پارت دهم
پل معلق صبح
سبحان روی پل معلق خوابش برده به سختی چشمانش را باز می کنه. مارال بالای سر او روی تخته سنگی نشسته و محو تماشای او شده است
سبحان که کمی سرش رد خون مانده است گیج وار چشمانش را باز می کند کمی حس درد می کند به سختی او را میبیند
سبحان:تو خوبی؟ دیشب اصلا نفهمیدم چی شد چرا خوابم برد.
مارال :خوابت نبرد زمین خوابت کرد شاید اونم از قدم زدن تو روی اون خسته شده
سبحان:تو میخواستی منو بکشی (صدایش را بلندتر می کنه) وای سرم سرم (با ترس از جایش بلند میشه و کمی فاصله می گیره)
مارال :دیشب مثل دیوانه ها دنبالم می کردی پات سر خورد و افتادی زمین..چرا دنبالم میای
سبحان:آره آره همه چی یادم اومد. تو هم تا صبح نشستی مردنم را تماشا کنی اون بچه کجاست
مارال :کدوم بچه ما تنها اومدیم اینجا
سبحان:مارال دیوانم نکن اون بچه اونو چیکارش کردی
مارال عروسکی را از کنارش برمیدارد و لبخندی می زنه :ببین حالش از تو هم بهتره
سبحان: چرا منو آوردی اینجا چرا اینجا همه چیز معلق هست زمین داره دوره سرم می چرخه
مارال از جایش بلند میشه و شروع به قدم زدن می کنه سبحان پشت سرش تلو تلو خوران قدم می زند
سبحان:انگار با قدم هام این جاده تنگ بزرگ و بزرگ تر میشه
مارال:شایدم دنیای رویاها باید همین جوری باشه بس نهایت اما کاش آدم ها توش گم نشن
سبحان :مارال اینجا برام خیلی آشناست اینجا کجاست
مارال:این خرابه ها این دیوار های شکسته این کاه گل ها یه روز برای تصویر گرفتن ازشون کلی جایزه گرفتی
سبحان:من برای دیوارهای شکسته
مارال:همش از خودم می پرسیدم یه مستند ساز چطوری می تونه اتفاقات فردا رو بسازه بعد فهمیدم همه چی تکرار می شه
مارال :من هیچی از حرفات نمی فهمم ی دقیقه مثل ادم های عادی باهام حرف بزن
مارال می ایستد توی چشمش خیره میشه
مارال:یه زنی که از گذشته خودش فرار می کرد چطوری شب قبل میشد ازش یه فیلم بسازی با همون اسم و فرداش اون زن خودشو از صخره پرت کنه کی باورش میشه همش داستان فرضی تو باشه زنی که گناهکار شد برای دروغ های تو
سبحان:مارال تو خوبی؟! من هیچی نمی فهمم
مارال:اینو من باید ازت بپرسم چطوری میشه یه فیلم خیالی تو اسم شخصیت اش و خونش دقیقا جایی باشه که اون زن زندگی میکرد اما مردم دروغ های تو رو باور کردن حرف های تو فیلم های تو گفتن این زن همونه گناهکار شهر اما اون زن از تنهایی توی خرابه ها زندگی می کرد
سبحان: یعنی فیلم خیالی من که ساخته شد مردم به ی زن بیگناه ربط دادن فقط به جرم همزمانی ساخت اون فیلم و ی اسم مشترک ی مکان مشترک
مارال :شایدم تو دنبال انتقام از اون زن بودی چون عاشقش شدی و تو رو نخواست
شام کریسمس 10
پارت دهم
پل معلق صبح
سبحان روی پل معلق خوابش برده به سختی چشمانش را باز می کنه. مارال بالای سر او روی تخته سنگی نشسته و محو تماشای او شده است
سبحان که کمی سرش رد خون مانده است گیج وار چشمانش را باز می کند کمی حس درد می کند به سختی او را میبیند
سبحان:تو خوبی؟ دیشب اصلا نفهمیدم چی شد چرا خوابم برد.
