آسانسور چند بار بازو بسته میشود مانیا دستش را روی دکمه صفر چند بار میزند متوجه حضور کاهن می شویم که درب آسانسور رو باز نگه داشته مانیا: دنیا جای قشنگی نبود کاهن: گفتی شبیه اون نیستم قضاوت نمی کنم مانیا: اینا چیزی رو عوض نمی کنه بزار فکر کنه اون برنده شده کاهن: اما این آسانسور با ذهن های سیاه حرکت نمی کنه باید خالص شد تا یکی یکی به طبقه بالاتر برسی مانیا: ذهن سیاه ؟؟پشت سرت رو ببین چه خوشحاله حتی بهشون نمیگه چرا می‌دونی چرا چون که... کاهن: یه بارم نگو چون ک ..شاید ذهن ما حق نداره به بقیه موجودیت بده پس حق خودشون چی میشه مانیا: حق چی؟؟ کاهن: حق آدم ها برای موجودیت ذهنی داشتن.بگیرش(اشاره به دوربینی که دستش هست) مانیا دوربین را میگیره و نگاه می‌کنه مانیا: آینده قابل پیش بینی نیست شایدم اینطوری نشه کاهن : تا حالا بازی کردی؟ اینجا دنیای بازی هاست .فیلم دنیای بازی ها از پیش نوشته شده هست اگه میخوای بری برو اما دیگه چه فرقی با زمینی ها داری مانیا از داخل آینه نگاهش به مرد کلاهدار می افته #داستان

بایپولار

#پارت۲۵
قلعه جوکوماچی شب
مرد کلاهدار سی دی های که روی میز ریخته شده را برمیدارد و به مانیا میده
مانیا: اما من نمی دونم مخاطب آهنگتو
مرد کلاهدار: چی رو
_اگه پاش بیاد جاش بیاد تو می مونی؟
_؟؟؟
_واقعیت تلخ وجود داره ،آدمی که خودخواه هست ؟
مرد کلاهدار دوباره اشاره به سی دی می‌کنه
مانیا:اونا راست میگن ؟؟
_چی رو

مانیا نگاهی به اطراف می‌کنه دوستان مرد کلاهدار که در حال بازی هستند کم کم تبدیل به تصویر می‌شوند و به داخل صفحه مانیتور می روند شیشه های شکسته کم کم ترمیم می شود. مرد کاهن تبدیل به یک کتاب می شود و روی میز قرار میگیرد مانیا به سمت کتاب میرود. و مشغول ورق زدن می شود
مانیا: فکر کن یه باغ بزرگ خیلی بزرگ خیلی سیاه میشه با آدم ها مگه نه
مرد کلاهدار: کجاست ؟
_دوستت عکس باغ رو برام فرستاد اون دختره که پیشت بود کی بود
_کی؟؟؟
_چه فرقی داره اصلا .می‌دونی تو دور من شلوغ می بینی اما منو نمی بینی می‌دونی چرا ؟
_چه فرقی داره؟
_اره خب چه فرقی داره .به مرگ اون مرد خیلی فکر می‌کنی ؟؟؟
_کی؟؟
_براش خیلی گریه کردی می‌دونی چرا ،،چون دیگه نبود .
_تو میخوای بری؟
_آدم ها با حس درونی خودشون هم بازی می کنند ؟اما من بلد نیستم کاش تو هم بلد نبودی
_؟چرا بقیه سی دی ها رو نمی زاری تو گفتی فیلمسازی نگو که فقط بلدی یه پلان بسازی
_چون می ترسم واقعیت تلخ حقیقت باشه،
_اما من آدم خودخواهی نبودم آدم ها گاهی مجبور میشن مگه نه ؟
مانیا در حالی که میان قلعه قدم میزنه و به سمت پلکان می‌رود
مانیا: پلان اول کلید ورود به طبقه بعدی قلعه بود شاید اینجا هم مثل گالاتا بتونم خودم به بام برم
مرد کلاهدار: نمی تونی چون اینجا فقط صدای شنیدن قلب خودت کافی نیست
_شایدم وقتی حقیقت رو فهمیدم دوست نداشتم پیش اون آدم ها بمونی اما تو تصمیمت رو گرفتی
_تصمیم تو چیه؟
_تو می‌دونی من باید برم بام قلعه پل دنیای بعدی
_تصمیم من چیه؟؟
_فردا می فهمم
#فیلم#روانشناسی

بایپولار

#پارت۲۴
ادامه شب
تاریکی مطلق را می بینیم و صدای آهنگی که پخش میشود
(خیلی ها دورمن اما، من فقط فکر تو هستم، هیچکسی رو نمیبینم بس که دنبال تو هستم. کاش زمان برمیگشت،تا مثل اون روزها ...)
کاهن را می‌بینیم که نامه ای را از روی زمین برمیدارد و شبیه سی دی برش می‌دهد و به مانیا می دهد
مانیا : فقط یه نامه بود
کاهن: هیچ تصوری خیالی باقی نمی مونه،منتظری هنوزم؟
مانیا نگاهی به مرد کلاهدار می‌کنه
مانیا: اگه پاش بیاد اگه جاش بیاد نمیرم ؟؟
مرد کلاهدار:؟؟؟؟
مانیا: اما من نمی‌دونم (با گفتن این جمله سی دی را داخل پلیر می‌گذارد)
ادامه
مانیتور چند بار جرقه ای میزند و یک مهمانی را در صفحه گوشی می بینیم که در دستان دختر جوانی(ترمه ) است
ترمه به گوشی : مانیا این پسره چقدر آشناست ببین نشسته پیش مهراد (گوشی را به مانیا میده)
مانیا: این داره میخونه ؟
ترمه : آره بابا، از صبح مهراد اینو سوژه کرده ،
در همین لحظه گوشی مانیا زنگ میخوره
مانیا: تماس اینستاگرامی ؟
ترمه: اسمش تهیه کننده هست ؟؟؟
مانیا تماس رو قطع می‌کنه گوشی بارها زنگ میخوره
پیام روی صفحه {تمایل داری کار لایو رو بسازی }
صفحه چت گوشی
مانیا: شوخی قشنگی نیست
پیام: سرمایه گذاری شوخی نیست
_اسمتون تهیه کننده هست حتما به دکتر مراجعه کنید
_: باید راجع به موضوع مهمی باهات حرف بزنم مگه دوستش نداری؟
_چی؟
_رضا همه چی رو گفته
_رضا کیه؟؟
_برادران مافیا اسم خوبی میشه برای کار حیف نیست اسمش رو گذاشتی لایو
_مافیا؟
_ازش ناراحتی حق داری چون واقعیت تلخ همه مردها همین هست پول و قدرت رو به عشق ترجیح میدن
_عشق؟؟
_ادم خودخواهی هست اما اگه جلوش آدم هم بکشن خیلی ریلکس هست عادتش هست
_تو کی هستی ؟نگو که تهیه کننده
_نیستم ،دوستشم اما می‌خوام تا آخر عمر اسپانسر تو باشم (عکس مشترکی می فرستد)
_آدمت رو اشتباه گرفتی بهتره پولات رو برای خودت نگه داری
_سه میلیارد خوبه برای ساخت این کار ؟مگه نمی خوای تلافی کنی
_تلافی ؟؟تو از چی حرف میزنی
_نگو که هنوزم دوستش داری حرفای جالبی از تو نمی گفت پنج میلیارد کافیه؟؟
صفحه گوشی که مانیا پیام رو بلاک می‌کنه
ترمه: یعنی خودش بود ؟
مانیا: چرا فکر می‌کنه دنبال تلافی هستم از چی حرف میزد
ترمه: بهش زنگ بزن
مانیا: به کی
ترمه: مرد کلاهدار
مانیا: همین طوری هم بهم میگه فیک های پیج من تویی . میخوای بگه مزاحم تلفنی من هم شدی

