بلاگر دیوانه
#پارت49
فلش بک
نمایی از یک ویلا را در اطراف تهران می بینیم که اطرافش پر از جنگل است و سگ بزرگ شکاری که پارس می کنه و چند ماشین شاسی بلند
و صدای بلند موزیک و سایه هایی که کنار هم می رقصند
دحتر زیبای حدود ا بیست ساله را می بینیم که در حالی که مست است با پسر جوانی در حال صحبت است
دختر جوان : اون بازیگره اینجا چیکار می کنه
پسر جوان : به سونیا می گفت من از اون خوب هام (لعنتی حس ششمشش خیلی خوبه)
فلش فوروارد
سونیا در حالی که دوباره دفترچه را باز می کنه و می خواند
سونیا : آدم ها برای اینکه دل یکی رو به دست بیارن از خودشون داستان های زیادی می سازن توی مهمونی ها
کیوان : چی؟؟
سونیا: اونشب می خواستم هرجوری شده دل اون پسره رو به دست بیارم و بهش گفتم می تونی تو یک شب سلیریتی بشی و کافیه تو رو به اون بازیگره دوست سونیا معرفی کنم به دوستش که ارگ می زد اشاره کرد
پسری که در حال آواز خوندن بود چشم ازم بر نمی داشت و اشاره کرد به سمتش برم
فلش بک خانه مهمانی ها
دختر و مردی که ارگ می زد در حالی که کنار هم نشستن و شوخی می کنند
مرد ارگ زن : با کدوم بلاگر ریختی رو هم که اینجا راهت دادن
دختر : یکی از اون سلبریتی هاش رفیقم بود برای یک ماه ویزا ابدی بهم داد
دختر در حالی که شماره میگیره و گوشی را روی آیفون می زاره
دختر : سونیا حدس بزن کی اینجاست
سونیا: باز دوباره عاشق یه سلیریتی شدی؟
دختر : نه بابا سلیریتی چیه دوست عشقت
سونیا : عشقم کیه؟؟
دختر :مرد کلاهدار، میگه دوستت رو دعوت کن اینجا می خوام یا یکی از دوستام اشناش کنم پسره یک دل نه صد دل عاشقت شده
سونیا : چه جوری آنوقت؟؟ اصلا منو دیده؟؟
دختر: خب شوخی کردم می خواد بات حرف بزنه در مورد داستانت
سونیا : کدوم داستانم؟
دختر : کریگ اسکاتلندی
سونیا : چی؟؟
دختر: خب خوشش می یاد از ماورا اینا
سونیا : شماها رسما دیوانه شدید یعنی چی همش با من آشنایی میدید یکی بیاد سمت تون خسته ام کردین دیگه به من زنگ نزن
فلش فوروارد
سونیا در حالی که دفترچه را ورق می زنه
کیوان : من جای تو بودم امشب بلیط می گرفتم می رفتم 48 ساعتم زیاده روانی میشی اینجا
گوشی سونیا زنگ میخوره
(صدای ناتالی پشت خط)
ناتالی در حالی که گریه می کنه :تو داری بدون خبر از ما میری؟؟
سونیا : ناتالی دیشب خواب دیدم یواشکی رفته بودیم خونه حسام می خواستیم خاطرات پنهان رو پیدا کنیم یهویی حسام رسید تو خونه با دیدن من و تو، توی خونش جا خورد مدام داد می زد فریاد می زد که من نمی خوامت بهش گفتم چته حسام گفت بهم خیانت کرده به زور دستت را گرفتم و گذاشتم دستش. گفتم باش حرف بزن حسام ساکت شده بود.