بایپولار
#پارت۲۷ بالکن طبقه ۵ گالاتا شب مانیا در حالی که ستارگان را تماشا میکند و گریه میکند دختر بچه ای به سمت او می آید و کلاه گورین را به او میدهد ادامه پسر جوانی(توما) را می بینیم که در حال پیانو زدن است و هامین عصبی است و سیگار می کشد آسانا هدیه ها را باز میکند سام یک سینی با هشت لیوان در دست دارد ناتالی در حال صحبت با تلفن است مرد چشم آبی از دور به مانیا نگاه میکند و با سوئیچ در دستش بازی میکند ادامه مانیا کلاه را دست میگیرد و برای چند لحظه با کلاه صحبت میکند در حالی که هنوز اشک میریزد مونولوگ: تو چقدر خوشگلی وسط این کلاه چقدر مرموز و ناشناخته (دستش را روی نماد بز کوهی می کشد)طبق افسانه ها در روز مهمانی پادشاه جید فقط ۱۲ موجود حق ابدی شدن داشتند تو هشتمین جام را در مسابقه گرفتی روزی که با آهو مسابقه داشتی برای گذاشتن از اون نهر ،تو از کجا شنا کردن را یاد گرفتی نماد زمینی ،ساعت یک تا سه چین و هشتمین موجودی که به سرزمین افسانه ای رسید .سرزمین افسانه ای برج افسانه ای گالاتا ،عدد هشت (مانیا به پشت سرش نگاه می کند و به سمت سام نگاه میکند . مقابل آسانا ایستاده تنها لیوان آخر مانده .مانیا به سمت او می رود و لیوان را از روی سینی برمیدارد و بر روی زمین می اندازد می شکند آسانا با تعجب به او نگاه میکند ) ساعت دیجیتال روی دیوار ساعت یک را نشان میدهد مانیا به مرد چشم آبی پشت سرش نگاه میکند که با کلید بازی میکنه و به سمت او میرود مانیا: ماشینت رو خیلی دوست داری؟ مرد: چطور ؟ مانیا: سوئیچ شبیه لوزی با نماد بز کوهی تا حالا ندیده بودم مرد: مگه قرار بود دیده باشی مانیا: بز کوهی نماد گنج و جایی که نهر آب هست این نمیشه فقط کلید ماشین باشه مرد: کلید ویلای استخر دار هست (مانیا لحظاتی از فیلم دوربین را به یاد می آورد. نامزدی آسانا و سام کنار یک استخر) مانیا به سمت هامین میرود در حالی که گرم صحبت با یک دختر هست مانیا: تا ساعت سه شب فقط دو ساعت مونده شاید بشه فهمید آسانا کجاست هامین نگاهی میکند لبخندی میزند و لباس دلقک ها را می پوشد و پشت سر هم روی پیانو میزند. مانیا:توما پس اون کجاست ؟(همه اطراف را نگاه میکند خبری از او نیست )آسانا آسانا کجاست (نگاهی به ساعت پشت سرش میکند عقربه ها حرکت نمی کنند و به سمت مهمان ها نگاه میکند همه آن ها سرجایشان ایستادند و حرکت نمی کنند) پسری که کلاه گورین دارد پشت سر او ایستاده و به او نگاه میکنه پسر: تو واقعا دوستم داشتی ؟ مانیا: تو خوابی یا بیداری؟؟ پسر: اومدم کمکت مگه کمک نخواسته بودی مگه نمی گفتی تقصیر منه مانیا: خیلی وقته فهمیدم بیگناهی