ادامه
قلعه جوکوماچی
فیلم داخل مانتیور در حال پخش است مانیا دکمه استپ را میزند و دوباره به مرد کلاهدار نگاه می‌کنه
مانیا:تلافی ؟ من فقط دوستت داشتم
#فیلم#روانشناسی


بایپولار

#پارت۲۳
ادامه
کاهن روی میز بازی مرد کلاهدار نشسته و در حالی که پول می شمارد به مانیا نگاه می‌کنه که صورتش پر از اشک شده
کاهن: و بعد ؟؟
مانیا: نامه ها بیشتر و بیشتر میشد و ذهنم پر از سوال های بی جواب میشد
کاهن: کاغذی که اسکناس هاست برمیدارد و موشک وار به سمت مرد کلاهدار پرت میکند و برایش دست تکان میدهد

پاکت های نامه را می‌بینیم با آرم واتساپ ،تلگرام ،فیس بوک ؛اینستاگرام ،
نامه ها کم کم بیشتر بیشتر میشود و از زمین و آسمان نامه می آید مانیا کمی دور خودش می چرخد نامه ها کم کم تبدیل به موشک های کاغذی می شود که اطرافش پرواز می‌کند نامه ها به این سو و آنسو پرواز می کنه
نامه ها برای لحظاتی شبیه دلقکی می شود که می خنند و کمی بعد شبیه مرد تاجدار می شود و کمی بعد شبیه موتورسوارانی را با موتور روی هوا پرواز می کنند مرد بالدار به مانیا نگاهی می کنه لبخندی می زند و نامه ای برایش می فرستد
ادامه
کاهن مانیا را صدا میزند
مانیا: اولش شبیه قصه ها بود اما واژه ها اتفاق می افتاد
کاهن: مثل چی ؟
مانیا: اولین لایوی که دعوت شدم .یه خونه ی دوبلکس ،صدای ساز ها ،
کاهن: و بعد ؟؟
مانیا: صدای اون رپر رو هنوزم یادم ،توی اینستاگرام برای ویس فرستاده بود
کاهن: اون کی بود؟؟
مانیا: من اون صدا رو بین مرد نقاب دار شنیدم ببین کنارش نشسته (اشاره به مرد کلاهدار)
مردان نقابداری را می بنیم که در حال آواز خوانی هستند
کاهن برای مرد کلاهدار دست تکان میده اما او متوجه نمیشه
کاهن: اون با ما هم حرف نمی زنه
مانیا:چرا
کاهن: چون خیلی بهش نزدیکم ،
مانیا: چقدر
کاهن: این قدر که توی ماشین با صدای بلند آهنگ.فریاد زنان باهم حرف می‌زنیم نمی شنوه
مانیا: شاید صدای تو رو هم نمی شنوه
کاهن: بهش کمک کن صداها رو بشنوه
مانیا: چرا چون فقط دوستش داشتم؟
کاهن: داشتی؟
مانیا:فیلم ها رو پخش می‌کنی ؟
کاهن:مثل یه استوری جهانی ؟
مانیا: مثل یک فیلم معروف جشنواره ای
کاهن: پس تو تصمیمت رو گرفتی

مرد کلاهدار مانیا را صدا میزنه
مرد کلاهدار: با کی حرف میزنی؟

مانیا: به خاطر من رفتی پشت صحنه , اونا راست میگن؟؟
مرد کلاهدار: پشت صحنه فقط برای فیلم هاست
مانیا: آدمی که دوست نداشتنش رو جار میزنه،با پشت صحنه ،چرا تظاهر می‌کنه پیش من هست ؟؟

مرد کلاهدار: چی
مانیا: مرد بالدار بهت اون سابلیمنتال رو داد ،آهنگ های بی کلام ژاپنی؟چون فهمیدی دنیای من صدای آهنگ هاست

مرد کلاهدار: ؟؟
مانیا: حتی تا آخر این فیلم هم نتونستی که..(در حالی که اشک می‌ریزه)فیلم ها را پخش کن(اشاره به کاهن)
مرد کلاهدار: میشد اول به خودم بگی
مانیا: اونا راست میگن نمی شنوی


بایپولار

#پارت۲۲
محوطه غرفه ها شب
مرد کلاهدار در حالی که به صفحه بابی دوستش نگاه می‌کنه و برای خودش بلیط دیگری میخرد مرد کاهن به سمت آنها می آید و به مرد کلاهدار سلام می‌کنه اما مرد کلاهدار جوابی نمی دهد
مانیا: اون تو رو نمی بینه,تو واقعی هستی ؟؟؟؟
کاهن: تو خودتم یعنی به ماورایی ها باور نداشتی ؟؟
مانیا نگاهش به مانیتور مقابل مرد کلاهدار می افتد که مردان نقابدار دیگری مسیری را دورانی دور می زنند دوربین عقب و عقب تر میرود و کره زمین را از بالا می بنیم و سپس گردش دورانی زمین دور خورشید سپس دوربین بالاتر و بالاتر می رود و کهکشان را می بنیم که دورانی به جلو حرکت میکنند و در هر قدم کهکشان بزرگ و بزرگ تر می شود

ادامه زمان حال
کاهن نگاهی به مانتیور می‌کنه و برای چند لحظه به ساعت مرد کلاهدار نگاه می‌کنه
مانیا: اون حرکت دورانی تکراری زمین رو باور کرده
کاهن: سناریو نویس ها فیلم زندگی آدم ها رو از کجا شروع می کنند؟؟
مانیا: از جایی که زندگی عادی داری و زمین اولین تکانه های خودش را تجربه می‌کنه و مسیر ها بسته میشه
کاهن: اون شب چی شد
مانیا: اون منو از پیجش بلاک کرد (اشاره به مرد کلاهدار)
کاهن: و بعد ؟؟؟
مانیا: دنیا سیاه شد سیاه و سیاه تر
کاهن: چرا
مانیا: نزدیک ترین آدم های زندگی اون
کاهن:اونا چی؟؟؟؟
مانیا: شب های اول فقط استوری منو می‌دیدند اونا منو می شناختند اما من نه
کاهن : و بعد ؟؟
مانیا: اولین نامه به دستم رسید
کاهن: کی؟؟
مانیا: ساعت پنج تلگرام ،اولین آدم دنیای اون
#بایپولار#روانشناسی#دوقطبی#فیلمنامه#فیلم۲۰۲۳#فیلمسازی#آموزش_فیلمنامه_نویسی