مارال :خدایت نبرد زمین خوابت کرد شاید اونم از قدم زدن تو روی اون خسته شده
سبحان:تو میخواستی منو بکشی (صدایش را بلندتر می کنه) وای سرم سرم (با ترس از جایش بلند میشه و کمی فاصله می گیره)
مارال :دیشب مثل دیوانه ها دنبالم می کردی پات سر خورد و افتادی زمین..چرا دنبالم میای
سبحان:آره آره همه چی یادم اومد. تو هم تا صبح نشستی مردنم را تماشا کنی اون بچه کجاست
مارال :کدوم بچه ما تنها اومدیم اینجا
سبحان:مارال دیوانم نکن اون بچه اونو چیکارش کردی
مارال عروسکی را از کنارش برمیدارد و لبخندی می زنه :ببین حالش از تو هم بهتره
سبحان: چرا منو آوردی اینجا چرا اینجا همه چیز معلق هست زمین داره دوره سرم می چرخه
مارال از جایش بلند میشه و شروع به قدم زدن می کنه سبحان پشت سرش تلو تلو خوران قدم می زند
سبحان:انگار با قدم هام این جاده تنگ بزرگ و بزرگ تر میشه
مارال:شایدم دنیای رویاها باید همین جوری باشه بس نهایت اما کاش آدم ها توش گم نشن
سبحان :مارال اینجا برام خیلی آشناست اینجا کجاست
مارال:این خرابه ها این دیوار های شکسته این کاه گل ها یه روز برای تصویر گرفتن ازشون کلی جایزه گرفتی
سبحان:من برای دیوارهای شکسته
مارال:همش از خودم می پرسیدم یه مستند ساز چطوری می تونه اتفاقات فردا رو بسازه بعد فهمیدم همه چی تکرار می شه
مارال :من هیچی از حرفات نمی فهمم ی دقیقه مثل ادم های عادی باهام حرف بزن
مارال می ایستد توی چشمش خیره میشه
مارال:یه زنی که از گذشته خودش فرار می کرد چطوری شب قبل میشد ازش یه فیلم بسازی با همون اسم و فرداش اون زن خودشو از صخره پرت کنه کی باورش میشه همش داستان فرضی تو باشه زنی که گناهکار شد برای دروغ های تو
سبحان:مارال تو خوبی؟! من هیچی نمی فهمم
مارال:اینو من باید ازت بپرسم چطوری میشه یه فیلم خیالی تو اسم شخصیت اش و خونش دقیقا جایی باشه که اون زن زندگی میکرد اما مردم دروغ های تو رو باور کردن حرف های تو فیلم های تو گفتن این زن همونه گناهکار شهر اما اون زن از تنهایی توی خرابه ها زندگی می کرد
سبحان: یعنی فیلم خیالی من که ساخته شد مردم به ی زن بیگناه ربط دادن فقط به جرم همزمانی ساخت اون فیلم و ی اسم مشترک ی مکان مشترک
مارال :شایدم تو دنبال انتقام از اون زن بودی چون عاشقش شدی و تو رو نخواست
شام کریسمس 9
پارت 9
ماشین شب
سبحان در حال رانندگی است و جاده در سیاهی غرق شده. چراغ های ماشین به سختی تنها آسفالت های ترک خورده را نشان میدهد مارال در حال نقاشی کردن روی کاغذ است و مداد را روی کاغذ می لرزاند
سبحان : خوبه همیشه توی دنیای خیالی خودت سر می کنی (کاغذ را از دستش می کشه مارال کمی ممانعت می کنه)
مارال:چیه دنبال چی بودی؟
سبحان(کاغذ رو مچاله می کنه و به سمتش پرت می کنه) :کاغذ خالی. از نقاشی هم فقط توهم. حداقل یه خط خطی می کشیدی
