#پارت۲۹
طبقه هفت شب
مرد جوانی با لباس اسکاندیناوی قدیم پشت یکی از میزها نشسته و در حال طراحی یک پیرمرد خندان است مانیا رو به رویش می نشیند و کاغذ را از او میگیرد
مانیا: این پیر بزرگ فوتارک هست ونجو ونجو‌ ونجو
مرد اسکاندیناوی با عصبانیت به او نگاه می‌کنه : ساکت این یک اسم رمز هست
مانیا: هنرمندها بی اعتقاد ترین ها هستن فکر میکنند خیلی چیزها فقط برای دنیای خیالی هست یکی توی نقاشی هاش یکی توی عکس هاش یکی توی فیلم هاش دنبال دنیای جادویی میگرده اما دنیا ثابت در جای خودش ایستاده
مرد: من تو رو قبلا دیدم؟
مانیا: دنیا یک پارامنزیا بزرگ هست همه ما همدیگه رو می شناسیم اما بازی می کنیم نمی شناسیم و کم کم به دوقطبی های بزرگ تبدیل میشم(با نگاهش به مرد کلاهدار اشاره می‌کنه که به عکس داسلر نگاه می‌کنه)
مرد: می‌دونی روی میزش چی نوشته به ژرمنی
مانیا: برای اون فقط یک نماد ضربدر هست روی میزش اما برای من اون خط خطی یعنی جیبو (اشک توی چشماش جاری میشه)بدون اون دیگه خوب نمیشم تنها شدم وسط هیولاها .اون صدام نمی کنه همیشه ساکته.شاید وقتش هست تنها برم طبقه آخر .(سرش را روی میز میگذارد و شروع به گریه می‌کنه)
مرد کلاهدار به سمتش می آید نقاشی پیرمرد را میبیند اما مرد اسکاندیناوی را نمی بیند صندلی کناری مانیا می نشینند و با صدای آهسته میگه :
(دلت را آزادانه به من عطا کن تا من شاهد تو باشم و با تو خواهم بود آنگاه که داستان زندگی تو در برابر زمان بیان شود.
و زمانی که زبانت خاموش شد به جای تو سخن گویم.
هیچ چیز نمی تواند مرا وادار کند که کنارت نیایم، اگر به من طمع کنی، دیگر آنجا نخواهم بود، مگر اینکه تو را دیگری بخواهد.
من عشق، درد، شادی و اشک هستم و در همه اینها و در عین حال در هیچ کدام.
فقط زمانی که از خواستن من دست بکشی به سمتت می آیم، وقتی امیدت را رها کنی سرت را خم کنی، با تمام عشقم تو را در آغوش خواهم گرفت.)
برای چند بار میز به دور خود می چرخد و اسباب رویش تغییر میکند مانیا که روی میز خوابش برده چشمانش را باز میکند.مرد کلاهدار را می‌بیند که تماشایش میکند مانیا چشمانش را باز میکند در چشم هایش غرق میشود : خط های در هم شکسته جیبو یعنی عشق بزرگ ترین اعتیاد دنیا یعنی بدون یکی خوشحال نبودن حتی کنار پیرمرد فوتارک .هامین اینجاست اون اینجاست ما باید بریم طبقه بعدی تا توی بازی آینه ها گم نشدیم کلید رو ازش بگیر.

مرد کلاهدار به اطراف نگاه می‌کنه یک چرخ و فلک را می‌بینیم که هامین و خودش با لباس های مختلف در تک تک کابین ها نشستند
مانیا: صدام کن
کلاهدار: دوستت دارم
#روانشناسی#داستان#سینما