بابپولار

#پارت۲۱
محوطه داخلی قلعه.غرفه های بازی شب
تقریبا همه محیط سیاه است صدای شکستن شیشه ها را می شنویم مانتیور ها پشت سر هم شکسته می‌شود صدای فریاد و هم همه دوستان مرد کلاهدار را می شنویم مرد دلقک با سرعت بیشتر به مهمان ها بلیط میدهد مرد کلاهدار در حالی که کنار مرد جوان ایستاده و به ساعت نگاه می‌کنه تا نوبت بازی بگیرد مانیا توجه اش به کاهن می افتد که صدایش می کند
مانیا به سختی روی زمین راه می‌رود زمین کاملا سر شده است مرد کاهن گربه ای در دست دارد و آن را نوازش میکند با نگاهش به مانیا اشاره می‌کنه مانیا در حالی که کمی روی زمین سر میخورد به سمت او می رود

کاهن:میخوای به بام بری ؟
مانیا: این همه چیزی که الان نیاز دارم
کاهن: اما اینجا گالاتا نیست باید بازی کنی تا به مرحله بعدی بری
مانیا: اما آدم ها برای فیلم های وسط بازی ها ،بازی میکنند اگه فیلم ها پخش بشه دستگاه ها تشخیص نمی ده واقعا این بازی رو انجام دادی یا تقلب کردی
کاهن با صدای بلند می خنده
کاهن: اگه اسم منو نیاری کمکت میکنم فیلم ها پخش بشه اگه این همه چیزی هست که می خوای
مانیا: چرا بهم کمک میکنی
کاهن: تو همیشه دنبال ماورایی ها می گشتی ما همین زمین بودیم و اون پسر چی میشه(نگاهی به مرد کلاهدار می‌کنه)
مانیا : صدای مرد بالدار رو شنیدم بهش میگفت با ما باش
کاهن: مرد بالدار (با صدای بلندتری می خنده) چرا بهش میگی بالدار
مانیا: چون میخواد با موتور پرواز کنه
کاهن: وقتی به بام رسیدی باید بری دنیای بعدی می‌دونی ؟؟
مانیا: می‌دونم دنیا شاید دورانی می چرخه هرروز اما زمین هرگز به نقطه اول باز نمی گرده این دوران هربار به مکانی تازه میرود اما آدم ها این رو نمی بینند
کاهن: دوست داشتن رو بلد نیست (اشاره به مرد کلاهدار)
مانیا: اون میخواد با موتور مرد بالدار پرواز کنه دوست داشتن یه جایی بین ستاره هاست اون نمی تونه ببینه
کاهن: حرفاتو باور نمی کنه
مانیا: اما دنیا باور می‌کنه ،ما آدم ها فقط بخشی از یک فیلم هستیم
کاهن: سرزمین فیلم ها(نگاهی به سی دی های می کنه که روی زمین افتاده)
مانیا: اون چیه
کاهن: فیلم های پخش وسط بازی ها ،ادم ها توی ذهن دنیا ثبت میشن اما خودشون نمی بینند
مانیا به سمت سی دی ها میرود و یک را برمیدارد و به سمت مانتیور خالی میرود
مرد کلاهدار کنار مانیتور ایستاده
مرد کلاهدار: تو میخوای چیکار کنی؟؟؟
مانیا: آدم ها بدون کلاه های عجیب هم میشه آواز بخوانند
مرد کلاهدار: ؟؟؟؟
مانیا: چطوره از قصه های مردان کلاهدار شروع کنیم
مرد کلاهدار: هم بازیت کو؟؟؟
مانیا: آدم ها انتخاب من نیستند نبودند

بایپولار

#پارت ۲۰
محوطه حیاط شب
مرد کلاهدار در حالی که هنوز با گوشی بازی میکند مقابل مانیا ایستاده و به او نگاه می‌کنه و سکوت کرده دلقک با سرعت بیشتری بلیط ها را میگیره و مرد سنتور زن با سرعت بیشتری سنتور میزنه هجوم کاراکترهای بازی از صفحه مانیتور بیشتر می شود. آدم های که از شدت خستگی بازی بخشی از مغز و قلب شأن از بدنشان جدا می شوند صدای بلند موسیقی بی کلام تنها صدایی است که شنیده می شود
چند ثانیه بعد چند نینجا را می بنیم که در حیاط در حال اجرای نمایش هستند

مانیا: تو بازی ها رو دیدی اما قرار ما این نبود
مرد کلاهدار:سرش را تعجب تکان میدهد:؟؟
مانیا: کاروشی بازی ،
_مگه نگفتی دنیا بازی هست نینجاها هم اینجا هستن
_اما سناریو ها را آدم های اطراف تو نمی نویسند من باید برگردم به دنیای واقعی ،مرگ با نینجا انتخاب من نیست
_نینجا فقط یه لغت هست تو حتی معنی اش هم نمی دونی

_خب اون چیه
_جاسوس
_تو فقط سناریوهای ژاپنی خوندی ؟؟
_اون چیه
_غرق کار شدن,حتی فقط دیدن اون هایی که باهاشون کار می‌کنی این یه کاروشی سیاه هست اما صدای من رو نمی شنوی
_تو که منو صدا نزدی
_اینجا راه بازگشتی نداره اما من باید برگردم دنیای واقعی

_ اما نویسنده ها همیشه یه دنیای جدید خلق می کنند
_اما من اون دنیا رو ساختم تو و دوستات وسط شهر بازی ها ،چیزی که خیلی دوست داشتید
_چرا بهم اعتماد نداری ،تو منو صاحب شهر بازی می بینی؟فقط چون تو نوشتی؟؟
_آدم های تسخیر شده این شهر ،کاروشی بازی هاشون رو خوشبختی می بینند تو همه بازی هاشونو دیدی اما من باید از این قلعه برم
_هنوزم برات نامه می نویسند؟؟
_تو صدامو نمی شنوی واقعا ؟تازه از بازی با اونا خوشت اومده؟
_چرا فکر می‌کنی صداتو نمی شنوم
_چون هنوزم پیش اونایی ،شایدم باید برای خودم هم گروهی پیدا کنم تا از سرزمین کاروشی بازی بیرون بیام

مانیا به سمت دیگری می رود تمام درهای ورودی قلعه بسته است نگاهش به بلندترین طبقه ساختمان می افتد که پلی بزرگ روی پشت بام نصب شده با خوشحالی به سمت داخل قلعه برمگیردند
یکی از دوستان مرد کلاهدار در حالی که لباس پست چی پوشیده سی دی های بازی ها را در پاکتی می گذارد و به مانیا می‌دهد
مرد کلاهدار کنارش ایستاده و به او نگاه می‌کنه
مرد کلاهدار:؟؟؟
مانیا: وقتی به شهر بازی ها بیای حتی اگه بازی نکنی فیلم های وسط بازی ها ساخته میشه بازی حدس کاراکتر های از فیلم های ویژه وسط بازی هاشون
مرد کلاهدار: چرا باید کاراکترها رو از فیلم ها حدس زد؟
مانیا: گفتم که صدامو نمی شنوی ما وسط قلعه بازی ها هستیم ،حتی اگه بازی نکنیم باید فیلم های ویژه بازی ها رو دیده باشیم