مارال:هنوز این قدر احمق نشدم که رویاهام رو رنگی بکشم که هرچشمی ببینه آخه آدم ها رویاهات رو می دزدند
سبحان :وسط یه جاده گم شدیم حتی نمیدونم چه زمانی هستیم
مارال:سرنوشت همیشه سر زمانش میاد سمتت. جاده اش مهم نیست
سبحان: سرنوشت سرنوشت دختر دنیا به حال خودش رها شده تو خودتم گم کردی منو بگو که ازت ادرس می خوام اونم دنیا
مارال: وقتی به ساعت ده رسیدیم می رسیم به نقشه نیازی نیست
(سبحان نگاهی به ساعت دیجیتال ماشین می کنه 21:59)
سبحان:کجاست اولین خونم این برهوت هست؟نگو ک اولین زندگیم توی بیابون ها بود
مارال :ماشینو رو خاموش کن میخوام پیاده شم
سبحان :دختر تو دیوانه ای آوردی من رو اینجا سر به نیست کنی نمیدونم چرا هنوزم دارم گول بازی تو رو میخورم (ماشین خاموش میشه)
مارال:وقتی به دنیا می یای نپرس چرا این خانواده منه 'وقتی رفتی مدرسه نپرس چرا این کتاب ها رو بخونم، وقتی میری سرکار نپرس چرا اینجوری پول در میاری. تو نپرس اگه دنبال جوابی نپرس میدونی چرا؟
سبحان:چون چشمات صدات نگاهت دیوانم می کنه عشق به تو منو آورد ناکجا آباد. شایدم دنیا همه اش ناکجا آباد هست یه چیزی باید سرگرمت کنه تا نفهمی
مارال از ماشین پیاده میشه. در جاده قدم می زنه تا جایی که هیچی دیده نمیشود. سبحان از ماشین پیاده میشه و باحالت ترس دنبال او می گردد و با صدای بلند فریاد می زنه :مارال مارال
کمی دور خودش می چرخد ترس تمام وجودش را گرفته. نور چراغ قوه در چشمش میخورد. مارال را می بینیم که لباس کهنه ای بر تن داره و با یک دختر بچه از بالای پل برایش دست تکان میده و اشاره می کنه. سبحان به سمت پل می رود کمی آن سو تر خانه ای قدیمی به چشم می خورد
#فیلمنامه#داستان#داستان_جنایی#داستان_روانشناسی#داستان_جنایی#سایکولوژی#فیلمنامهنویسی
شام کریسمس 8
پارت 8 داخل ماشین غروب. جاده زمستانی برف تمام شیشه ماشین را پوشانده. برف پاک کن به سختی حرکت می کند ماشین کمی روی یخ ها سر می خورد مارال ماشین را متوقف می کند شیشه های پنجره را پایین می کشد و تند تند شروع به نفس کشیدن میکند سبحان هنوز خودش را به خواب زده. در میان برف ها چند کلبه عروسکی است. عروسک هایی که در حال سورتمه بازی هستند عروسکی که در میان برف ها جشن عروسی گرفته. عروسکی که در میان برف ها جان داده و دزدی بالای سرش در حال خالی کردن جیب هایش است. مارال از ماشین پیاده میشود و چند قدمی در میان برف ها قدم می زند و یکی از عروسک ها که در حال شانه زدن موی دختری است را بر میدارد ادامه صدای بهم خوردن درب ماشین را می شنویم و صدای فریاد سبحان که روی برف سر خورده سبحان : خوبه به زمانی اومدی که آدم ها هنوز ساخته نشده بودن الان سال چندم میلادی هستم دوره ناپلئون