بایپولار
#پارت۱۱
ورودی قلعه جوکوماچی_شب
مرد دلقک در حال بازی با شمشیرهای نمایشی است و هر نفر که به او نزدیک میشود به ژاپنی چیزی از او می پرسد و سپس یا بلیط وردی را یا پاره میکنه واو را به داخل دعوت میکند یا فرد مقابل را میشکد
مانیا محو تماشای او شده برای لحظاتی اطراف را می بینیم که با درختچه های گیلاس پر شده ،مرد کلاهدار یکی از شاخه ها را می چیند و به سمت مانیا می آید
مانیا: اون چی می پرسه؟؟؟
مرد کلاهدار: بگیرش(اشاره به گیلاسی که در دستش است)
مانیا: این چیه ،تو اصلا به اطرافت نگاه میکنی؟اون چی می پرسه؟
مرد کلاهدار: افسانه های ژاپنی پر از درختچه های گیلاس هست ،پر درختچه های ناشناخته ،فکر میکردم دوست داری
مانیا: درختچه ناشناخته ؟این یه بازی جدید هست؟
مرد کلاهدار بی تفاوت به سمت مرد دلقک میرود مرد چیزی از او می پرسد به ژاپنی چیزی به او می گوید و بر میگردد به مانیا نگاه میکنه مانیا به سمت آنها می رود
دلقک برای لحظاتی به او نگاه میکنه
مرد کلاهدار: داره ازت می پرسه میدونی کجایی؟وسط درختچه های گیلاس
مانیا: اما من اونا رو شبیه درختچه ها نمی بینم آخه من عاشق افسانه هام
مرد دلقک به ژاپنی چیزی میگوید
مرد کلاهدار: افسانه ها همیشه نویسنده های خوبی ندارند ،تو درختچه رو شبیه چی میبنی ؟
مانیا: افسانه های ژاپنی میگن همه چیز قابل تسخیر هست ،طبیعت دست و دلباز ترین خانه ارواح ناشناخته درختچههاست
مرد دلقک لبخندی میزند وسپس با صدای بلند می خنده
مرد کلاهدار برای چند لحظه به مانیا نگاه میکنه
مانیا: گاهی ازت می ترسم
مرد کلاهدار: ؟؟
مانیا: از دوست داشتنت
مرد کلاهدار: چرا؟
مانیا: وسط هجوم صدای دوستات ،یکی بلند داد میزنه داستان پدرخوانده رو دوباره بخون
مرد کلاهدار:؟؟؟
مانیا: حالا اون اجازه میده به قلعه بریم؟؟دلقک رو میگم ،
مرد کلاهدار: از خودش بپرس
مانیا: کلاه موتورسواری(اشاره به کلاهی که روی زمین افتاده)تو هم مثل من عاشق تغییری ببین کلاه جدید هم برات رسید (با گفتن این جمله به سمت داخل قلعه می رود)
#فیلمنامه#فیلم#روانشناسی#داستان#داستان_روانشناسی