بایپولار

#پارت۱۹
محوطه غرفه های بازی +حیاط قلعه جوکوماچی .شب
مانیا در حیاط قلعه نشسته،مرد کاهن کاغذی به او می دهد
مانیا: دفترچه راهنما زندگی در ژاپن؟
کاهن: قانون اول راهی که رفتی بازگشت نداره
در همین لحظه صدای هم همه و شلوغی و فریاد بلند می شود برای لحظاتی محوطه غرفه های بازی ها را می بنیم که مانتیور ها شکسته می شود و شخصیت های بازی یکی یکی از صفحه خارج می شود و آدم ها در واقعیت به چالش بازی کشیده می شوند
یکی بر دیگری مشت می کوبد و دیگری دور خودش می چرخد و می رقصد یکی سوار بر ماشین می‌شود و آدم را زیر می‌کنه یکی سلاح برمیدارد و دیگری نقاب برا صورت می زند و صورت دیگری را چنگ میزند صداها بیشتر و بیشتر می شود
ادامه
محوطه حیاط
کاهن در حالی که سکوت کرده سرش را تکان میدهد و لبخندی میزنه
مانیا: صداها ها رو می شنوی
کاهن: کاروشی بازی هست
مانیا: کاروشی ؟؟؟من باید برم
کاهن: کاروشی مرگ در اثر کار زیاد
مانیا: اما اونا داشتن بازی میکردن

مرد کاهن سرش را تکان میدهد و به سمت دیگری می رود مانیا به سمت دیگر حیاط میرود و مرد جوان صاحب گیم نت را صدا میزنه مرد جوان بی تفاوت در حالی که سنتور می زند

مانیا به سمتش می‌رود و دوباره صدایش می‌کنه : صدامو نمی شنوی ؟؟
مرد جوان: کاروشی بازی تازه شروع شده روح آدم ها خیلی حریص هست
مانیا: من باید برگردم اینجا دنیای من نیست
مرد جوان: مرد کلاهدار هنوز وسط بازی. هاست
مانیا: اما این انتخاب خودش بود صدامو نمی شنوه .تو چی صدامو نمی شنوی من باید برگردم دنیای واقعی
مرد جوان: بازگشت به گذشته وجود نداره،این یه قانون هست قشنگ ترین مرگ کاروشی هست
مانیا به اطراف نگاه می‌کنه آدم ها درگیر بازی با کاراکتر ها هستن یکی یکی جان می دهند مرد جوان بی تفاوت سنتور میزند
مانیا توجه اش به دلقکی می افتد هنوز جلوی درب ورودی است و به مهمان بلیط ورود می‌دهد به سمت او میرود. مرد دلقک که در حال پاره کردن بلیط مسافر تازه هست
مانیا: کاروشی بازی ها افسانه هست بگو که هست
دلقک: تمام دنیا بازی هست آدم ها در حالی که به شدت نقش هاشون رو چنگ می زنند می میرن اینجا شهر یوکای هاست ارواح سیاه ،به شهر آدم ها خوش اومدی (سپس در حالی که لبخند میزند مسافر تازه را می کشد)
مانیا به اطراف نگاه می‌کنه تمام آدم ها مشغول بازی هستند مردی را میبینیم که زیر هجوم سکه های جایزه بازی در حال غرق شدن است اما به شدت در حال بازی هست دوباره نگاهش به مرد کلاهدار می افتد که به او نگاه می‌کنه مرد کلاهدار در حالی که هنوز با گوشی اش بازی می‌کنه به سمت او می آید
#فیلم_۲۰۲۳
#فیلمنامه
#روانشناسی

بایپولار

#پارت۱۶
ادامه پارت قبلی شب
صدای دینگ ایمیل های روی صفحه عنوان درشت: رازهای مرد کلاهدار
متن روی صفحه را لحظاتی می بینیم : پیدا کردنت سخت نبود ،دنیای من خیلی سیاهه ،تا حالا شده ساعت ها خودتو وسط شهر گم کنی ، ،شما خبرنگاری یا فیلمساز ، ما بدترین آدم شهر شما نیستیم ،شما دخترها بارها امتحانتون رو به دنیا پس دادید ،به عکس هایی که برات فرستادم نگاه کن ،فیلم پدرخوانده رو از اول ببین


ادامه چند لحظه بعد
مانیا مقابل مرد کلاهدار ایستاده
مرد کلاهدار::نمی خوای بگی که من نوشتم؟؟
مانیا:یکی بین اونا ویلا اجاره میده
مرد کلاهدار: چی
مانیا : اولین بازی انتخاب شده روی صفحه ویلای اجاره ای بایپولار هاست فکر کنم بازی ویژه اولین مهمون باشه

چند لحظه بعد
مرد جوانی را می بنیم که در یکی از غرفه ها نشسته و. در حال بازی املاک ویلایی هست
مرد و کلاهدار از دور به او نگاه می کنند
مرد کلاهدار: اسم این بازی چیه
مانیا: سناریو قشنگی داره ویلایی که اجاره نمیره بعد خودش و دوست دخترش تو رو فالو می کنند یکی اونو رو به سفر دعوت میکنه یکی هم اجاره
مرد کلاهدار این سناریو برای کی هست؟
مانیا : نامه چند ژنه ها
مرد کلاهدار؟؟؟؟؟

مانیا:توی ویو استوری هات زن خارجی نیست؟؟بلاکش کن
مرد کلاهدار: دوست کدوم یکی از ماست
مانیا:دوست من فقط تویی توی دنیای قلعه ها ،میخوام بمونی تا آخر بازی
مرد کلاهدار:این کار برای منه یا بردن توی بازی؟
مانیا:شاید برای دوست داشتنت
#داستان#فیلمنامه

بابپولار

#پارت ۱۵
فضای داخل قلعه .شب
یک تاریکی مطلق را می‌بینیم و موسیقی بی کلام پخش می شود
مونولوگ مانیا :(واسه سفرهایه که دیگه نمی ریم، عکس هایی که قسمت نمیشه بگیریم ،واسه من یقینی ،که تاوان شک نیست ،واسه خاطره هایی که مشترک نیست،واسه وقتی که هردو بی اعتباریم تماشاچی غیر از خودمون نداریم)(فرزاد فرزین)
ادامه محیط کمی روشن شده صفحه لپ تاب را می‌بینیم و ایمیل های که پاسخ داده میشود روی صفحه مانیا کنار لپ تاب ایستاده و انگشتانش را روی میز می کوبد
مرد کلاهدار کمی دورتر ایستاده در حالی که با گوشی اش بازی می‌کنه مرد جوان در حال آماده کردن سیستم ها برای بازی است
مانیا:خیلی بچه بودم وقتی فهمیدم ترانه سراها به موسیقی های بی کلام پناه می برن تا شاعر خوبی بشن یعنی دنیای اونم شبیه من بوده