نه نه شایدم عصر سزارها و شایدم دوره جک و لوبیا سحر آمیز مارال :برای برگشتن به زمان های آینده و گذشته نیازی به جادو و ماشین زمان نیست سبحان:آره فقط یه زن دیوانه داشته باشی به همه رویاهات می رسی مارال:وقتی رفته بودم لندن با خودم می گفتم چرا همشون با این لباس ها با این سازها متوقف شدن نکنه نمی فهمند زمان گذشته سبحان:زن ما برای عصر حجره... مارال :میدونی چرا عاشق روستام. چون بعضی جاها زمان براشون نمی گذره بعضی جاها هم این قدر زود می گذره ک بچه مدرسه ای قاتل میشن سبحان با حالت شل و تلو تلو خوران به سمت اون میاد سبحان : برای برداشتن این عروسک اومدی وسط این یخ بندان مارال :عروسک سازها گاهی چیزهایی می بینند که قدرت افشا ندارند اما ازش یه یادگاری می سازن شایدم مدرک جرم سبحان :جرم.... شانه زدن مو هم جرم بزرگی هست مارال :روستا َساعتش خیلی کنده چیزی نمی نفهمن دختر روستایی ساده، خب خانم آرایشگر میتونه برات کلی دختر بی سرنوشت پیدا کنه تا یکی یکی قربانی کنی اونی که توی دست تو قربانی نشه خودش خودشو... سبحان: من به عمرم یک بارم این خراب شده نیومدم چه آرایشگری چه چیزی از چی داری حرف می زنی مارال:یادته برای اون بچه تولدش عروسک ارایگشر خریدی شاید ذهن آدم همیشه خطا می کنه با خاطرات سبحان:نگار یکی از همین دخترها بود؟ مارال : میدونی چرا همیشه مثل دیوانه ها شب تا صبح توی جاده ها رانندگی میکنی و بعدش یواشکی میای خونه سبحان: اما اینا رو فقط نگار میدونست تو اون موقع هنوز توی زندگیم نبودی تو و اون برای من بازی چیدیدید(سبحان به او حمله کنه و او را کتک بزنه) مارال: اون کارواش لعنتی همین نزدیکی هاست سبحان به سمت ماشین میدود
شام کریسمس 7
شام کریسمس 7
محوطه کلبه جنگلی. صبح
مرد جوانی (شهاب) کور مال روی صندلی نشسته و سیگار میکشد سگی کنار او نشسته و به این سو و آن سو می دود و تکه چوبی که او پرت میکند هربار برایش می آورد مرد بلند بلند دیوانه وار می خندد
یک ماشین کروک مشکی از گوشه جاده به سمت کلبه نزدیک می شود
فضای داخلی ماشین جاده جنگلی ادامه همان
مارال پشت فرمان نشسته و از دور به شهاب خیره شده. سبحان بی تفاوت روی صندلی ماشین خوابش برده
مارال : بچه که بودم از مادرم می پرسیدم بی سرنوشت ها برای چی به دنیا میان چرا چرا(صدایش بلند و بلند تر می شود)
سبحان:چرا داد می زنی دیوانه گول چشم های بستمو خوردی که نمی فهمی بیدارم و میشنوم؟
مارال : از بچگی کور متولد شده
سبحان:خوبه جای زندگی آمار یکی یکی آدم های شهر رو در می آوردی
مارال: تو بیداری
سبحان:نه توی خواب حرف میزنم
مارال: سه سال پشت سر هم هرماه باهام اومدی ویلای بچگی هام. هربار هربار بهت گفتم از این جاده بریم تو یک بارم این مرد رو ندیدی
