#پارت۲۸
طبقه پنج
هنوز همه در جای خود متوقف شدند مرد کلاهدار رو به روی مانیا ایستاده .کت مارکی پوشیده و برای لحظه ای کلاهش را برمیدارد و به سمت مانیا اشاره میکنه
مرد:میتونی برام نگه داری؟
مانیا:تو واقعی هستی؟؟
مرد: این قدر واقعی که زمان متوقف شد ما در نقطه عطف عشق ایستادیم
(مرد کمی به او نزدیک تر می شود و کلاه را روی سر مانیا میزاره)اینطوری خوشگل تر میشی
مانیا سکوت کرده و محو تماشایش شده نفس هایش کمی تند تر میشود
مرد: تو خوبی
مانیا: حس میکنم دنیا داره زیر پام می لرزه
مرد: اون دنیا نیست قلبته
مانیا: از آخرین باری که دیدمت یک سال گذشته فکر نمی کردم دیگه ببینمت
مرد: می‌دونم قول داده بودی ولی من که قول نداده بودم سمتت برنگردم
مانیا: تو میخوای فقط به سرزمین رویاهای من بیای اما من دوست داشتم همیشگی باشی یکی از آدم های دنیای واقعی
مرد: شبیه کدوم یکی ؟؟
مانیا: همیشه از دور نگاهم میکردی اما می خواستم شبیه فیلم ها برگردی شاید یه بودن همیشگی
مرد: تو بهم بگو چرا این همه عاشقم شدی ؟چرا باید باورت کنم ؟تو عاشق کلاهم شدی؟؟تو چرا این قدر عجیبی
مانیا: دختر خردادی بودن همچین چیزیه تقصیر من نیست توی افسانه ها اینطوری متولد شدم
مرد: تو باورم نداری تو حرفامو گوش نمی دی
مانیا: اما خیلی دوستت داشتم من رو وسط این برج ترسناک تنها نزار
مرد: تو خودت آومدی خودت بودی که دوست داشتی به سرزمین عشق بیای به گالاتا
مانیا: چون تو رو باور داشتم می دونستم میای، اگه اینجا تنها باشی برای ابد زندانی برج میشی و اجازه خروج نداری
مرد: تو حرفامو گوش نمی دی تو واقعا دوستم داری ؟
مانیا: تو واقعی هستی یا خیال ؟چرا صدامو نمی شنوی تو بزرگ ترین عشق دنیا بودی برام
مرد:میخوای واقعی باشم ؟دختر خردادی چطوریه برام بگو ؟
مانیا: می‌خوام همیشگی باشی دختر خرداد شبیه تو مرموز و ناشناخته
مرد : چرا فکر می‌کنی ناشناخته هستم
مانیا:این قدر صداتو دوست دارم که به حرفات گوش نمی کنم نمی تونم به سوالات جواب بدم
مرد: دوست داری بازی کنی ؟
مانیا: دوست داشتن بازی نیست
مرد: صدای قشنگی دارم منم حرفاتو نمی شنوم
مانیا: تو که تنهام نمی زاری اینجا میزاری ؟من باید تا طبقه آخر برم
مرد به او نزدیک تر میشود :کلید داری؟
مانیا: ندارم اما می‌دونم برای یه عاشق هیچ دری بسته نمی مونه وقتی عاشق باشی دنیا شبیه رویا میشه
صدای بهم خوردن شیشه ها می آید و زمین شروع به لرزیدن می کنه
#داستان#فیلمنامه#روانشناسی