مرد کلاهدار:دنیای کی
مانیا: دنیای تو شبیه موسیقی بی کلامه خیلی بی کلام اما تو منو به خودم یاد آوری می‌کنی .روزهایی که فکر میکردم برای هر دنیای موسیقی میشه یه دنیا حرف نوشت
مانیا چیزی روی کاغذ می نویسد مچاله میکند
مونولوگ : دو ر می فا سو لاسی،دنیای بد بی دروایسی ، تو من شهر مجازی ،بوم بوم صدای فیک مجازی ،شب شب دنیای سرد مجازی ،دینگ دینگ آدم فیک مجازی ،هوم هوم دنیای سیاهی (صدای شکستن لیوان روی میز را می شنویم)

مرد جوان :مهمان ها به زودی قراره بیان
مانیا: هر کدوم همراهشون یه دنیا بازی میارن
مرد کلاهدار با تعجب به او نگاه می کنه
مانیا:کاش بعضی زمان ها متوقف میشد آدم ها مدام مجبور نبودن عوض بشن
مرد کلاهدار: درون تو هزار نفر رو میبینم

مانیا: آدم ها خودشون مرکز دنیا هستند هرقدر آرزوهاشون بزرگ تر بشه دنیای اطراف شون شلوغ تر میشه جهان بی نهایت میشه اما آخرش من همون یک نفرم مثل تو
مرد جوان به سمت غرفه های دیگر میرود و بازی های بیشتری را روی سیستم ها نصب می‌کنه
مانیا: سناریو های تلخی دارن هرکدوم
مرد کلاهدار:کی ؟
مانیا: آدم هایی که کنارت هستن ،برای همین عاشق بازی شدن
مرد کلاهدار: تو دنبال چی هستی
مانیا:شاید نوشتن ترانه برای موسیقی بی کلام، دنیای تو ،شاید مردم صداتو بشنون

مرد کلاهدار:اون ترانه چی هست
مانیا: می خوام برگردم به دنیای واقعی، تو هنوزم صدامو نمی شنوی؟؟؟
مرد کلاهدار: تو چی میخوای
مانیا:دنیا رو از اول بسازیم درست مثل یک سال قبل
مرد کلاهدار: اگه نتونم این کارو کنم ؟
مانیا: آدم تیک آبی دار توی دنیا خیلی بزرگ میشن توی غار تنهایی میرن،کم کم آن ها با لباس های ساده فیک به دنیا اصلی برمیگردن شاید نگاهشون به تو باشه من دنبال یه جوابم شاید برای خودم
مرد کلاهدار:؟؟؟
#داستان

بایپولار

#پارت۱۴ قلعه جوکوماچی.سالن بازی .شب یک راهرو تو در تو را می‌بینیم با غرفه هایی که با لوازم کنسول بازی رایانه‌ای و...پر شده است مرد جوان در حال نشان دادن غرفه ها به مانیا و مرد کلاهدار است در همین لحظه به سمت یکی از کنسول های بازی میرود و بازی می‌کند مرد جوان :چه روزهایی داشتیم با دنیای بازی ها ،مانیا یادت هست ؟ مانیا:بازماندگان مرگ ، این بازی رو میشناسی ؟ مرد جوان: حدس میزدم دوست داشته باشی مانیا(در حالی که به مرد کلاهدار نگاه می‌کنه) : اس بی تک کنترل بازی می‌دونی چیه ؟؟ مرد کلاهدار:؟؟؟؟ مانیا: زندگی به یک ریسمان وصله مثل آونگ ،گذشته تکرار میشه آینده تکرار میشه اما گاهی کاراکتر بازی توانایی زندگی با دنیای خودش رو نداره اونجا دکمه sb_takcontrolشاید حالتو خوب کنه مرد کلاهدار: اون چیه مرد جوان: کد سورس برنامه نویس ها ،تغییر شخصیت دادن تو بازی ها مانیا : آره اما وقتی که به عنوان بازنده اسمت برده میشه (مانیا در حالی که به سختی نفس می‌کشه به سمت دیگری میرود. از پشت پنجره به شکوفه های گیلاس نگاه می‌کنه) مرد جوان: آدرس اینجا رو از کجا پیدا کردید؟ مانیا نگاهی به مرد کلاهدار می‌کنه:دنیاشون رو دوست ندارند آدم ها مدام رنگ به رنگ میشن ،نمی خوای با چند ژنه ها حرف بزنی؟ما قراره دنیای موازی بمونیم؟؟ مرد جوان به سمت مانیا می آید : آدرس اینجا رو اون بهت داده ؟؟ مانیا: بازی رباتی قشنگ نیست نظر تو چیه(در حالی که به مرد کلاهدار نگاه می‌کنه) مرد کلاهدار سکوت کرده و چیزی نمی گه مرد جوان : تو دنبال یک گیم نت زنده هستی ؟؟؟ مرد کلاهدار در حالی که با کنسول ها بازی می‌کنه مانیا به سمتش می‌رود مانیا:می‌خوام همه رو به گیم نت دعوت کنم مثل پدر خوانده فیلم ها مرد کلاهدار به او برای چند ثانیه نگاه می‌کنه : تو دوستم نداری؟؟ مانیا: خیلی دوستت داشتم اما تو چرا شبیه خودم دوستم نداری ؟سکوت تو صدای آونگ ها رو بیشتر می‌کنه مرد جوان : گیم نت اختصاصی با حضور مهمان های ویژه مهمونی گرانی باید بشه مانیا در حالی که به سمت کنسول ها می رود لپ تاپ روشن کنار کنسول را برمیدارد وارد سورس بازی میشود و آدرس چند ایمیل را می نویسد و سپس به سمت مرد جوان برمگیردد مرد جوان : یادت رفت دکمه cls رو بزنی ، مانیا: آدم ها چطوری از دنیای سیاه داس به ویندوز های رنگی رسیدن نمی دونم ولی تمام سورس ها قانون صفر و یک هست بودن یا نبودن مرد کلاهدار: نگفته بودی سورس نویسی بلدی مانیا: دنیا تو تحت کنترل هست اما دنیای منو نمی بینی ،اگه ناشناخته نبودم عاشق ناشناخته ها نمی شدم

بایپولار

#پارت۱۳
حیاط قلعه جوکوماچی _شب
مردی در گوشه ای از حیاط در حال آواز خوانی هست مانیا برای لحظاتی آمایش می‌کنه مرد کلاه با مرد عکس یادگاری میگیرد
مانیا: تو هم به بی ثباتی زمان باور داری؟چرا عکس میگیری اگه قرار نیست زمان رو در نقطه ای حبس کنی؟؟
مرد کلاهدار در حالی که به ساعتش نگاه می‌کنه
یک تیک آبی بزرگ روی دیوار ها نقش می بنده
مرد جوانی را می‌بینیم که تیم بزرگ آبی را روی کولش گذاشته و همه با او دست میدهند و به سمت مانیا می آید
مرد در حالی به مرد کلاهدار نگاه می‌کنه دست چند دختر را گرفته و در حال قدم زدن هست یکی از دخترها به مرد کلاهدار نگاهی می‌کنه لبخندی میزند و میرود