سبحان: حالا فهمیدم چرا خل شدی توی جاده فقط باید جلوت رو دید نه سنگ ریزه های کنار خیابون
مارال :سنگ ریزه ها... سنگ ریزه ها منم یکی از همون هام توی جاده تو
سبحان: آدم با سنگ ریزه ازدواج نمی کنه می کنه
مارال : این سنگ ریزه برادرته
سبحان (با حالت عصبی) : نکنه تمام گداهای شهر رو می خوای به من نسبت بدی
مارال: یه بچه مدرسه ای چقدر می تونه بزرگ بشه ک وقتی ناپدری اش می میره برای برادر خودش شناسنامه مرده صادر کنه و توی جنگل رهاش کنه
سبحان(با صدای بلند می خنده) :میدونستی میتونستی یه سناریست موفق بشی حرف هایی که می زنی همه چرندیات هست چرندیات
مارال: شایدم قلم نگار خیلی بهتر از من باشه
سبحان: جای تو بودم نگران روزشمار عمر خودم میشدم
مارال: داری برای زنده موندن دست و پا میزنی نترس قاتل تو من نیستم نگاره هربار هربار تا حالا سه بار به دستش مردی
سبحان : اولین بار میخوام اولین بار رو ببینم تو که خوب بلدی قصه بگی منو ببر به اولین زندگی که قربانی شدم
مارال َسکوت میکند و نمایی از ماشین را می بینم که جاده را دور می زند و تابلو های خروج از شهر یکی یکی از جلوی آینه رد می شود سبحان روی صندلی ماشین خوابش برده و جاده ها کهنه و کهنه تر می شود ماشین های جاده قدیمی و قدیمی تر می شود
شام کریسمس 6
پارت 6
اتاق مارال ظهر
عقربه های ساعت تیک تیک وار می کوبند نور خورشید با قدرت زیاد تمام اتاق را روشن میکند و به سختی دستی را می بینیم که در حال نقاشی است کاغذ های مچاله و اشک های مارال که یکی یکی بر نقاشی می ریزد صدای باز شدن درب را می شنویم
مارال بی تفاوت به نقاشی ادامه می دهد سبحان به در تکیه داده و عروسکی را از روی کمد برمیدارد و بازی میکند
سبحان:نمی ترسی?
مارال : از خودم یا دنیایی ک فقط نقاشی بود
سبحان به سمت او می آید نقاشی را از دستش می کشد
سبحان:اتاقت خالی شده از من. پس عاشق درخت ها شدی. قبلا اینجا همش عکس های من بود خب دیگه عشق دخترها همش همینه مثل عشق به عروسک هاشون شوهرهاشون هم براشون کم ارزش میشه شاید دنبال گرون تر می گردن
مارال: یه جایی خوندم جایی هست که نقاشی هات نوشته هات متولد میشه نمی دونستم اونجا همین دنیاست
سبحان: خواب هات خیلی هم واقعی نیست
مارال:اما تو بیدار شدی مثل من مثل همه مردمی که خودشون رو به خواب زدن نیستن نمی خوای تکرار بشی
سبحان:نمی ترسی که داری با قاتل خودت زندگی می کنی
مارال :فکر میکردم میدونی نگار آخرش تو رو هم می کشه
سبحان:از یه جایی بعد ی بچه مدرسه ای میشه قاتل میشه تبه کار شاید چون دنبال اسباب بازی های گرون بود مثل تو
مارال: طاها رو کجا زندانی کردی؟
سبحان :دیوانه لعنتی تو فقط نگران عشقت طاهایی
مارال :اگه بدونی آینده چی میشه بی خیال کشتن درسا میشی
سبحان:با نقاشی هات یا خواب هات?
