#پارت9
#### **صحنه پایانی: افشای حقیقت در زمان مرگ**

- **محل:** خانه‌ای تاریک و ساده
- **زمان:** روزهای پایانی عمر رابرت
- **توضیحات صحنه:** رابرت جانسون روی تخت چوبی ساده‌ای افتاده، نور غروب از پنجره‌ به داخل می‌تابد و سایه‌هایی شوم در اتاق می‌رقصند. چهره‌ی او پریشان و خسته است، در حالی که گیتارش در گوشه اتاق قرار دارد. در این لحظات پایانی، او متوجه می‌شود که علامت‌هایی عجیب روی گیتار ظاهر شده‌اند، خطوطی شبیه به نمادهای باستانی که انگار از جادویی تاریک حکایت می‌کنند.

- **دیالوگ (رابرت، با صدای خسته و لرزان):**
*"این لعنتی همیشه کنارم بود... و حالا همه چیز واضح‌تر از همیشه است. این قدرت... این جادوی نفرینی... بهایی که هرگز نفهمیدم."*

- **صدای لرزیدن گیتار بلندتر می‌شود، گویی که زندگی خاصی در آن وجود دارد. از آن صدای ناله‌های زنی شنیده می‌شود، سپس آرام‌آرام به زوزه‌ای شیطانی و عجیب تبدیل می‌شود. در این لحظه، چهره رابرت پر از وحشت می‌شود.**

- **دیالوگ (رابرت، با نفس‌های بریده):**
*"روح‌های تسخیر شده... همه‌شون به این گیتار بازمی‌گردند. فرار کردن دیگه امکان نداره."*

- **گیتار ناگهان با شدت بیشتری لرزش می‌کند و صدای آن بلندتر می‌شود. روبه‌روی او، سایه‌های مرموزی از زنان و موجودات عجیب در تاریکی ظاهر می‌شوند، در حالی که روح رابرت به آرامی از بدنش جدا می‌شود و او در لحظات پایانی‌اش به چشمان آن موجودات تاریک خیره می‌ماند.**

---

#### **صحنه اضافه: بازگشت کلپی‌ها به دریا**

- **محل:** کنار دریاچه‌ای تاریک و آرام
- **زمان:** عصر، کمی قبل از غروب آفتاب
- **توضیحات صحنه:** گروهی از کودکان محلی کنار دریاچه بازی می‌کنند. هوا سرد و تاریک است و صدای باد میان درختان به گوش می‌رسد. ناگهان یکی از کودکان به دریاچه خیره می‌شود و چیزی عجیب می‌بیند. از میان آب، چندین کلپی با هیکل‌های عجیب و مرموز از آب بیرون می‌آیند، همان موجودات افسانه‌ای با چهره‌هایی که نیمه‌انسان و نیمه‌حیوانی هستند. کلپی‌ها به آرامی و با حرکتی نرم و ترسناک به سمت آب بازمی‌گردند، در حالی که کودکان وحشت‌زده و مات و مبهوت به آنها خیره شده‌اند.

- **دیالوگ (یکی از کودکان، با صدای وحشت‌زده):**
*"این‌ها کلپی‌ها هستن... مامان می‌گفت اون‌ها با خودشون ارواح آدم‌ها رو می‌برن!"*

- **صدای زوزه‌ای مرموز و عجیب از میان دریاچه شنیده می‌شود. کلپی‌ها یکی پس از دیگری به زیر آب می‌روند و آب آرام آرام آنها را در خود فرو می‌برد. کودکان به آرامی به عقب می‌روند، در حالی که هرگز نمی‌توانند آن چیزی که دیدند را فراموش کنند.**