مانیا: اگه خواستی دخترها رو فالو کنی ببین تیک دارهای آبی رو فالو نکرده باشند داستان ها زود پخش میشه
مرد کلاهدار: ؟؟؟؟

تیک آبی را می بنیم که تبدیل به وزنه ای می شود و مرد تیک دار به سختی با تیک ها راه می رود سپس تیک را روی زمین می اندازد دخترها از او دور می شوند یک نقاب ساده بر روی صورتش می زند و از بین آنها رد میشود

مانیا: اولین بار که تو رو دیدم این قدر ساده بودی که از خودم پرسیدم مگه میشه یه آدمی نیازی به زرق و برق نداشته باشه و این همه خاص باشه تو همیشه خودت بودی و من خیلی دوست داشتم

مرد کلاهدار به سمت انتهای حیاط می رود و مقابل درب اصلی ورودی جوکوماچی می ایستد و برای چند بار به در می کوبد
مانیا: آدم ها تو رو عوض میکنند
مرد کلاهدار به او نگاه میکنه (در چشمان مرد کلاهدار دنیایی را می‌بینیم که شبیه شهربازی است صدای شلوغی هم همه )
مرد جوانی دار را میبینم که درب اصلی را باز می‌کنه و در دستش دفترچه کوچکی است با تعجب به آنها نگاه می‌کنه

مانیا: هنوزم بازی های مجازی کار میکنه؟
مرد جوان سرش را تکان می دهد و آن ها را به داخل دعوت میکند تمام محیط با مجسمه و سی دی زیاد پر شده.چنپ دستگاه بازی شبیه سازی شده را می بینیم و چند نفر که در حال بازی کردن هستن
#داستان#فیلمنامه#روانشناسی

بابپولار

#پارت۱۲
محوطه حیاط قلعه جوکوماچی شب
حیاطی بزرگی را می‌بینیم که سرتاسر درختچه های ژاپنی است و چند مجمسه بزرگ در اطراف چیده شده
مانیا در حالی که با مجسمه عکس سلفی

میگیره :آدم ها رویا ساختن یکی شبیه خودشون رو یعنی از کی داشتند ؟
مرد کلاهدار: تو به همه چی فکر می‌کنی!!!

مانیا در حالی که از درختچه ها عکس میگیره :زمانی وجود نداره هربار فیلم رو ببینیم ما همیشه هستیم توی همون زمان ،

مرد کلاهدار: همه چی رو شبیه جادو میبینی اما دنیا خیالی نیست واقعی هست باید شبیه بقیه باشی
مانیا: مردان موتور سوار شب (اشاره به مجسمه ای در گوشه حیاط)دنیایی که دوست داریم توی فیلم ها هست حتی اگه دنیای واقعی آدم هاش این اجازه رو به ما ندن

مرد کلاهدار: هنوزم برات نامه می فرستند چند ژنه ها ؟؟
مانیا سکوت میکنه برای چند لحظه به او نگاه می‌کنه و یکی از برگ های روی درختان رو جدا می‌کنه : مرد عاشق تخسیر شده هست؟؟؟به نظرت تاثیر این گیاه ها میشه باشه
مرد کلاهدار: ؟؟
مانیا: دروغ هاشو باور میکنی می‌دونی چرا ،چون به خودش نمی گه فیلمساز صداقت بزرگ ترین گناه منه مگه نه؟

مانیا به سمت دیگری از حیاط میرود مردی که هدفون زده و در حال آواز خواندن تبدیل به مجسمه میشه
مانیا: می‌دونی تلخ ترین حرف یه آدم میشه چی باشه این که به همه نگاه مجمسه ای داشته باشه

(برای چند لحظه چند ژنه ها را می بنیم که لباس ژاپنی پوشیدن و با مجمسه ای در دست می دوند و فریاد میزنند: آدم ها همه شبیه هم هستند ذهن و روح دروغ هست با جسم ها دوست شو)
مانیا برای چند لحظه به مرد کلاهدار نگاه می‌کنه
مانیا: وسط پیست موتورسواری شاید همه با یک سرعت حرکت کنند شاید هیجان ذهن آدم ها رو از ترس خالی کنه اما اونی که پر خطر تر رانندگی میکنه بیشتر از همه حرف میزنه توی دنیای واقعی ،

مرد کلاهدار: اما من آدم ساکتی نیستم

مانیا: می‌دونی آدم ها از کی عاشق صدای آهنگ ها میشن.از زمانی که دوست دارن دنیای اطراف شون رو تغییر بدن هیچ کدوم شما دنیای اطراف تون رو دوست ندارید اینو دارید به دنیا فریاد می زنید

مرد کلاهدار: گاهی حس میکنم دلت برای آدم های دور من می سوزه و سکوت می‌کنی
مانیا: شاید چون نمی خوام وقتی رفتم، خیلی تنها بشی شاید دست دوست های سایه ای رو گرفتن بازم بهتر تنهایی باشه ،تو بار اولت نیست که برای اونا دنیا رو توی سرم خراب میکنی

مرد کلاهدار:چی
مانیا: من اگه جای تو باشم گوشی همه اونا رو میگیرم و میببینم چرا بلاک شدند شاید خودت ببینی میتونن چقدر با هویت فیک به دنیای من بیان ،

مرد کلاهدار: اما من این اجازه رو ندارم
#داستان

بایپولار

#پارت۱۱
ورودی قلعه جوکوماچی_شب
مرد دلقک در حال بازی با شمشیرهای نمایشی است و هر نفر که به او نزدیک میشود به ژاپنی چیزی از او می پرسد و سپس یا بلیط وردی را یا پاره می‌کنه واو را به داخل دعوت میکند یا فرد مقابل را میشکد
مانیا محو تماشای او شده برای لحظاتی اطراف را می بینیم که با درختچه های گیلاس پر شده ،مرد کلاهدار یکی از شاخه ها را می چیند و به سمت مانیا می آید

مانیا: اون چی می پرسه؟؟؟
مرد کلاهدار: بگیرش(اشاره به گیلاسی که در دستش است)
مانیا: این چیه ،تو اصلا به اطرافت نگاه میکنی؟اون چی می پرسه؟
مرد کلاهدار: افسانه های ژاپنی پر از درختچه های گیلاس هست ،پر درختچه های ناشناخته ،فکر میکردم دوست داری

مانیا: درختچه ناشناخته ؟این یه بازی جدید هست؟
مرد کلاهدار بی تفاوت به سمت مرد دلقک می‌رود مرد چیزی از او می پرسد به ژاپنی چیزی به او می گوید و بر میگردد به مانیا نگاه می‌کنه مانیا به سمت آنها می رود

دلقک برای لحظاتی به او نگاه می‌کنه
مرد کلاهدار: داره ازت می پرسه می‌دونی کجایی؟وسط درختچه های گیلاس
مانیا: اما من اونا رو شبیه درختچه ها نمی بینم آخه من عاشق افسانه هام

مرد دلقک به ژاپنی چیزی میگوید
مرد کلاهدار: افسانه ها همیشه نویسنده های خوبی ندارند ،تو درختچه رو شبیه چی میبنی ؟