مارال: زمانشه با هویت جعلی بریم وسط آدم ها همون هایی ک دلت بهشون خیلی خوشه
سبحان : اگه ثابت شد همش خواب های تو بود چی
مارال :خواب اگه کابوس هم باشه ترسناک نیست شایدم از واقعیتی فرار می کنی ک بعدش دلیلی برای زندگی نداری
سبحان:فرض کن با شکل و هویت جعلی رفتیم وسط شون بعدش چی میشه
مارال :فقط می خوام ببینی ی آدمی چرا این قدر تکرار میشه شاید این کارو برای خودم می کنم
سبحان:میتونستی از این خونه فرار کنی تو منتظر مرگی
مارال:این تویی ک دست و پا می زنی برای زندگی میخوام فقط تماشا کنی
سبحان:چرا بعد این همه سال زندگی امروز شدی معلم روحانی
مارال : چند روز بیا بین آدم ها زندگی کنیم
سبحان:باید اول امضا کنی تمام این برگه ها رو
(سبحان کاغذی از جیبش بیرون میاره و ب مارال نشون میده)
مارال سکوت می کند و لبخندی می زنه
سبحان:من دارم 40 شب عمرم رو فدای مسخره بازی های توهماتت میکنم در عوضش نمی خوای بهم دستمزد بدی
مارال :آدم ها برای بیدار شدنشون هم دستمزد می خوان. باشه امضا میکنم روز چهلم. می دونی که سر حرفم هستم
سبحان:فقط موندم وسط این آدم ها دنبال چی هستی دنبال خودت باش
شام کریسمس 5
پارت 5 سالن شب
تصویر خانمی را میبینیم که در حال پیانو زدن است. صدای بهم خوردن درب شیشه ای تراس را می شنویم. مارال به سمت سالن می آید سبحان با ترس به دیوار تکیه داده
مارال :پیانو زدن رو دوست داشت؟
سبحان ترسیده
مارال(با فریاد) میگم دوست داشت
سبحان:چی چی.... چی گفتی
مارال:خوبی؟
سبحان :صدای پیانو زدن از کجا می اومد
مارال:چیزی نشنیدم
سبحان : از بی خوابی دارم خل میشم
مارال: خواب شایدم بیداری هم خوابه
سبحان:تو باید بری دکتر
مارال:آدم ها چند دسته اند بعضی ها بدون اینکه کاری کنند مردم عاشق چهره شون میشن بعضی ها باید از صبح تا شب تحقیق کنند تا مردم عاشق اطاعاتشون بشن ی سری هم مثل من باید برم دکتر تا نفهمند، تا عاشقش بشن
سبحان: فکر می کنی خیلی می فهمی با داستان های بی سر و ته ات
مارال :فکر می کردم دوست داشتی بدونی چرا نگار تو رو با عشقش قربانی می کنه
سبحان: اون عاشق منه فهمیده با تو ب جایی نمی رسم باید بری دکتر
مارال:اون عاشق پیانو زدنه
سبحان :نه تازه قرار هست بره کلاس پیانو... چی تو اینا رو از کجا می دونی تو باهاش حرف می زنی
مارال:آخرین شب زندگیش با لباس عروس پیانو می زد
سبحان:عروسی (با صدای بلند قهقهه می زنه)
مارال: آره تو درست شب عروس رهاش کردی اون از غصه مرد مرد
سبحان :می فهمی حالت خوب نیست نکنه می خوای بگی قاتل نگار هم شدم
مارال:تو خودشو ازش گرفتی یک بار این بارم این کارو می کنی
سبحان:خواب هات خیلی بچه گانه است می دونستی
مارال : تو دوستش نداری قبلا هم نداشتی عاشق اون برگ های سهام هستی
سبحان با حالت عصبانیت چیزی رو پرت می کنه و به مارال نزدیک می شه
سبحان:تو منو تعقیب می کنی
مارال:نه فقط خاطرات رو تکرار میکنم قبلا هم این کارو باهاش کردی
سبحان:اون می خواد تو بمیری می فهمی تو آنوقت براش با رویاهات ازش فرشته می سازی
مارال : رویاهام این تویی که از من براش ی موجود خطرناک ساختی
سبحان:میدونی دکتر می تونه برای همین توهمات چندسال بستری ات کنه بی دردسر از شرت خلاص می شم
مارال :قبلا هم این کارو بام کرده بودی اما این بار ی گروگان سرنوشتی دارم ازت
سبحان :خب و اون چیه
مارال: ی ایمیل ک میتونم هرلحظه برای پلیس بفرستم و بعد اون زندگی ات نابود میشه البته راس ساعت 2 شب. آخرین شب زندگیم میتونه هرشبی باشه نه
سبحان:تو دیوانه ای کسی رو برای عاشق شدن زندان نمی کنند
مارال:البته ک نه اما تمام خلاف هایی ک داشتنی جعل و سند سازی و شایدم قتل قبلا هم کردی مگه نه
سبحان در حالی که از عصبانیت سرخ شده :رمان نویس خوبی هستی اما می دونی خواب مدارک معتبر نیست چرا زودتر تو رو نبردم بستری کنم
#فیلمنامه