مانیا: افسانه های ژاپنی میگن همه چیز قابل تسخیر هست ،طبیعت دست و دلباز ترین خانه ارواح ناشناخته درختچه‌هاست

مرد دلقک لبخندی میزند وسپس با صدای بلند می خنده
مرد کلاهدار برای چند لحظه به مانیا نگاه می‌کنه
مانیا: گاهی ازت می ترسم
مرد کلاهدار: ؟؟
مانیا: از دوست داشتنت
مرد کلاهدار: چرا؟
مانیا: وسط هجوم صدای دوستات ،یکی بلند داد میزنه داستان پدرخوانده رو دوباره بخون
مرد کلاهدار:؟؟؟
مانیا: حالا اون اجازه میده به قلعه بریم؟؟دلقک رو میگم ،
مرد کلاهدار: از خودش بپرس
مانیا: کلاه موتورسواری(اشاره به کلاهی که روی زمین افتاده)تو هم مثل من عاشق تغییری ببین کلاه جدید هم برات رسید (با گفتن این جمله به سمت داخل قلعه می رود)
#فیلمنامه#فیلم#روانشناسی#داستان#داستان_روانشناسی

بایپولار

#پارت۱۰
ادامه (محوطه اطراف قلعه ها)شب

یک موسیقی بی کلام پخش می شود ماه را در آسمان می بینیم که پشت هجوم ستاره ها پنهان شده و با آن ها هم اندازه شده ،مرد کلاهدار به مجمسه ای که در دستش است نگاه می‌کنه در حالی که کنار مانیا راه می رود و مانیا در حال عکاسی از محیط اطراف قلعه است
مانیا: زمان رو نمیشه به اسارت گرفت ،صدای ضربان ساعتت خیلی زیاده

مرد کلاهدار: همه چی رو میشه حبس کرد ،خاطرات یه زندانی وحشیه وقتی از قفس بیماریش بیرون این فقط خودت نیستی که زخمی میشی

صدای ضربان ساعت مچی دست مرد کلاهدار بلندتر و بلند تر میشود

مانیا: به ثبات زمانی اعتقاد داری یا میخوای به دنیا نظم بدی ؟؟؟؟تا حالا بدون ساعت زندگی کردی؟

مرد کلاهدار: همه چی می گذره،حتی تو،اما زمان با ثبات ترین از ۱۲ تا ۱۲ شب روز ،مدام تکرار میشه ،از این همه تغییرات تو آدم وحشت می‌کنه

مانیا: شایدم من نقطه عطف زندگی تو باشم ،میدونی ساعت ها به گذشته هم برمیگرده این یه تضاد منظم توی جسم ماست فاصله بین قلب و ذهن ،

مرد کلاهدار: زمان به عقب برنمی گرده باید برای همه چی برنامه داشت

مانیا: قلب و ناخودآگاه آدم ها همش یه چیزه برای برگشت به گذشته .اما ذهن هیولا صفت آدم ها خیلی طمع کاره خیلی حریصه همیشه سناریو آینده رو می سازه تا تصاحب کنه .این قدر تصاحب می‌کنه تا دیگه زمان زندگی اش تمام میشه یه خودخواه روانی مثل دوستای تو

مرد کلاهدار: همه چیز تحت کنترل هست
مانیا: دنیای من رو بهم زدی این همه خواسته تو بود ؟
مرد کلاهدار: تا حالا با سرعت زیاد توی جاده رانندگی کردی؟
مانیا: چقدر این کارها رو توی دنیای بازی کردی که دنیای منو شبیه بازی میبنی ؟؟؟تو هنوزم نگران اونایی
مرد کلاهدار:؟؟؟
مانیا به سمت قلعه جوکوماچی می رود کنار درب ورودی یک دلقک خندان ایستاده و به ژاپنی حرف میزنه
#داستان#فیلمنامه_خوانی
#فیلمنامه_نویسی#روانشناسی#روانشناسی_رابطه#بایپولار#فیلم_۲۰۲۳

بایپولار

#پارت۹
ادامه
پیرمرد کارت ها روی زمین پخش میکند مانیا با ترس به مرد نگاه می‌کنه
مرد کلاهدار: ؟؟؟
پیرمرد: هنوز داری به اون خواب فکر می‌کنی(اشاره به مانیا)
مانیا: دیشب خیلی ازم عصبانی بود
مرد کلاهدار: چرا فکر می‌کنی خواب هات باید واقعی باشه؟؟
مانیا: طبق دنیای ناخودآگاه وقتی من به دنیای تو بیام به همون اندازه تو هم میتونی بیای
مرد کلاهدار (اشاره به پیرمرد): از دنیای مانیا چی می‌دونی ؟
مانیا با تعجب به او نگاه می‌کنه: فکر نمی کردم سکوتت رو بشکنی
پیرمرد کارت ها را دوباره روی زمین پهن می‌کنه
پیرمرد: مانیا دوست داره تو اونو کشف کنی
مرد کلاهدار: اون به همه بیشتر از من اعتماد داره
پیرمرد: با سه تا از صمیمی ترین دوستاش به خاطر تو کات کرد
مرد کلاهدار: برای بی اعتمادی خودشه
پیرمرد: می‌دونی اون از کی تصمیم گرفت به دنیای اسرار گالاتا سفر کنه وقتی برای تو از دنیای خودش فاصله گرفت تا صداها رو ساکت کنه

مرد کلاهدار: اون چرا این همه ازم می دونه چرا همه دوستام اونو تعقیب میکنن؟
پیرمرد: به خاطر دوستت قضاوتش کردی دنیا ساکت نمی موند آدم های کنارش با آدم های کنارت دست به دست شدند چون اونم دوست تو رو قضاوت کرد به خاطر تو

مانیا (در حالی که گریه می‌کنه): بسه بسه تمومش کن .اون تصمیم نداره حرفای منو باور کنه
مرد کلاهدار نگاه مهربانی به او می‌کنه و دستش را روی صورتش زیر چانه اش نگه می‌دارد
مانیا: توی همه چی دنبال راه حل میگردی من برای تو شبیه چی هستم ؟
پیرمرد(در حالی که به مرد کلاهدار نگاه می‌کنه) : آدم های دورت در حال جنگ هستن ؟

مرد کلاهدار:؟؟؟
پیرمرد: یه خشم فرو خورده تو رو سالهاست به دنیای شک برده پنهان کاری های یه مرد
مرد کلاهدار: از چی حرف میزنی؟؟
مانیا: اگه این کارت ها بازی باشه و من خواسته باشم اون پیرمرد از زبان کارت ها باهات حرف بزنه حرفامو دیگه باور میکنی؟؟؟

مرد کلاهدار: تو از من چیزهای سختی میخوای اما چرا ؟؟
مانیا: سه روزه از قاب دور شدی من دوست دارم تو همیشه باشی حتی اگه من نبودم آدم ها نمی توانند تو رو ساکت کنند

مرد کلاهدار در حالی که یکی از مجسمه های پیرمرد را برمیدارد به سمت کلبه های دیگر می رود و مانیا پشت سرش می رود

مانیا: تو کلید قلعه جوکوماچی هم داری؟؟
مرد کلاهدار: قلعه ژاپنی دنیای مجازی بازی های سامورایی ،این به درد دخترها نمی خوره

مانیا: شاید دنیای پنهان دوستات شبیه یه بازی باشه اما دوست دارم تو بدونی
مرد کلاهدار: چرا میخوای اون دنیا رو بهم نشون بدی
مانیا: چون یه روزی برای بهترین دوستات بازی سختی میخوری فکر کن این شناخت هدیه یه دوست باشه
#داستان

بایپولار

#پارت ۸
ادامه
مرد دستفروش در حالی که کلاه سامورایی بر روی سرش گذاشته به آن ها نگاه می‌کنه کمی دور تر قلعه ای را می بینیم
مانیا: قلعه jokamachi
مرد کلاه سکوت کرده و به او نگاه میکنه
مانیا به سمت پیرمرد میرود و از مرد کلاهدار می خواهد به سمت آنها بیاید در حالی یکی یکی مجمسه را برمیدارد و به مرد کلاهدار نشان میدهد
مانیا: تو هم شبیه من عاشق چیزهای عجیب میشی اگه مجسمه ها دنیای آرزوهای سازنده باشه روح داره مگه نه؟؟شبیه اون مجسمه میمون
مرد کلاهدار: چی؟؟
پیرمرد با تعجب به آنها نگاه می‌کنه و از میان جیب هایش چند عکس را در می آورد و نگاه می‌کنه
مانیا:اوه مای گاد کارت های ذن اشو ،اما از من پیشگویی نگو از مرد کلاهدار بگو
کرد کلاهدار: تو چی رو ازم پنهان می‌کنی ؟
مانیا: دیشب خواب دیدم خیلی ازم عصبانی بودی اما دنیا رو شبیه من بیین یه استیج بزرگ پر از صدای آدم ها ،تو بهم اعتماد داری؟؟
مرد کلاهدار: بیشتر از اعتمادی که تو بهم داری شبیه دو قطبی ها
مانیا: تو یه ستاره خیلی بزرگ هستی دوست دارم از تو بگه آیا تو ناراحت میشی عزیزم؟
مرد کلاهدار: اما قرار بود بود بریم قلعه ها رازهای پنهان تو که نمی زنی زیر قول هات ،قرار بود یه مهمونی بزرگ بگیریم از رازهای دوستمان
مانیا: می‌دونی زمان منو عاشق تر می‌کنه وقتی همش حس میکنم تو ناشناخته ای ،اون کارت های ذن اشو همه اسرار رو بهم میگه و بعد
مرد کلاهدار: وقتی ناشناخته نباشم دیگه دوستم نداری ؟ تو فکر برگشت به دنیای واقعی هستی این همه واقعیت بین ماست؟؟
مانیا: واقعیت بین ما همین الان هست عزیزم زمان وجود ندارد و تو شاید یه روزی خیلی دیر بفهمی
مرد کلاهدار سکوت می‌کنه و یکی از مجسمه ها را برمیدارد و بازی می‌کنه
پیرمرد کارت ها را روی زمین می چیند لبخندی می زند و به مانیا نگاه می‌کنه

پیرمرد: تو میخوای این مرد رو به دنیای خودت ببری؟
مانیا: این مرد همیشه منو به شب می بره دنیای ناشناخته ها ،اما من نمی دونستم به خاطر اون یک روز روی استیج مجبورم قدم بزنم
پیرمرد: تو اون رو تغییر دادی از دنیای دنیای ماه به ستاره ها بردی
مانیا: اما اون یک ستاره بزرگ بود که مردم با ماه اشتباه گرفته بودن من دلم میخواد همیشه توی قاب باشه شاید دنیا فقط یه بازی هست
پیرمرد(در حالی که به مرد کلاه دار نگاه می‌کنه کارتی را بر میدارد )
پیرمرد: این پسر روحش با پدرش تقسیم شده
مانیا: بهم همه چی رو بگو چیزهایی که دوستش نمی دونه دیگه صداها ساکت میشه و ما می تونیم به قلعه جوکاماچی بریم
پیرمرد: شما قبلا باهم ملاقات کردید با یک روح مشابه هم برای هم غریبه نیستید
#داستان#روانشناسی#

بایپولار

،#پارت ۷
داخل کلبه شب
مرد کلاهدار کنار در ایستاده و مانیا رو به رویش ایستاده نگاهش می‌کنه از پشت شیشه صدای چند نفر را می شنویم که به شیشه می کوبند صدای شکستن شیشه پنجره را می شنویم مانیا نگاهش به یک عروسک کوکی می افتد که ناگهان شروع به خواندن می کنه

صدای عروسک :

Whenever I close my eyes, I picture you there

هروقت چشمامو میبندم تورو اونجایی که هستم تصور میکنم

I’m looking out at the crowd, you’re everywhere

من دارم به جمعیت نگاه میکنم،تو همه جا هستی

I’m watching you from the stage yeah

من دارم تو رو از روی استیج تماشا میکنم،آره

Your smile is on every face now

لبخند تو الان روی همه صورتهاست

But every time you wake up

ولی هردفعه که بیدار میشی

You’re hearing me say

تو میشنوی که من دارم میگم

Goodbye

خداحافظ

ادامه
مرد کلاهدار با کلیدی که در دستش است بازی می‌کنه
مانیا: تا حالا آدمی قدر من خوشبخت بوده ؟؟
مرد کلاهدار : ؟؟
مانیا:وقتی پیش تو هستم حس میکنم روی استیج قرار گرفتم در حالی که قبلاً این تجربه رو نداشتم
مرد کلاهدار: آدم ها چقدر صدا می‌کنند
مانیا: وقتی بین آدم ها سکوت می‌کنی وقتی میتونی منو از استیج بندازی بیرون حس میکنم تو رو دوباره از اول دارم پیدا میکنم
مرد کلاهدار: کلید بقیه کلبه ها (اشاره به کلیدی که در دستش هست)
مانیا: دنیایی که دوستات نباشن بهشت میشد اما دنیا بهشت نیست مگه نه؟تو اون کتاب رو خوندی ؟؟
مرد کلاهدار:؟؟؟؟
مانیا: افسانه ها میگن اون کتاب سرنوشت همه رو نوشته اما من میگم تو هر بار نگاهم می کنی دنیا برام از نو نوشته میشه
مرد کلاهدار: ما کدوم دنیا هستیم ؟
مانیا: نمی دونم فقط می‌دونم اینجا شبیه قلعه های جوکوماچی هست تو باید خوب اینجا بلد باشی
مرد کلاهدار با تعجب به او نگاه می‌کنه مانیا برای چند ثانیه به او نگاه می‌کنه و لحظاتی را به یاد می آورد که ماه در آسمان می رقصد و از کلبه خارج می شود

ادامه
فضای بیرون کلبه
مانیا و مرد کلاهدار در حالی که به سمت کلبه های دیگر میروند چشمشان به مرد دست فروشی می افتد که چند کت می فروشد و مجسمه های عجیبی اطرافش است
#داستان#فیلمنامه#روانشناسی#آموزش_فیلمسازی